پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

تولد 3 سالگی پریساجونم

سلام عروسکم... روز 20/07/93 تولد سه سالگيت بود...اما چون همون روز ما هم از مكه رسيده بوديم نشد واست جشن بگيريم...اما خودت ميگفتي واسم كيك بخرين...خاله مليحه جون(دختر عمه بابايي)زحمت كشيده بودن واست كادو آورده بودن...يه بسته از انواع مدادرنگي و شمعي و ما‍ژيك و گيره كاغذ و ...خيلي خوشت اومده بود...دستشون درد نكنه هميشه شرمنده محبتهاشون هستيم... روز 26/07/93 كه همكار بانك صادراتم(ليلا) كه قرار بود بيان ديدن مكه مون،يه كيك سفارش داديم تا در كنار اونا يه جشن كوچولو بگيريم... وقتي كيان جون اومد كليييييي ذوق كرد آخه خبر نداشتن ميخوام واست جشن بگيرم..   ش...
27 آبان 1393

پریسا درمزرعه

سلام همه زندگیم... روز جمعه 93.08.23 ساعت 12و نیم از کوه اومدم خونه مامان جون که شما هم اونجا بودین..ساعت 1بردیمت متخصص اطفال،که فعلا در تشخیص اولیه لوزه سوم داری... از همونجا رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم)...لذت بردی...با تمام وجود کیف کردی.. با دیدن شتر مرغ،بوقلمون،ببعی،مرغ و خروس،ماهی،مرغهای شاخدار بینظیر و زیبا.. تو مسیر برگشت یه خواب خوب کردی..        عشقم با همه وجود دوستت دارم... دلمی...نازنینمی..   ...
27 آبان 1393

مراقبت 3سالگي

سلام عشقمممممم...                    روزشنبه 24/08/93 بردمت مركز بهداشت واسه كنترلت،در واقع بايد 20/07/93ميبردمت... يعني روزي كه از مكه اومده بوديم....نميدونستم كنترل داري،فكر ميكردم تا مدرسه نيازي نداري.. تو تعذيه آقاجان،يكي از پرسنل مركز بهداشت بهم گفت:پريساجون رو بايد بيارينش...هر سال، تاريخ تولدش بايد كنترل شه... خلاصه ساعت 12ونيم مرخصي گرفتم و اومدم خونه،لباسات رو تنت كردم و دوتايي راهي مركز شديم..تو ماشين يه كم واست توضيح دادم كه نبايد بترسي و بهونه بياري چون ميدونستم بين...
26 آبان 1393

درسوگ آقاجان(پدرشوهرعزیزم)

سلام عزیزم..                                   از عرش صدای ربنا می آید                      فریاد خوش خدا خدا می آید                      فریاد که درهای بهشت باز کنید                     میهمان خدا پیش خدا می آید  &nbs...
20 آبان 1393

روزهای بدون پریسا در مدینه-1

سلام عشق مامان و بابا... عزیزم  روز چهارشنبه 93/06/19ساعت 8شب با هواپیمای سعودی،با ظرفیت 500نفر،دوطبقه،پرواز کردیم  طرف مدینه،ساعت 11شب،رسیدیم..موقع فرود،شهر مدینه بینهایت زیبا بود..تا بازرسی انجام شد و رسیدیم هتل حدودا ساعت 3نیمه شب بود..یه دوساعت استراحت،بعد زیارت حضرت رسول(ص)...جای شما خالی گلم... یه استراحت دو ساعته هتل،دوباره زیارت،نماز ظهر خوندیم...هتل،استراحت...ساعت 5رفتیم زیارت و نماز... ساعت 7ونیم شام خوردیم و رفتیم بین الحرمین(فاصله بین بقیع و حرم پیامبر)واسه دعای کمیل...واییییییییییییییی خدای من،چه صفایی داشت،خداوکیلی نمیتونم احساس و حال و هوایی که تو این فضا داشتم رو بنوسم چه  دعای کمیل...
21 شهريور 1393

رفتن به حج تمتع و 35 ماهگی گلم مبارک

                                سلام عشق زندگیم.. عزیز دلم،امشب ساعت 10 شب،من و بابایی میریم مشهد تا فرداشب ساعت7ونیم پرواز کنیم طرف مدینه... از اینکه میخوام 30 روز ازت جدا باشم،دلم خونه...حتی فکرشم نمیتونم بکنم..اشکم  اجازه نمیده راحت بنویسم...امیدوارم اذیت نشی چون خیلیییییییی بهمون وابسته ای... هرچند که میدونم خدا خودش صبرش رو میده اما... خیلی گلییییییییییییییییی عزیزم... صبح ها،پرستارت(خاله مرضی)میاد خونه مامان جون نگهت داره و عصرشم با خاله مریمت... کارات روز به روز قشنگترمیشه...حرف...
18 شهريور 1393

خوب وتلخ

سلام قشنگم.. این عکس رو الان ازت گرفتم که تو خواب نازی جیگمل مامان...خوابهای خوب ببینی گلم.. ببخشید که دیر اومدم...از نظر روحی حسابی بهم ریخته بودم... از روز 93/05/19 که هواپیمای تهران طبس سقوط کرد،بعدش شرکت در مراسم تشییع یه مراسم دردناک...نمیخوام بیشتر توضیح بدم...حقیقتش دوست داشتم یه پست بزارم اما خداییش همین الانم قدرت نوشتنش رو ندارم...یه حادثه تلخ و دردناک،که همه شهر رو تو غم و ماتم فرو برد...روز مراسم خاکسپاری،از روز تاسوعا و عاشورا شلوغتر بود... بگذریم... منتظرم زودتر بیدارشی بریم امامزاده... مامان جون رفتن مشهد،پیش خاله فاطی جونت...واسه پاشون که شکرخدا نیاز ب...
30 مرداد 1393

صعود به بام ایران

سلام همه وجودم... قبل از اینکه عکس بزارم....آقای حیدرزاده،از اعضای گروه کوهنوردیمون،در 5/9موفق به صعود به قله دماوند(بام ایران)شدن...همگی خیلیییی خوشحال شدیم..ایشاله شاهد موفقیتهای بعدیشون باشیم..."ما هم میتوانیم"...ابشاله روزی شاهد بنر گروهمون در بام ایران باشیم...اینجوری:من و مریم(دوستم)،البته اینجا کال تفتو هستش        اینم علی آقای حیدرزاده ارتفاع 5000متری دماوند اما عکسهای ماه رمضان... پریساخانوم در حال نقاشی، قبل از رفتن به کلاس.. شب احیا..شب نوزدهم ماه مبارک ساعت 2شب خوابت برد...قرآن رو گذاشت...
14 مرداد 1393