خاطرات پریسا جون

پریساخانوم در خونه تکونی...

سلام شکوفه بهارم... تو این دو سه هفته ،تو کارای خونه کلی کمکمون کردی...با اینکه بعدازظهرا  بابایی میرفت بانک اما من و شما تا همین الان که اینجام بهم کمک  کردی....مخصوصأ موقع تمیز کردن شیشه ها..میز و... اومدی میگی:مامان بهم شیرینی بده ولی از اون نرماش...سفتاش دندونام خراب میشه..یعنی دلت قطاب میخواد...خیلی نفسیییییییی... ایشاله که سال خوبی داشته باشی..عزیزمی... دوستت دارم جیگررررررررررررم...               ...
29 اسفند 1392

پریساجونم و چهارشنبه سوری سال 92

« زردی من از تو ، سرخی تو از من »   جشن چهارشنبه‌سوري روز خاصي براي آتش‌افروزي و پريدن از روي آتش است  . غروب آخرين سه‌شنبة سال يا همان شبِ آخرين چهارشنبة سال موعدي است كه در آن همه براي برپايي اين جشن به تكاپو مي‌افتند .   سلام گل بهاریم... مراسم چهارشنبه سوری رو رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم)..... کلی کیف کردی...مدام می گفتی ترقه بزنین...یه تیکه از اتیش رو دیدی افتاده،رفتی از روش بپری البته پیشنهادش رو خودم دادم:پریساجون بپر از روی آتیش...فکرش نمیکردم اینقده شجاع باشی... نزدیک بود شلوارتو بسوزونی....عکس آخری نشون از ...
29 اسفند 1392

در آخرین ساعات سال 1392

سلام گل بهاریم... نازنینم این پند رو در آخرین روز سال 92 واست گذاشتم: مادری سه قابلمه به یک اندازه را روی سه شعله‌ی یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخم‌مرغ و در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان محتوای آن سه ظرف را حرارت داد. بعد بچه‌های خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ بچه‌ها در مقابل سوال مادر جواب قانع‌کننده‌ و با معنایی نداشتند. مادر توضیح داد: در این عالم آدم‌ها در غبار زندگی، در جوش و خروش‌ها و چالش‌ها و سختی‌های زندگی یکسان نیستند . برخی از آدم‌ها مثل هویج هس...
29 اسفند 1392

29 ماهگی پریسای نازنینم

سلام عشقم....                     29 مین ماهگردت مبارک عزیزدلم اولین عکس از آخرین لحظات 29 ماهگی و ورود به 30امین ماه زندگیت میرفتیم بیرون که تو ماشین گفتی خوابم میاد و تا الان که ساعت12 شبه هنوز بیداری...  می خوای بری پشت فرمون.. حالا داری بوق میزنی...میگی:بوق بزنم تا بابایی زودتر بیاد.. هم رانندگی،هم تماشای فیلم... دوستت دارم عزیزم...ایشاله 120 سالگیت..ایشاله... پی نوشت:تو پست قبلی تولد سپهرجون رو 26ماهه نوشتم..اما 14ماهه درسته عزیزم... ...
20 اسفند 1392

دختر نازم در نمایشگاه کاشی

سلام عزیزم...  دو سه روز پیش،بانک بابایی رفتیم تا موقعی که کارشون تموم شه بعد سه تایی بریم خونه...جلو ماکت،واستادی تا ازت عکس بگیرم... کنار بابایی مهربونت...منتظری زودتر کارشون تموم شه..  نمایشگاه کاشی سرامیک یزد... دخمل نازم که عشق شکلاته...قربونت شم با اون شکلات خوردنت. دوستت دارم دنیا دنیا... ...
19 اسفند 1392

پریساگلی من در نمایشگاه کتاب

سلام نازدونه من... فعلأ چندتا عکس ازت میزارمایشاله تصمیم دارم تو یه پست دیگه از شیرین کاریات واست ب نویسم... جمعه 25 بهمن92با همکارای بانک صادرات رفتیم جاده خرو واسه صبحونه...زهره جون زحمت کشیده واسمون کله پاچه درست کرده بود...  شما و بابایی...دلت میخواست بری ماهی های توی استخر رو ببینی...  شنبه 3 اسفندماه 92....خونواده خرسی رو خیلی دوست داری...  پنجشنبه 8 اسفند92 واسه دیدن نمایشگاه کاشی سرامیک رفتیم یزد...شب اونجا خوابیدیم و صبح جمعه ساعت 10 رفتیم نمایشگاه که متأسفانه ساعت 3 عصر ساعت شروعش بود... تو این فرصت رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب....14 تا کتاب با دفتر نق...
19 اسفند 1392
1