خاطرات 9 ماهگی از زبان پریساجونم
سلام عشقم.. خاطرات نوزادیت از زبان خودت روز 19 دیماه 93،که ولادت حضرت رسول(ص)بود،تلفنی با خانم امامی که از 6 ماهگیت نزد ایشون بودی تا حدود 9 ماهگیت صحبت میکردم..وقتی تلفنم قطع شد گفتی:با کی حرف میزدی؟گفتم:خانم امامی.گفتی:خانم امامی کی هستن؟همین خانمی که وقتی کوچولو بودم کلید مینداختن،بهم میگفتن برو بردار؟ منم کلی تعجب کردم آخه خیلی کوچیک بودی اون زمانی که خانم امامی سوئیچ ماشین مینداختن زمین که شما بری برداری،تا راه رفتن رو یاد بگیری....دقیقا 9 ماهگیت بود... جالبه که خاطراتی از یکسالگیت رو هم تعریف میکنی دوستت دارم عشقم... میبوووووسمت گلم ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
23:14
عکس های پریساجونم در دیماه
سلام نازنینم... این پست رو بیشتر عکس میزارم و تو پست بعدی از کارای قشنگت و شیطونیات مینویسم. اول دیماه وقتی از بانک اومدم دیدم پبراهن پوشیدی و پرستارت گفت:پریساجون گفته لباس عروس میخوام...اینم ژستت...کسی که میبینه به خیالش که غمگینی 93.10.02 با دایی مصطفی(دایی خودم)و محمد،پسرداییم و خاله مریم جونت رفتیم تو راه خور واسه نهار...شما و سپهرجون(پسردایی مصطفی)کلی خاک بازی کردین.. بعد از نهار همه رفتن والیبال،بجز من که خورده خسته بودم بابایی هم مشغول چای درست کردن،بعدش هم رفتن والیبال بع...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
14:47
399ماهگیت مبارک
سلام عزیزدلم... بخاطر شلوغی کارام فعلا نمیتونم زیاد بیام اینجا... الانم از موبایل دارم واست مینویسم.... 39ماهگیت مبارک گلم دوست دارم عزیزم
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
20:16
سه سال و دو ماهگي گل دخترم
سلام فرزندم.. گلكم امروز 93.09.20 سه سال و دو ماهه شدي و 1093روزه ...ايشاله 120ساله شي فرزندگلم.. عاشقتم دوستت دارم عزیزمییییییییی.... مبارکه و مبارکه &n...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
10:29
پایان ترم 3
سلام گلم.. دیروز 93.09.17 تیچرت،سعیده جون،ازت امتحان گرفتن و خوشبختانه تمامی فلش کارتها و سوالاتی که باید با جمله جواب میدادی رو خیلی عالی پاسخ دادی...ترم 3 رو به خوبی به پایان رسوندی فقط با یک جلسه غیبت...روز شنبه 93.09.15 بخاطر سرماخوردگیت نبردمت کلاس تا بچه های دیگه هم مریض نشن... بعدش بردنت تویلند(زمین بازی)... امیدوارم همیشه و همیشه موفق و سربلند باشی نفس مادر... دوستت دارم عزیزکم.. ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
23:20
سفر 3 روزه به مشهد
سلام همه وجودم... دوشنبه شب ساعت 11شب من و شما و مامان جون و عموجون(شوهرخاله مریمت)با قطار رفتیم مشهد...چون همیشه با ماشین خودمون میرفتیم سفر و این اولین مرتبه ای بود که سوار قطار میشدی کلیییییییییی ذوق زده شده بودی...صبح ساعت 6ونیم رسیدیم رفتیم خونه خاله فاطی جونت...خاله مریمت که سفری به تهران داشت با پرواز خودشو رسونده بود مشهد...روز 5شنبه هم بابایی و سعیدجون(پسرخالت) به جمعمون اضافه شدن.. اما دلیل سفر: یه دو ماهی میشد که تو خواب خیلی اذیت میشدی،دهان باز،خرخر...طوری که نمیتونستی راحت بخوابی...تشخیص متخصص اینجا:احتمالا داشتن لوزه سوم بود که اونم ارثیه... چند تا از بچه های طرف...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
19:47
پریساجونم در پاییز به روایت تصویر
سلام نازنینم... پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرد روی زمین پر از بــــرگ زرد &...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
19:03
پریساخانوم در امامزاده
سلام عزیزکم.. شنبه 93.09.08 واسه نماز رفتیم امامزاده..بابایی رفتن جماعت..من و شما هم کناز ضریح.. آخه نمیزاری نمازم رو به جماعت بخونم کلیییییییی بهونه میاری...وقتی داشتم نماز میخوندم رفتی واسه خودت قرآن آوردی و شروع کردی به خوندن...هر صفحه که ورق میزدی یه قسمت از دعای فرج رو میخوندی...قربونت برم عشقم...قبلش هم دور ضریح راه میرفتی و بوس می کردی.. دوستت دارم تا ابببببببببببببببببببببدددددد.. ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
18:35
پریسای عزیزم در تاسوعا و عاشورای حسینی93
سلام همه وجودم.. تاسوعا و عاشورای امسال خیلی عالی بود..چند شب من و شما و بابایی میرفتیم هیئت... صبح زود در روز تاسوعا و عاشورا منو و خاله مریمت،میرفتیم بقعه سجادیه،بعدشم هیئت حسینی...شب عاشورا هم امامزاده و سرمزار دایی جونت.. اینجا هئیت میارزه هستش و شماهم از طبل خوشت اومده بود و چون تازه می دیدی چطوری طبل میزنن خیلی با دقت بهشون نیگاه میکردی...این عکس طبل ها هم از دید خودت گرفتم.. عکس دوم هم امامزاده،مزار دایی جونت... عکس سوم دسته سینه زنی و زنجیر زن،جلو هیئت فاطمی..عکس چهارم هم نخل همین هیئت هستش... از نخل هیئت میارزه عکس ندارم چون صبح زود رفتیم و هنوز در حال تزئین نخل بودن.....
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
0:42









