خاطرات پریسا جون

دومین زاردروز پرنسسم...

            سلام گل یاسم...           از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد                شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت           امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در    اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم.....                            ...
26 مهر 1392

روز جهانی کودک بر پریسای نازم مبارک

    سلام کودک کوچولوی نازم... با یه خورده تاخیر...         وای مــــردم! روزِ ناز کودک است       روز سرمســـــتی و ساز کودک است         کودک است آییــــنه ی دل را صفا       کودک است محصـــولی از عشق ووفا                             روز کودک،بر شما دختر گلم مبارک امروز       فکر کنم عکس از جشنتون رو خاله ملیحه جو...
18 مهر 1392

یه جمعه عالی با مرغ زیرتینی

سلام سلام گل نازنینم. روز جمعه 5/7/92 من و بابایی گلت،تصمیم گرفتیم نهار بریم بیرون.. بالاخره،خاله فاطی جون با شوهر عزیزش(عمورضا)رفتیم خور، باغ یکی از دوستان...کلی با عمو رضا(خودت میگی"عمورژا")  و خاله فاطی  بازی کردی... یه مرغ خوابونده بودم تو مواد...بابایی ابتکار جدیدی به خرج دادن و با یه حلب روغن بزرگ،فر درست کردن و چون به لهجه ما به حلب روغن میگیم"تین"،اسم غذامون گذاشتیم "مرغ زیر،تینی" واقعأ خوشمزه و مغز پخت و عالییییی... مراحل پخت: این موقعی که دارن به جوجه گردون با سیم محکمش میکنن وقتی که دورش رو گل گرفتن و چوب میزارن وقتی آتیش روشن کردن شما در کنار فر...
9 مهر 1392

بالاخره پریسای عزیزم گفت:سلام

      سلام عسلم. از 5شنبه گذشته تا همین الان که دارم واست مینویسم پرستارت،بخاطر سرماخوردگی نتونست بیاد...ما هم کوچیدیم خونه مامان جون...روز شنبه یه پرستار جدید واست آوردیم تا این هفته،ازت نگهداری کنه...شنبه اومد همون شب،بهم زنگ زد که خواهرش با دوتا بچش از رو موتور خوردن زمین و دست و پاشون شکسته و چون اینجا کسی رو ندارن باید ازشون مراقبت کنه... منم نمیتونستم مرخصی بگیرم چون همکارم رفته بود مرخصی... طبق معمول همیشه باباجواد مهربون،دو روز مرخصی گرفتن و شد پرستارت...خوشبحالت چه پرستار گلی داشتی هاااااا... امروز سه شنبه هم خاله فاطی جونت،بیکاریش بود و زحمت شما افتاد رو ...
9 مهر 1392

پریساجونم میره مهدکودک

سلام. سلام ملوسکم. امروز  ٢ /٧/٩٢ اولین روز ورودت به مهدکودک بود.. عزیزم بهت تبریک میگم...ایشاله بتونی به بالاترین و بهترین درجات علمی برسی و روز به روز شاهد موفقیتها و پیشرفتهات باشیم.. آمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین. روز ٣١شهریور رو مرخصی گرفتم و ساعت ١٠ با خاله ملیحه (دخترعمه گل بابایی)و دختر نازنینشون،سماجون رفتیم تا مهدت رو از نزدیک ببینیم و یه جورایی با محیطش آشنا شیم.. حدود ٣  ٤ ماهی میشه که دارم در مورد یه مهد خوب،تحقیق میکنم...نهایتأ یه آموزشگاه زبان،که مهد نیست رو انتخاب کردم تا ببینیم چی میشه...اونجا فقط بچه های بالای ٣ سال رو قبول میکنن اما بخاطر...
3 مهر 1392

میلا امام رضا و برآورده شدن حاجتم

             سلام گلم. یادمه وقتی هنوز خیلیییییییییییی کوچولو بودی و هنوز تو دلم بودی توی ماه 4و5 بودم اما هیچ تکونی نداشتی..همه میگفتن:حرکتی مثل حرکت ماهی،رو حس نمیکنی؟حتی مرکز بهداشت هم همین سوال رو ازم میپرسید...اما جوابم منفی بود...آخه هیچ حرکتی رو از خودت نشون نمی دادی...چون من و خاله معصومه (خالم)با هم بودیم و ایشون خیلی زود متوجه حرکتهای نوشین شده بود همه یه جورایی نگران سلامتیت بودن... خصوصأ بابای گلت و مامان جون و خاله هات(فاطی و مریم)... اما من....اصلأ نگران نبودم و حتی بهشون روحیه میدادم..حرفم این بود:خدایی که این بچه رو تو ...
1 مهر 1392

پریشا و اولین جمله

      سلام خوش زبونم. عزیزم طبق معمول این چند ماه،نت کلأ قطع...هرچی هم بابایی تلاش کردن فایده ای نداشت...خیلی حرفا داشتم که واست بگم اما بخاطر همین قطعی نتونستم آپ کنم...بگذریم... در 23/6/92تونستی اسم خودت رو کامل بگی،فقط به حرف"س" اسمت میگی "ش"..."پریشا"..قربون حرف زدنت شم... نوشین...متین رو هم خیلی واضح گفتی... در24/6 ساعت 1نیمه شب،تب کردی و هنوز سرماخوردگیت ادامه داره...ایشاله زود زود خوب شی عسلم... در 25/6 اولین جمله رو گفتی...یه نخ کوچولو از کنار یقه بلوزم دراومده بود وقتی کشیدی کنده شد..گفتی:"نخ کند" در 28/6 اسم "معصومه"رو گفتی اونم کاملأ واضح "معصومه"... ...
1 مهر 1392
1