پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 7 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

جراحی دندان پریساجون در سفر...

سلام  عزیزدلم... ساعت 8صبح 93.03.14 حرکت کردیم طرف مس سرچشمه...ساعت 12و نیم نهار رو در یزد خوردیم...ساعت 1ونیم ادامه مسیر... ساعت  5و نیم  رسیدیم به مقصد...رفتیم خونه عموجوادآقا(پسرعمه بابایی)..که قرار بود دندونات رو درست کنن...هوا فوق العاده عالیییییییی...از نظر مهمون نوازی،توپ توپ...مخصوصا سیدعلی،با اینکه 11سالشه،خیلی خوب تونست باهات ارتباط برقرار کنه...اولش یه خورده غریبی کردی اما زود راه اومدی...ساعت 7با بابایی و عموجوادآقا و علی و محمد رفتین پارک. . تا اینطوری شما با عموجواد رابطه و آشناییت بیشتری پیدا کنی و اصطلاحا،رفتاردرمانی شروع شه... ساعت 9و40دق...
15 خرداد 1393

مسافرت...

سلام نازگلکم.... احتمالا یه چند روزی نتونم بیام اینجا...مرجان جون(دخترخالم)چون قراره بره کربلا،از تهران نمیاد اینجا...کلی تو ذوقمون خورد...دلتنگشون شدیم... خاله مهین هم با هاش میرن...ایشاله سفر خوب و بی خطری داشته باشن.. خاله فاطی جون هم میره مشهد...همه یه جورایی این ور و اون ورن... ما هم تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده.. دوستت دارم میبوسمت... ...
12 خرداد 1393

پریساسادات ودعای فرج

سلام جيگرم.. توي ارديبهشت ماه،تونستي دعاي فرج رو بطور كامل،حفظ كني...خدارو هزاران بار شكر به خاطر وجود نازنينت....سوره توحيد رو هم حفظي... الان تو بانكم،كارم تمومه..منتظرم كار بابايي هم تموم شه...بعد بيام تو آغوشت بگيرم و هزاران بوسه نثارت كنم..دلم واست يه ذره شده عشقم..لحظه شماري ميكنم تا 14وبيست دقيقه شه بتونم از بانك بزنم بيرون،به اميد ديدن تو گلم... دوستت دارم و عاشقتم... ...
11 خرداد 1393

روز مبعث،پریساگلی در بیابان

سلام بر سیده خودم.... روز سه شنبه 6خرداد،روز مبعث پیامبر عزیزمون بود... ساعت 6صبح،با خاله مریم جون و خاله فاطی جونت و مامان جون رفتیم بیابون(به لهجه خودمون،سرگله)...همین که بغلت کردم رفتم تو حیاط بیدار شدی و وقتی هم به بیابون و بعد به مرغ و گوسفندها رسیدی کلیییییییی ذوق کردی...خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم،ترست ریخت... اولین لحظه ورودمون با خاله فاطی رفتی طرف لونه مرغها... اینقده ذوق کردی که اجازه ندادی لباساتو عوض کنم...گفتی:همینا خوبه،بذار بازی کنم .. رفتی وارسی لونه مرغها.. میخوای این ببعی کوچولو رو نازش کنی... خاله فاطی جونت،آوردش ت...
10 خرداد 1393

پریساخانوم ومسابقه نقاشی

سلام عروسک نازم... اول خرداد واسه شام رفتیم خونه دوستم،ریحانه جون،شما و رضاکوچولو  باهم نقاشی کشیدین و بازی کردین.. اول ورودمون،رفتی سراغ میز... شما و رضاکوچولو مشغول نقاشی کشیدن شدین.. صبح جمعه 2خرداد رفتم کوه... دوست عزیزم،مریم جون،بیشتر مواقع زحمت کوله من با اونه...چون کمرم زود درد میگیره و نمیخواد زود خسته شم کوله رو ازم میگیره تا من راحتتر باشم...ما از اول دبستان با هم بودیم...خدارو شکر تو این همه سال،هیچ وقت دوستیمون کمرنگ نشده... اینم یه عکس هنری سایه خودم... موقع طلوع خورشید،در کنار و دل کوهها...وایییییییی چه...
10 خرداد 1393

چند مدل خوابیدن پریساگلم

سلام نازدونه من... باید زودتر برم آماده شم تا به موقع به بانک برسم..هر چند من تا 7و20 فرجه دارم بخاطر ساعت مهدکودکه،که واسه مامانایی که بچه زیر 5 سال دارن،اما چون باید بابایی هم ساعت 7 بانک باشن باید زودتر برم... حالا کم کم چشمای نازت باز میشه..         اینم یه جورش..                     جدیدا هم سرت رو خم میکنی تو بالشت... دوستت دارم نازنینم...خوابهای خوش ببینی عزیزکم..   ...
8 خرداد 1393

عکسهای اردیبهشتی93

سلام همه وجودم... به مناسبت 32مین ماهگردت،واست کتاب خریدم93.02.20              خونه خاله ملیحه(خاله خودم)..                برده بودمت ماشین بازی...اما فقط یه کوچولو بازی کردی طوری که آقا ازمون پول نگرفت.. مراحل یه سرسره،به گفته خودت:"سرسره لوله ای"...اسم این سرسره،ساخته خودته                              ...
8 خرداد 1393