پریساکوچولوی من رای میدهد
سلام نفسم. روز جمعه ٢٤/٣/٩٢ساعت ٨ از خواب بیدارشدم،دیدم بابایی خیلی زودتر بیدار شدن و مهربونم،کلی کار انجام دادن...مرسی بابای عزیزم... تا صبحونه آماده کردم شما هم بیدار شدی و سه نفری صبحونه خوردیم.. واسه نهار آقاجان(بابای بابایی)فسنجون درست کردم...خودمون هم واسه نهار رفتیم روستای خور...خاله ملیحه(خاله خودم)خاله فاطی جون هم اونجا بودن ما هم با مامان جون،رفتیم....بعداز ظهر برگشتیم خونمون...خیلیییییی خیلییییییییییی خوابم میومد دو شب بود که نخوابیده بودم آخه تا صبح شما بیدار میشدی و درخواست شیر میکردی..نوش جونت و گوارای وجودت نازنینم.. یه ١٠ دقیقه بیشتر نشده بود که خوابیده بودم که او...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
15:25









