خاطرات پریسا جون

فقط عکس

سلام همه وجودم... تو این پست فقط تعدادی عکس واست میزارم... 94.01.24 خومه عمو هدایت(عمو بابایی) 94.02.23 هتل کوهستان بیرجند...مراسم تقدیر از بانوان نمونه استان 94.02.16 مراسم عقد همکارم آقای رستم زاده 94.02.17خونه خاله مریمت...سماور زغالی مون رو بردیم اونجا...زیر نم نم باون..بعدم بارون شدید...کلی زیر بارون خیس شدیم..چای خوردیم...کلی هک بهمون خوش گذشت شما و متین جون(پسر دخترخالم)..خیلی خوب با هم بازی میکنین.(عکس بالا) 94.02.20 تو حیاط خونمون...شما و بابایی در حال پخت ماهی رو آتیش.. شما و پویاجون...هردو دنبال توپ و آتیش...شما ...
27 ارديبهشت 1394

43 ماهگي و اولين شب جدايي

سلام نازنينم...                    43 ماهگيت مبارك پريشب،خودت و با اراده و نظر خودت،تصميم گرفتي بري تو اتاقت بخوابي.. باورمون نميشد...اما تا خود صبح خوابیدی...بابایی تو حال خوابیدن،چون بهت قول داده بودن منم تو اتاق خواب خودمون...چند بار تا صبح اومدم ازت سر زدم...درمجموع اصلا خوابم نبرد.. دیشب هم جدا خوابیدی اما ساعت 4 صبح اومدی کنارم...ساعت 4 و ربع بلند شدی رفتی به اتاقت...10 دقیقه بعد باز اومدی کنارم...فدات شم فرشته کوچولوی من... دوستت دارم عاشقتم   ...
20 ارديبهشت 1394

پریساجون دردندانپزشکی

سلام گلم... یادم رفته بود تا از رفتنت به دندونپزشکی بگم.... نوروز 94 که رفته بودیم مشهد خونه خاله فاطی جونت،همون شب اول،تب کردی،ساعت 1شب بود..خاله جون خواب بودن،از دلم نیومد بیدارشون کنم تا عمورضا برن واست دارو بخرن،تا خود صبح بیدار بودم و با پاشویه سعی میکردم تبت رو پایین بیارم...ساعت 5صبح که عمورضا و خاله فاطی بیدار شدن،از عمورضا خواستم سریع واست دارو تهیه کنن... روز بعد دچار تب خال شدی...از طرفی دندون درد شدیدی گرفتی و هر چی میخوردی، داد میزدی وای دندونم..وای دندونم...آخ لبم..آخ لبم..شک درد هم گرفتی... کم کم اشتهات کم شد..ایام تعطیل بود و دندونپزشک اطفال هم...تا اینکه بابایی زنگ زد...
18 ارديبهشت 1394

روز پدر مبارك

سلام عشقم... روز 12 اردیبهشت،روز تولد حضرت علی و روز پدر بود...و روز معلم... این روز بر بابایی گلت مبارک...        میگن خداوند به هر كسی به اندازه دلش داده ببین دل من چقدر بزرگه كه خدا تو رو به من داده. نازنینم با تمام وجود دوستت دارم و مردانگی ات را می ستایم و به وجودت افتخار می كنم. روزت مبارك همسر عزیزم.    دوستت دارم همیشه همیشه... ...
16 ارديبهشت 1394

از اسفند 93 تا امروز

سلام عروسکم.. فدات شم بخاطر اینکه دوست داری بیشتر وقتم رو باهات باشم نمیتونم زود به زود بیام اینجا.. تا میشینم به یه بهونه ای میخوای منو بلند کنی تا با خودت باشم..البته حق داری... از ساعت 7 صبح که میرم بانک تا 2 و نیم،زمان خیلی زیادی هستش واسه دوری ما.... الانم ساعت 6 و نیم صبح روز جمعه94.02.11 و شما خوابی... کلی ازت خاطرات داشتم اما حضور ذهن ندارم...یه خلاصه خلاصه... روز 29 اسفند 93 ساعت 10 و نیم شب،من و شما بدون حضور بابایی،راهی مشهد شدیم.. اکثر دور و بریا اونجا بودن و چون با اونا بیشتر خوش بودیم این تصمیم رو گرفتم تا اینکه بابا دو روز بعدش به ما ملحق شدن... ساعت 2 و ربع،موقع...
11 ارديبهشت 1394
1