خاطرات پریسا جون

پریسای قشنگم میره سفر

سلام جیگرم. الان تو بانکم...نت خونه خراب...اومدم بگم از فردا خدا بخواد با خاله هام(ملیحه و معصومه)و خاله فاطی جونت میریم یه سفر چند روزه(نمیدونم چقد میشه)...حرکت به طرف شمال.. ا یشاله بهت خوش بگذره عزیزم و اذیت نشی...دیشب،واسه  افطار، همگیشون منزل ما بودن...سوپ جو و فسنجون گوشت درست کردم...تعریف از خودم نباشه خیلیییییی خیلییییییی عالییییییی شده بود...سوپ جو رو با مغز قلم درست کردم.... دیشب وقتی بابایی نشسته بودن و با مهمونا صحبت میکردن، بعد از شیرخوردن، پا شدی کنار بابایی و با اشاره به پاهای بابایی،گفتی:اه اه..مو مو.. چون رو پای بابایی مو داره... بعدم ...
14 مرداد 1392

پریساجون دراین روزها

سلام گل قشنگم. الان ساعت 3ونیم نیمه شبه...شما و بابایی لالایین.... امشب ،واسه مراسم قرآن به سر،مسجد شهید خالویی رفتیم.. دخمل خیلی خوبی بودی...آخرای دعای جوشن کبیر،بهت شیر دادم و لالا کردی....موقع قرآن به سر،یه قرآن هم گذاشتم رو سرت...یه خورده،گرمازده شدی،واسه همین،شیر گاو بهت نمیدم و جالب اینکه اصلأ علاقه ای نشون نمیدی و دوست نداری...اما موقغی که شیر آوردن اجازه،نمی دادی من بخورم...نصف لیوان رو نوش جون کردی...خوب چاره ای نبود خیلی علاقه نشون دادی منم ذوقیدم...مامان جون و خاله مریمت،مخالف خوردنت بودن... امااااااااا....به شیرت،همچنان وابسته ای،اونم خیلی زیاد..... خاله مریمت و خاله فاطی جونت رو بیییی...
8 مرداد 1392
1