خاطرات پریسا جون

تک ستاره آسمون عشقمون

100مین روز زندگی پریسای من

سلام نانازم،١٠٠روز در کنار تو بودن یعنی یه دنیا عشق،یعنی لحظات فراموش نشدنی  یعنی دقیقه دقیقه خاطره یعنی.... فدات بشم روز به روز شیرین تر و تودلبرو تر میشی . یه دو سه روزی خونه نبودم و نتونستم بیام برات بنویسم.در این مدت خاله رویاجون با همسر عزیزشون وپسر گلشون بهمون سر زدن وکلی با عمو اسی و خاله و حمیدرضا بازی کردی.           دیشب سعید جون پسرخاله گلت واسه اولین بار بغلت کرد اولین باری بود که بچه بغل می گرفت.خیلی خنده داره با اینکه ٢٦سالشه ولی از بغل کردن بچه میترسه میگه نکنه از دستم بیفته .ذوق کرده بود بخاطر این کارش هی به من می گفت خاله جان ببین من پریسا رو بغل گ...
30 دی 1390

اولین جدایی از پریساجونم

            سلام  قشنگم،هر روز می گذره شما عزیزتر و خوردنی تر میشی قربون شکل ماهت بشم..بعدازظهری خاله مریم جون اومدن بردنت خونشون با خاله جون همسایه ایم. منم نمازم که خوندم وسایل ضروریت رو برداشتم اومدم اونجا.....   خاله جون وعموجان همسر عزیزشون کلی با شیرین کاریهات ذوق می کردن بابایی که از کتابخونه اومدن شما رو پیش خاله جون گذاشتیم و با بابای گلت رفتیم واسه خونمون پرده انتخاب کردیم ..دلم توی همین نیم ساعته واست یه ذره شده بود. وقتی قلقلکت میدم ازته دل می خندی و ما هم که دیگه نگو ونپرس چه احساسی داریم... میبوسممممممممممممممت. ...
26 دی 1390

90 روزگی پریسا جونمون

                                   سلام ، مژده مژده .....پریساجونم ٩٠روزه شد ٣ماهگیت مبارک مبارک مبااااااارک.... دختر گلمون ٣ماهه که از وجودش لذت میبریم الهی ١٢٠ ساله شی جیگر مامان وبابا. الان ساعت ١٢شبه وشما در خواب نازی. امشب مهمون داشتیم دوستان باباجونت اینجا بودن.آرش کوچولوی ٢ساله هم کلی بازی کرد وخیلی دوست داشت باهات بازی کنه اما شما همچنان در خواب ناز بودی خواب خوش ببینی نفس مامان.گاهی خواب میبینی وتوی خواب میتر...
26 دی 1390

لثه پریسا جون

سلام،دخمل ملوس من یه چند روزیه آب دهانت زیاد شده و مدام دستای کوچولوت رو میبری تو دهنت و به لثت می کشی واست لثه کش آوردم وقتی تو دهانت می برم آروم می شی و دوست داری با هاش بازی کنی. لبای نازت رو می مکی و سعی میکنی گوشه لپت رو از داخل ببری بین لثه هات.. امروز بارون خیلی خوبی اومد از دیشب  شروع شده بود خدا رو شکر هوا خیلی عالی شده الان ساعت ١٢ونیم شبه و شما  وبابایی در خواب نازین                                 رضاجون (پسرخاله گلت)واست کتاب داستا...
25 دی 1390

مهمانی 4روزه پریساجون

سلام گلم،از روزی که سه ماهت تمام شد رفتیم خونه مامان جونت واسه احوالپرسی که تا امروز جمعه اونجا موندگار شدیم.شما هم طبق معمول خیلی دختر خانم خوبی بودی.. به مناسبت سه ماهگیت خاله فاطی جونت واست یه عروسک خوشگل مثل خودت آوردن که با فشار دستش شروع به خوندن وراه رفتن میکنه ممنون از خاله جون ازش اونقدر خوشت اومده بود که مرتب باهاش حرف می زدی و لباسشو می کشیدی طرف خودت چون مامان جون تو خونشون کرسی دارن وقتی میزارمت زیر کرسی حسابی میخوابی.اینم یه عکس از خوابیدن شما در کنار باباجونت در زیر کرسی که دستهاتون رو تودست هم گذاشته بودین و دختر وپدر عجب خوابی کردین دیشب ساعت ٩خوابیده بودی و مامان جون توی آشپزخونه بودن...
24 دی 1390

جیگر یعنی پریسا

سلام،عزیزم امروز ساعت ٨صبح بیدار شدی و یه چرت ٢٠ دقیقه ای زدی قربونت بشم چرا روز نمی خوابی تا به کاری برسم؟ اینم چندتا عکس  از پریشب موقع رفتن به خونه خاله ملیحه (خاله مامانی) وعکس نوشین جون بغل باباجونت که تازه از بانک اومده بودن،بابای نوشین تا عصر نیومدن وسرکار بودن وکارشون زیاد بوده... عکس نوشین جون پریسای گلم میبوسممممممممممممت. ...
19 دی 1390

پریسا خانمی

                          پریسای خوشگلم،دیروز خاله معصومه (خاله مامانی) با دختر کوچولوش نوشین که درست یکهفته از شما بزرگتره اومدن خونه ما ،از این که خیلی خانم بودی ومن تونستم به کارها برسم ونهار درست کنم ازت ممنونم جییییییییییییگرم                                          &nb...
18 دی 1390

عشق های پریساجونم

سلام،نازنینم دیروز بعداز ظهر شکم درد بودی جون تو که همیشه به پشت می خوابی به پهلو شده بودی وپاهات رو توی شکم کوچولوت جمع می کردی وگریه گریه ........ تا اینکه باباجون از بانک اومدن وتوی بغل بابایی آروم تر شدی .خاله فاطی جون هم با شوهر شوخ طبعش اومدن دیدن تو کمی باهاشون بازی کردی قربونت بشم که خیلی صبوری درد داشتی وپاهات رو می زدی تو شکمت ولی واسشون "حاقو"می گفتی. کتابهای تقویت هوشت رو باهات کار می کنم و خیلی بهشون توجه می کنی. کتاهای حسنی رو وقتی واست می خونم کلی ذوق می کنی و قتی عکسهاشو می بینی.دختر کتاب خون من،فکرش رو نمی کردم که اینقدر نسبت به کتاب علاقه نشون بدی . تلویزیون رو حسابی دوست داری وقتی خیلی گریه میکنی چ...
16 دی 1390

پریسای نازنینم

سلام بر دختر نازم،شب پنجشنبه جلسه قرآن خانوادگی منزل برگزار شد.قربونت برم که ساعت ٤ونیم بعداز ظهر که شیر خوردی وخوابیدی دیگه بیدار نشدی اینطوری تونستم به همه کارهام برسم ومراسم بخوبی برگزار شد و مهمونی هی میومدن توی اتاقت یه سری می زدن که شاید بیدار شده باشی و بتونن باهات حرف بزنن وبازی کنن. مخصوصأ ناهید دایی جان(دختر دایی خودم)،ولی بیدار نشدی همه تعجب کرده بودن آخه تو که همیشه تا ساعت ١١،١٢ شب بیداری بودی،خلاصه وقتی مهمونها رفتن آوردمت توی حال وبا کمک باباجون پوشکت رو عوض کردم ولی بازم بیدار نشدی وتا صبح ساعت ٦خوابیدی. ساعت ١١هم خاله رویاجون با پسر گل شون حمیدرضا،اومدن خونمون وخیلی خوشحال شدیم.خاله رویاجون(دوست جونم)خیل...
16 دی 1390

پریسای دوست داشتنی مامان وبابا

سلام،دخمل نازم هر چی سعی میکنم بیام خاطراتت رو تایپ کنم مگه میزاری؟همش میخوای شیر بخوری،باهات بازی کنم،باهات حرف بزنم....... دیشب به مناسبت بازنشستگی عموجون(شوهر خاله مریم) مراسم قشنگی رو مامان جون با کمک سعید و رضا (پسر خاله هات) تدارک دیده بودن.دستشون درد نکنه عالی بود خیلی بهمون خوش گذشت.کلی گفتیم و خندیدیم .ساعت ١١ اومدیم خونمون. معمولا روزهامون یکنواخت شده،من وشما از صبح تا ظهر که باباجون از بانک میان تنهاییم ساعت ٤هم باجه عصر میرن باز هم تنهایییییییییییییییی. هوا کمی سرد شده ولی از بارون خبری نیست،امید برف که نداریم اینجا اگه هر ٣٠سال یه بار برف بیاد.از اول زمستون آسمون آفتابیه،یه جورایی هوا بهاریه . خدا کنه زودتر ...
12 دی 1390