پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 11 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

پریساکوچولوی من رای میدهد

  سلام نفسم. روز جمعه ٢٤/٣/٩٢ساعت ٨ از خواب بیدارشدم،دیدم بابایی خیلی زودتر بیدار شدن و مهربونم،کلی کار انجام دادن...مرسی بابای عزیزم... تا صبحونه آماده کردم شما هم بیدار شدی و سه نفری صبحونه خوردیم.. واسه نهار آقاجان(بابای بابایی)فسنجون درست کردم...خودمون هم واسه نهار رفتیم روستای خور...خاله ملیحه(خاله خودم)خاله فاطی جون هم اونجا بودن ما هم با  مامان جون،رفتیم....بعداز ظهر برگشتیم خونمون...خیلیییییی خیلییییییییییی خوابم میومد دو شب بود که نخوابیده بودم آخه تا صبح شما بیدار میشدی و درخواست شیر میکردی..نوش جونت و گوارای وجودت نازنینم.. یه ١٠ دقیقه بیشتر نشده بود که خوابیده بودم که او...
26 خرداد 1392

پرنسسم در عروسی

  سلام عشق زیبای زندگیم. دیروز دامادی امیر،پسر داییم،بود...کلی بهمون خوش گذشت....از موقعی که رفتیم تالار ،دستمو گرفته بودی و دوست داشتی قدم بزنی،منم تمام و کمال در خدمتت بودم...توجه همه رو به خودت جلب کرده بودی وقتی میخواستم ازت،عکس بگیرم یهو ٣ ٤ ٥ نفر با دوربین و موبایل،زودتر از من شروع به عکس گرفتن میکردن...یکی کلاه لباسشو میاورد...اون یکی ادعا میکرد کلاه لباس من قشنگتره،میرفت کلاه لباس خودشو میاورد...یکی بهت   ژست میداد و و و و و .... قربونت برم که اینقده،تو دل برو هستی...خدا کنه همیشه همینجوری باشی... از بس مهربونی،همه دوستت دارن... اصلأ متوجه نبودم شما چقده حواست به همه...
22 خرداد 1392

20ماهگی عروسکم مبارک

                   سلام گل خوشبوی زندگیم. دوستت دارم بینهایت...عاشقتم بینهایت...داشتنت،نهایت منت خدای مهربون بر سر ما بوده... چقدر زندگی زیباست در کنار تو.....چقدر دلنشین است شنیدن صدای تو..... چقدر دوست داشتنی ست لحظه های دیدن تو....در کنارت شادیم..... خدای بزرگ رو شاکرم بخاطر وجود گل زیبایی چون تو...بازم دوستت دارم...                           ٢٠ماهگیت مبارک       &nb...
21 خرداد 1392

پریسای گلم عیدت مبارک

سلام عشق زندگیم. امروز عید مبعث بود.عزیزکم عیدت مبارک. دیشب رفتیم خونه آقاجان(بابای بابایی)خوابیدیم.این اولین شبی بود که بعد از نزدیک ٨سال از زندگی مشترکمون،اونجا خوابیدیم...حقیقتش با اینکه آقاجان و مامان بزرگ،خیلی خیلییییییییییی مهربونن،اما همیشه خجالت میکشم اونجا وایستم...فکر کنم چون خیلی تعارفیم..... فقط خونه مامان جون،راحتم... خلاصه چون آقاجان و مامان بزرگ مریضن،دیشب تنهاشون نذاشتیم... ساعت ١٢شب خوابیدی و صبح ساعت ٧بیدارباش رو زدی ما هم ناچارأ بیدار شدیم..بابایی شروع به درس خوندن کردن(فردا امتحان دارن) من و شما هم رفتیم تو حیاط کمی به درختا آب دادی منم رفتم تو باغچه،و یه خورده، ...
17 خرداد 1392

نجات پریساجونم توسط بارهنگ

                    سلام گل مهربونم. الان ساعت ١٠ صبح سه شنبه١٤خرداده....شما لالایییییی.خوابای خوب ببینی عروسکم. حدودأ ٢١روزه که دچار یبوست شدی....هر دارویی که چه دکترا چه قدیمیا گفتتن رو بهت دادیم اما متأسفانه اثر نمی کرد..... فکر میکنم احتمال اینکه اینطوری شدی،چون یه هفته میشد که پرستارت هر روز یه تخم مرغ محلی+یه دونه موز+یه استکان هم شیرموز بهت میدادن. شاید زیاد گرمی خوردن دچار مشکلت کرده بود..... اما چیزهایی که بهت دادم: ١-مامان زحمت کشیدن با دختر عموشون،که توی گرفتن روغن بادوم،مهارت دارن،واست روغ...
15 خرداد 1392

عزیزترینم روزت مبارک

              سلام همه زندگیم. امروز روز تولد حضرت علی(ع) و روز پدر هستش.                    بابایی من این روز قشنگ،رو به بهترین بابای دنیا(بابا جواد)تبریک میگم.                    جواد گلم،ای تمام زندگی و هستی ام،عشق را با تو تجربه کردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد.بهترینم،به پای  همه خوبیهایت برایت خوب بودن،خوب ماندن و خوب ...
3 خرداد 1392

ورود نی نی های سال 92

سلام سلام نفسم. ایشاله امسال، ٦تا نی نی به دوستات اضافه میشن.... ساریناجون(نی نی دخترخاله گلم،مرجان)که ٢٦همین ماه متولد شد. نی نی خاله رویا (دوستم)،یه پسمل دارن،تولدش تو مردادماهه .. نی نی خاله ملیحه(خاله خودم) تو آذرماهه... نی نی خاله محبوبه(دخترعمه بابایی)تولدش تو مردادماهه... نی نی خاله مریم(دختر عمه بابایی)و آبجی خاله محبوبه،تولدش تو دیماهه... نی نی زن عمو حمید،تو بهمن ماهه... قدم همگیشون مبارک باشه ایشالههههههههههههههههههه..... یه چند تا ازین تاریخ تولدا طبق سونو گرافی خاله ملیحه(دخترعمه بابایی و دوست عزیزم)هستش تا بعددددددددددددددددددددددددد ببینیم چی میشه میبوووووووووووووووووس...
31 ارديبهشت 1392

انداحوالات پریساجون با بیان کلمه عمو و انار

سلام گل نازم. بعراز ظهر جمعه ساعت ٤ونیم،حرکت کردیم طرف بیرجند...در طی مسیر دخمل خوبی بودی... بیشتر شیر خوردی....یه کم خوابیدی...ساعت ٧ونیم رسیدیم مقصد.... رفتیم مدیریت بانک ،کلید مهمانسرا رو گرفتم ...ساعت ٨ رسیدیم اونجا... یه خورده استراحت،نماز،شام... بابایی پیشنهاد دادن بریم بیرون دور بزنیم...موافقت من و شما طبق معمول....تقریبأ خیابونا خلوت.... رفتیم تو یه فلکه که آب داشت(این اصطلاح خودته)،هر فلکه ای که یه آبشار داشته باشه داد میزنی آب آب آب....بردیم کنار آبها....یه شیر عسل خوردی.. پمپ بنزین رفتیم اونجا چند نفر رو دیدی اولش گفتی "آقا"بعدش واسه اولین بار گفتی"عمو"خیلی واضح و روون...قبلأ میگفتی"عم"...
31 ارديبهشت 1392