از اسفند 93 تا امروز
سلام عروسکم.. فدات شم بخاطر اینکه دوست داری بیشتر وقتم رو باهات باشم نمیتونم زود به زود بیام اینجا.. تا میشینم به یه بهونه ای میخوای منو بلند کنی تا با خودت باشم..البته حق داری... از ساعت 7 صبح که میرم بانک تا 2 و نیم،زمان خیلی زیادی هستش واسه دوری ما.... الانم ساعت 6 و نیم صبح روز جمعه94.02.11 و شما خوابی... کلی ازت خاطرات داشتم اما حضور ذهن ندارم...یه خلاصه خلاصه... روز 29 اسفند 93 ساعت 10 و نیم شب،من و شما بدون حضور بابایی،راهی مشهد شدیم.. اکثر دور و بریا اونجا بودن و چون با اونا بیشتر خوش بودیم این تصمیم رو گرفتم تا اینکه بابا دو روز بعدش به ما ملحق شدن... ساعت 2 و ربع،موقع...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
6:46








