پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 6 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

پریساجون تو چشمامه با یه عالمه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام گل قشنگم... مدتهاست سوالاتی تو ذهن کنجکاوت میاد و میپرسی هر چی میگذره سوالاتت سختتر میشه و ما رو هم واسه جوابگویی بهت(چون باید در حد درکت جواب بدیم)به فکر میندازی مثلا عصر روز سوم خرداد93،تو حیاط خونه مامان جون،بازی میکردیم بهت گفتم بریم تو خونه دخترگلم..آسمون به غروب نزدیک میشد...بدون اینکه علت رفتن،داخل خونه رو بگم،ازم پرسیدی:"مامانی،چرا شب میشه؟مگه چی میشه که شب میشه؟" من:"وقتی خورشید میره پشت کوهها تا لالا کنه،شب میاد با ماه خوشگل" واسه هر جوابی هم بهت میدیم باز از توی جوابها کلیییییییی سوال داری حتی پیش پا افتاده ترین اونها،بازم از توش سوال داری...
8 خرداد 1393

چند روز از اردیبهشت 93...روز پدر...

خونه مامان جون سلام عروسک قشنگم... تو این مدتی که لب تاب خراب بود کلی عکس و حرف مونده بود که سعی میکنم بیشتر از عکسا واست بزارم... تو این یکماهه،(بیشتر اردیبهشت ماه)... 93.02.16با چند تا از دوستان دوران دبستان،رفتیم خونه معلم کلاس دوم و سوم(دهه 60).. با کلی تماس و زحمت تونستم دوستام رو پیدا کنم و از اینکه همگی با پیشنهادم موافق بودن کلی ذوق کردم...شب خوبی رو گذروندیم و کلیییییییی خاطرات اون زمان رو زنده کردیم.همسرشونم معلم دوره راهنماییمون بودن...شما خونه پیش بابایی موندی... این بچه ها همشون،بچه های دوستامم...چند نفر هم بدون بچه اومدن.. 93.02.23روز تولد حضرت علی و ...
6 خرداد 1393

خرابهههههه!!!!!!

سلام عشقممممم... نازنینم کلی حرف و خاطره واست داشتم اما هنوز لب تاب خرابه!!!!و متاسفانه کلیییییی از اونا از ذهنم پریده!!!!این دومین پستیه که دارم از موبایلم میذارم...ایشاله درست شه تا بهتر بتونم واست بنویسم گلم... دوستت دارم همیشه همیشه .... میبوسمت عروسک قشنگم....   ...
27 ارديبهشت 1393

دومین کوهنوردی من و...

سلام هستی من... دیشب 93.02.18ساعت 9 رفتیم خونه دوستمون ریحانه جون..ساعت 11وربع با اونا رفتیم واسه شام بیرون و تا ساعت 1ونیم شب بیرون بودیم و کلیییی بهت خوش گذشت...البته به ما هم همینطور... صبح ساعت 4و 20دقیقه بیدار شدم و وسایلمو برداشتم و راهی کوه...دوستم مریم جون اومد دنبالم و رفتیم سر قرار،تا بقیه اعضا هم جمع شن... خدا رو شکر بخاطر جمعیت کم،خیلییییی همه چیز خوب و عالی پیش رفت...واقعا بهمون خوش گذشت حیف که شکا و بابایی نبودین...لحظه لحظه یادتون بودم...مخصوصا بابایی که خیلی دوست داشتن بیان اما خوب کسی باید کنار شما باشه گلم... از طرفی چون ماهیچه پای بابای گلت،دچار کشیدگی شده بو...
19 ارديبهشت 1393

پریساجون،کوه و...

سلام نازنینم... فعلا اومدم چند عکس بزارم و برم...دنیا کار دارم...امشب مهمون داریم.. داری با مامان جون،بلبلی میکنی..همین که فلش موبایل رو زدم چشمتو اینجوری کردی.. تو ماشین داری واسه خودت مینویسی...همین که متوجه من شدی زیر چشمی،یه نگاه بهم انداختی بعد ادامه کار... میگی میخوام نخ دندون بزنم...اونم نخ اینقدی و این شکلی                     جمعه93/02/12ساعت 5 صبح با دوستم،مریم،رفتیم کوهنوردی..فوق العاده هوا عالی و با اینکه کوه بزرگی،بود اما کلییییییییییی خوش گذشت و کیف نمودیم ...
19 ارديبهشت 1393

عکس تا پایان 93.02.03

سلام آلوچه من.. چند عکس از روزهای قبل.. 93/01/23 . خونه دایی حسن آقا(دایی بابایی)میخوای تی وی رو خاموش کنی.. خودتم خندت میاد. .. از اونجا با دایی حسن اقا رفتیم خونه آقاجان،بابت تبریک روز دندانپزشک به عموحمید...            93/02/03خونه دایی محمود(دایی خودم)..جلسه قرآن خونوادگی..   با خمیر بازیت مثلا ماهی درست کردی...قربونت برم عزیزم.. 93.01.29کلییییی اتاقت رو تمیز کردم و مرتب...هنوز 5دقیقه نشد که دیدم به این روزش انداختی..همه کتاباتو آوردی بیرون... بردمت پارک پشت با...
15 ارديبهشت 1393

پریسای نمازخون من

سلام نفسم... عصر 93/1/19با هم تو حیاط به گلها آب دادیم و یه کوچولو حیاط رو شستیم... موقع اذان،هنوز تازه دعای قبلش رو شروع کردن به خوندن،یه دفعه گفتی: "مامانی موقع نمازه،بریم نماز بخونیم"..منم اینجوری ...گفتم:بریم.. تا خواستم در حال رو ببندم دیدم،رفتی تو حمام و شیرآب رو باز کردی و آستین لباست رو داری میزنی بالا...بعد که وضو گرفتی سجاده رو هم آوردی و ازم خواستی تا چادرت رو هم بیارم..یه نماز خوشگل خوندی که فقط اینجوری شده بودم از اینکه میدونستی در رکعت دوم باید دعای دست و تشهد رو بخونی واقعأ تعجب کرده بودم هر دو سجده رو هم درست انجام دادی... چون بلد نیستی چی باید بخونی فقط لبات رو الکی تکون میدادی و از آ...
29 فروردين 1393