سومین نوروز فرشته کوچولو
شد بهاران هر طرف گلها صدایت می زنند نرگس و یاس و سمن هر جا صدایت می زنند سبزه هم با بودن گلهای زیبا خنده لب بلبلان را شادی است زیبا صدایت می زنند سال نو مبارک ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
15:59
آخرین عکس در آخرین دقیقه های سال 92
حلول سال نو مبارک... دخترم ایشاله همیشه صحیح و سالم باشی .... دوستت دارم عزیزم ....تا 8دقیقه دیگه سال نو میشه... ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
20:17
پریساخانوم در خونه تکونی...
سلام شکوفه بهارم... تو این دو سه هفته ،تو کارای خونه کلی کمکمون کردی...با اینکه بعدازظهرا بابایی میرفت بانک اما من و شما تا همین الان که اینجام بهم کمک کردی....مخصوصأ موقع تمیز کردن شیشه ها..میز و... اومدی میگی:مامان بهم شیرینی بده ولی از اون نرماش...سفتاش دندونام خراب میشه..یعنی دلت قطاب میخواد...خیلی نفسیییییییی... ایشاله که سال خوبی داشته باشی..عزیزمی... دوستت دارم جیگررررررررررررم... ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
16:02
پریساجونم و چهارشنبه سوری سال 92
« زردی من از تو ، سرخی تو از من » جشن چهارشنبهسوري روز خاصي براي آتشافروزي و پريدن از روي آتش است . غروب آخرين سهشنبة سال يا همان شبِ آخرين چهارشنبة سال موعدي است كه در آن همه براي برپايي اين جشن به تكاپو ميافتند . سلام گل بهاریم... مراسم چهارشنبه سوری رو رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم)..... کلی کیف کردی...مدام می گفتی ترقه بزنین...یه تیکه از اتیش رو دیدی افتاده،رفتی از روش بپری البته پیشنهادش رو خودم دادم:پریساجون بپر از روی آتیش...فکرش نمیکردم اینقده شجاع باشی... نزدیک بود شلوارتو بسوزونی....عکس آخری نشون از ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
15:52
در آخرین ساعات سال 1392
سلام گل بهاریم... نازنینم این پند رو در آخرین روز سال 92 واست گذاشتم: مادری سه قابلمه به یک اندازه را روی سه شعلهی یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخممرغ و در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان محتوای آن سه ظرف را حرارت داد. بعد بچههای خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجهای میگیرید؟ بچهها در مقابل سوال مادر جواب قانعکننده و با معنایی نداشتند. مادر توضیح داد: در این عالم آدمها در غبار زندگی، در جوش و خروشها و چالشها و سختیهای زندگی یکسان نیستند . برخی از آدمها مثل هویج هس...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
15:17
29 ماهگی پریسای نازنینم
سلام عشقم.... 29 مین ماهگردت مبارک عزیزدلم اولین عکس از آخرین لحظات 29 ماهگی و ورود به 30امین ماه زندگیت میرفتیم بیرون که تو ماشین گفتی خوابم میاد و تا الان که ساعت12 شبه هنوز بیداری... می خوای بری پشت فرمون.. حالا داری بوق میزنی...میگی:بوق بزنم تا بابایی زودتر بیاد.. هم رانندگی،هم تماشای فیلم... دوستت دارم عزیزم...ایشاله 120 سالگیت..ایشاله... پی نوشت:تو پست قبلی تولد سپهرجون رو 26ماهه نوشتم..اما 14ماهه درسته عزیزم... ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
23:44
دختر نازم در نمایشگاه کاشی
سلام عزیزم... دو سه روز پیش،بانک بابایی رفتیم تا موقعی که کارشون تموم شه بعد سه تایی بریم خونه...جلو ماکت،واستادی تا ازت عکس بگیرم... کنار بابایی مهربونت...منتظری زودتر کارشون تموم شه.. نمایشگاه کاشی سرامیک یزد... دخمل نازم که عشق شکلاته...قربونت شم با اون شکلات خوردنت. دوستت دارم دنیا دنیا... ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
22:07
پریساگلی من در نمایشگاه کتاب
سلام نازدونه من... فعلأ چندتا عکس ازت میزارمایشاله تصمیم دارم تو یه پست دیگه از شیرین کاریات واست ب نویسم... جمعه 25 بهمن92با همکارای بانک صادرات رفتیم جاده خرو واسه صبحونه...زهره جون زحمت کشیده واسمون کله پاچه درست کرده بود... شما و بابایی...دلت میخواست بری ماهی های توی استخر رو ببینی... شنبه 3 اسفندماه 92....خونواده خرسی رو خیلی دوست داری... پنجشنبه 8 اسفند92 واسه دیدن نمایشگاه کاشی سرامیک رفتیم یزد...شب اونجا خوابیدیم و صبح جمعه ساعت 10 رفتیم نمایشگاه که متأسفانه ساعت 3 عصر ساعت شروعش بود... تو این فرصت رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب....14 تا کتاب با دفتر نق...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
17:20








