خاطرات پریسا جون

25مین ماهگرد پریساجونم

سلام گلم.                            عزیزدلم ٢٥ماهگیت مبارک. قربونت برم،الان تو بانکم و از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا تا این روز قشنگ رو بهت تبریک بگم. خوشگل مامان،با اینکه یه خورده فامیلت سخته،اما اسم و فامیلت رو میتونی بگی و خیلی هم دوست داری از اینکه خودت رو معرفی کنی. خیلی جیگرررررررر شدییییییییی. عزیزکم الان مشتری اومد ایشاله تو پست بعدی میام واست مینویسم. دووووووووووووستت دارم تا انتهای دنیاااااااا..... میبوووووووووسمت.   ...
20 آبان 1392

پریساجونم در مزرعه عمو داوود

      سلام عشقم. تو هفته گذشته،وقتی از تو بانک اومدم بیرون هوا رو فوق العاده دیدم.یه هوای تمیز بهاری...نم نم بارون هوا رو خیلی قشنگترش کرده بود...از بابایی خواستم بزنیم به بیابون،میدونستم هوای اونجا خیلی عالیتره..ساعت ٣بود و بابایی هم با پیشنهادم کاملأ موافق. حالا مونده بود پایه(کسی که همراهیمون کنه تا تنها نباشیم.. به عمو داوود و عمواحسان(شوهرخاله هام)و...پیام دادیم.. عمو داوود یه مزرعه بزرگ خریدن،گفتن من مزرعم شما هم با بقیه بیان اینجا...خاله مهین ،خاله ملیحه،خاله معصومه(خاله هام) شدن پایه...خیلی بهمون خوش گذشت... داری هاپوها رو نیگاه میکنی... قربو...
16 آبان 1392

پریسا ای شیطون ناقلا

سلام خوشگل خودم. الان خوابی.ایشاله خوابهای خوب و شیرین ببینی... از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا... هر موقع کسی کلاه سرت میزاره و اینکه اگه وسیله ای رو سرجاش نزاریم میگی:ای شیطون ناقلا...مثلأ: بابایی مهربونت،ادکلنشون رو گذاشته بودن پایین کمد،گفتی: بابای شیطون ناقلا... امروز موقع نهارخوردن،منو بابایی نخواستیم شما دلستر بخوری واسه همین تا پامیشدی بیای طرف شیشه دلستر ما هم   ورمیداشتیم میخوردیم اومدی میگی:ای مامان بابای شیطون  ناقلا... داری بیدار میشی پاشم از اینجا بهتره...رابطت با لب تاب خوب نیست همینکه میام اینجا،تمام کلید ملیداش رو میریزی بهم... ازم میخوای که پاشم... ...
11 آبان 1392

اولین بار در 750 روزگی پریساجون...

  ٠٧/٠٨/٩٢ سه شنبه..خاله فاطی جونت اومده خونمون... با موبایلش این عکس رو ازت گرفته.. سلام هستی من. اول از همه،اینکه شما دخمل نازم،جمله میگی خیلی روون.... یه جوری که تقریبأ همه متوجه حرفات میشن...خدارو شکر... در مورد حرف زدنت خیلی استرس داشتم.... آخه،بعضی از بچه های طرفه  بابایی خیلی دیر شروع به حرف زدن میکنن یا اگه حرف میزنن خیلی نامفهومه یه جورایی پدر و مادرش میفهمن.. مثلأ بابایی گلت،از ٥سالگی شروع به حرف زدن کردی یا پسرعمو بابایی از ٧سالگی وووووووو...... بازم خدا رو شکر...جمله هات رو خیلی خوب بیان میکنی.... دو سه روز پیش،باز دوباره هوای شیرت کرده بود گفتی:"مامان رفته ...
11 آبان 1392

پریساسادات گلم عیدغدیر مبارک

                سلام سیده عزیزم. روز عید غدیر رو بهت تبریک میگم.                        نازنینم عیدت مبارک خیلی اتفاقی جلسه قرآن خونوادگی قسمتمون شد جالب اینکه مصادف شد با شب عید غدیر...بابایی و شما هم که سادات.... چون همه آش دوست داشتن تصمیم گرفتم آش بدم.... بابایی هم موافق بودن و عجب آشی پختن بابایی،عالی عالی.. دست باباجون درد نکنه... با اینکه هم حال خودم و هم حال شما اصلأ خوب نبود و همه ازم خ...
3 آبان 1392
1