پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

بیماری خانوادگی

سلام عزیزترینم.... شنبه١٢بهمن، بخاطر تهوع و تبت مرخصی بودیم.... روز جمعه یه کم کله پاچه واسه صبحونه درست کرده بودم و موقعی که بابایی واسه گرفتن نون سنگگ رفته بودن بیرون،دوستشون یه کم  حلیم میده بابایی... ساعت ٩ونیم یه تیکه از زبون و یه تیکه از گوشش خوردی...ساعت ١١خونه مامان جون،یه نیمرو با تخم مرغ محلی و روغن حیوانی،خالی خالی خوردی... ساعت ٢ واسه نهار،مامان جون خورشت بادمجون خیلیییییییییی خوشمزه ای درست کرده بودن که شما هم دو کفگیر خوردی .... اماااااااااااااااااااااااااااااا................ از ساعت ٦عصر که از خواب بیدار شدی،بیحال بودی و یه تک سرفه میزدی میگفتی:یه چیزیه تو گلوم...از ...
14 بهمن 1392

پیامک خاله فاطی جون...

سلام عشقم... الان ساعت 12ونیم شبه که خاله فاطی جون بهمون پیام داد که بیان دنبال پریساجون...واییییییییییییییی که دلتنگت بودم...بابایی اومدن دنبالت،منم چشم به راهت...حدس میزدم که بدون ما نخوابی.. کوچولوی من دوستت دارم عزیزمیییییییییییییییی...
11 بهمن 1392

جدایی شبانه در 840روزگی پریساخانومم

سلام عروسکم... الان که دارم واست مینویسم ساعت ١٢شب جمعه هستش... عصز بعداز اینکه از خواب بیدار شدی با بابایی و خاله مریم رفتیم بیرون.. بعدش خونه مامان جون...چون عمورضا قرار بود واسه امتحاناتشون برن تهران،خاله فاطی جون،خونه مامان جون مستقر شد...ساعت ١١ که خواستیم بریم خونه،اما پیش خاله فاطی واستادی...چون خاله جون ازت خواسته بود که باهاش باشی...فکرش نمی کردم یه ربع بیشتر بمونی و منتظر تلفن بودم چون هر لحظه احتمال اینکه بهونه ما رو بگیری بود... تا اینکه نیم ساعت پیش خاله جون اس ام اس داد که دارین میخوابین دلم واست یه ذره شده...این اولین باری هستش که در ٨٤٠ روزگیت باید بدون تو بخوابم...خواب از سرم ...
11 بهمن 1392

پایان دیماه شوم

سلام نازنینم. بالاخره دیماه با تمام بد یوم بودنش گذشت...خداروشکر... از بچگی از دیماه یه جورایی بدم میومد...امسال که دیگه بدترین ماهی بود که گذروندیم...تمام روز و شبش به مریضی و تیمارداری گذشت... هیچ خاطره خوشی از این ماه نداریم...مگه همون چند روز حج ... خدارو شکر بالاخره گذشت... خیلی شیرین زبون شدی و درک و فهمت،خیلی بالا رفته... دوستت دارم همیشههههههههههههههههههههههه..... ...
4 بهمن 1392

برگشت پریساجون از سرزمین وحی

                              بسم رب الکعبه                              سلام  حاجیه خانمم. روز دوشنبه٩٢/١٠/٩ساعت ٣بعدازظهر با بابایی و خاله فاطی جونت،راهی بیرجند شدیم.ساعت ٦واسه عفونت گوشم رفتیم نزد یه متخصص گوش،حلق وبینی،نتیجه اینکه،نیاز به نوار گوش و عکس از سرم بود..خوشبختانه نوار گوش مشکلی رو نشون نداد اما همچنان عفونت شدید....
23 دی 1392

کنجکاویها و یادگیری کلمات ناپسند دلبرکم

سلام گلم... دیشب با خاله فاطی جون رفتیم کمی خرید لوازم ضروری واسه مکه.... اول بابایی رفتن پمپ بنزین،تا بخوان برن اونجا من اومدم مغازه که طناب بگیرم وقتی پیاده شدم از خاله جون و بابایی پرسیدی: بنزین رو کجای ماشین میریزن وقتی شنیدم همچین سوالی کردی با اینکه هوا خیلی خنک و استخون سوز بود اما بغلت کردم و ماشین رو در حین بنزین زدن بهت نشون دادم و در مورد دستگاه و شلنگ و باک واست توضیح دادم کلی خوشحال شدی اما تو بیمارستان که بودیم تخت کناریت،مدام به بچش میگفت:دیوونه شما هم تکرار میکردی هرچند خواستم درستش کنم اما نمشد بهت میگفتم:پریساجون خانوم میگن"روونه" اما قبول نکردی... یه روزم بابایی کنارت بودن ...
6 دی 1392