پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

ریزش موی پریسای گلم

سلام خانمم،امروز صبح که از خواب پا شدی،یه دنیا موی کوچولوی خوشگل روی بالشتت خودنمایی می کردن.قربون اون سر نازت بشم که داره موهاش می ریزه. نهار رفتیم خونه خاله مریم جون،مامان جونت هم اونجا بودن واسه اولین بار خوابوندنت روی شکمت قربونت برم تا 4دقیقه خودت رو نگه می داشتی ولی بیشتر دیگه خسته می شدی.برای اولین مرتبه خوب بود.از اون لحظه به بعد هم خودت سعی می کردی این حرکت رو تکرار کنی: از بعداز ظهر مدام بهونه می گرفتی شاید بخاطر لثه هات باشه کمی ترنجبین بهت دادم و یه شیشه نبات داغ الانم ساعت 10خوابی.                &n...
7 بهمن 1390

حمام رفتن پریساجونم

سلام عشقم،امروز صبخ مامان جونت اومدن خونمون وشما رو بردن حمام ،  نمی دونم چرا اینقده گریه می کنی قبلأ اینطوری نبودی ساکت و آروم ولی امروز که خودت رو هلاک کردی از گریه ..وقتی آوردنت بیرون کمی شیر خوردی ،خوابیدی ،منم لباساتو تنت کردم وموهای ناز ولطیفت رو شونه زدم تا فرم زشتی بخودشون نگیرن وشما اذیت نشی بعدش گذاشتمت توی تختت ،یه یکساعتی خوابیدی نفسم نهار قرار بود بریم خونه آقابزرگت (بابای باباجونت )ولی بخاطر حمام رفتن شما اونجا نرفتیم و منم کتلت درست کردم اما بابایی از بس ماکارونی دوست دارن رفتن یه قابلمه ماکارونی از خونه آقابزرگ آوردن خیلی خوشمزه شده بود دست عمه جون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودن.&n...
5 بهمن 1390

دفترچه خدمات درمانی پریساجون

سلام عسل خانمی من،بلاخره بعداز ٣ ماه دفترچه خدمات درمانی شما گلم دستمون رسید الهی همیشه سالم باشی و احتیاج بهش پیدا نکنی،الهی همه کوچولوهای عزیز سالم باشن  مخصوصأ توی این هوای سرد زمستون .آمین.                                         دیروز صبح مریم یکی از دوستای دوران تحصیلم با دختر و پسر گلش اومدن دیدن شما.ماشاله دخترش اتیه ٩سالشه و پسرش محمد طاها ٢سال ونیم. خدا حفظشون کنه چقدر هم بچه های با ادبی بودن از دیدن مریم جون کلی ذوق کر...
4 بهمن 1390

شیشه خوردن پریساخانمی

سلام عسلم،دیروز نهار رفتیم خونه مامان جون وهمون جا موندگار شدیم. ساعت ٣ونیم با باباجونت رفتیم بیمارستان دیدن آقابزرگت(بابای بابایی)، که توی بخش سی سی یو بستری بودن ،شما هم پیش مامان جونت گذاشتیم توی خواب عمیقی بودی اونم زیر کرسی ..... وقتی برگشتیم همچنان خواب بودی و مامان جون هم واست یه شیشه از مغز بادوم درست کرده بودن که اگه یه موقع بیدار شدی بدن بهت نوش جون کنی ،چند دقیقه بعد بیدار شدی که مامان جون شیشه رو دادن بهت وخودت اونو دستت گرفته بودی وکلی ذوق کردیم اخه شما به سختی شیشه می خوردی دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم. امروز مامان جون که مثل هرساله روز٢٨صفر روضه نذر ...
2 بهمن 1390

100مین روز زندگی پریسای من

سلام نانازم،١٠٠روز در کنار تو بودن یعنی یه دنیا عشق،یعنی لحظات فراموش نشدنی  یعنی دقیقه دقیقه خاطره یعنی.... فدات بشم روز به روز شیرین تر و تودلبرو تر میشی . یه دو سه روزی خونه نبودم و نتونستم بیام برات بنویسم.در این مدت خاله رویاجون با همسر عزیزشون وپسر گلشون بهمون سر زدن وکلی با عمو اسی و خاله و حمیدرضا بازی کردی.           دیشب سعید جون پسرخاله گلت واسه اولین بار بغلت کرد اولین باری بود که بچه بغل می گرفت.خیلی خنده داره با اینکه ٢٦سالشه ولی از بغل کردن بچه میترسه میگه نکنه از دستم بیفته .ذوق کرده بود بخاطر این کارش هی به من می گفت خاله جان ببین من پریسا رو بغل گ...
30 دی 1390

اولین جدایی از پریساجونم

            سلام  قشنگم،هر روز می گذره شما عزیزتر و خوردنی تر میشی قربون شکل ماهت بشم..بعدازظهری خاله مریم جون اومدن بردنت خونشون با خاله جون همسایه ایم. منم نمازم که خوندم وسایل ضروریت رو برداشتم اومدم اونجا.....   خاله جون وعموجان همسر عزیزشون کلی با شیرین کاریهات ذوق می کردن بابایی که از کتابخونه اومدن شما رو پیش خاله جون گذاشتیم و با بابای گلت رفتیم واسه خونمون پرده انتخاب کردیم ..دلم توی همین نیم ساعته واست یه ذره شده بود. وقتی قلقلکت میدم ازته دل می خندی و ما هم که دیگه نگو ونپرس چه احساسی داریم... میبوسممممممممممممممت. ...
26 دی 1390