پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 6 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

در آخرین ساعات سال 1392

سلام گل بهاریم... نازنینم این پند رو در آخرین روز سال 92 واست گذاشتم: مادری سه قابلمه به یک اندازه را روی سه شعله‌ی یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخم‌مرغ و در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان محتوای آن سه ظرف را حرارت داد. بعد بچه‌های خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ بچه‌ها در مقابل سوال مادر جواب قانع‌کننده‌ و با معنایی نداشتند. مادر توضیح داد: در این عالم آدم‌ها در غبار زندگی، در جوش و خروش‌ها و چالش‌ها و سختی‌های زندگی یکسان نیستند . برخی از آدم‌ها مثل هویج هس...
29 اسفند 1392

29 ماهگی پریسای نازنینم

سلام عشقم....                     29 مین ماهگردت مبارک عزیزدلم اولین عکس از آخرین لحظات 29 ماهگی و ورود به 30امین ماه زندگیت میرفتیم بیرون که تو ماشین گفتی خوابم میاد و تا الان که ساعت12 شبه هنوز بیداری...  می خوای بری پشت فرمون.. حالا داری بوق میزنی...میگی:بوق بزنم تا بابایی زودتر بیاد.. هم رانندگی،هم تماشای فیلم... دوستت دارم عزیزم...ایشاله 120 سالگیت..ایشاله... پی نوشت:تو پست قبلی تولد سپهرجون رو 26ماهه نوشتم..اما 14ماهه درسته عزیزم... ...
20 اسفند 1392

دختر نازم در نمایشگاه کاشی

سلام عزیزم...  دو سه روز پیش،بانک بابایی رفتیم تا موقعی که کارشون تموم شه بعد سه تایی بریم خونه...جلو ماکت،واستادی تا ازت عکس بگیرم... کنار بابایی مهربونت...منتظری زودتر کارشون تموم شه..  نمایشگاه کاشی سرامیک یزد... دخمل نازم که عشق شکلاته...قربونت شم با اون شکلات خوردنت. دوستت دارم دنیا دنیا... ...
19 اسفند 1392

پریساگلی من در نمایشگاه کتاب

سلام نازدونه من... فعلأ چندتا عکس ازت میزارمایشاله تصمیم دارم تو یه پست دیگه از شیرین کاریات واست ب نویسم... جمعه 25 بهمن92با همکارای بانک صادرات رفتیم جاده خرو واسه صبحونه...زهره جون زحمت کشیده واسمون کله پاچه درست کرده بود...  شما و بابایی...دلت میخواست بری ماهی های توی استخر رو ببینی...  شنبه 3 اسفندماه 92....خونواده خرسی رو خیلی دوست داری...  پنجشنبه 8 اسفند92 واسه دیدن نمایشگاه کاشی سرامیک رفتیم یزد...شب اونجا خوابیدیم و صبح جمعه ساعت 10 رفتیم نمایشگاه که متأسفانه ساعت 3 عصر ساعت شروعش بود... تو این فرصت رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب....14 تا کتاب با دفتر نق...
19 اسفند 1392

ولنتاین مبارک

سلام عشقم... ولنتاین،تنها "روز عشاق" نیست،بلکه روز عشق ورزیدن به تمام کسانیست که دوستشان داریم و در قلبمان جای دارند... عزیزم ،شما و بابایی رو دوست دارم و عاشقتونم...             14 فوریه 2014 برابر با 26 بهمن ماه 1392 روز ولنتاین مبارک.   *ولنتاین 2014 مبارک* میبوسمت گلم....                                              ...
25 بهمن 1392

عکس پریساجون

   سلام عزیزدل مامان... یه چندتایی عکس از قبل... با خاله مریم و بابایی رفته بودیم امامزاده...        تولد امیرحسین...شما و پسرخالم که شده ١٣ساله...   خونمون وقتی برف اومده بود١٥/١١/٩٢ پیاده رو خونمون.. باغ گلشن از دید این بزرگ مرد سحرخیز جلو در باغ گلشن   مسیر خور که رفتیم برف بازی حالا اومدی یه دست به برف زدی و خوشت اومد من و خاله معصومه رفته بودیم جنگ شادی شما و نوشین جون با بابایی.. ٢١/١١/٩٢   راهپیمایی ٢٢بهمن بعد از اوجا با خاله مریمت رفتیم...
25 بهمن 1392

اولین برف زمستانی در 845روزگی پریساجون

            سلا گلم... ذیروز ١١/١٥که واسه نماز صبح بیدار شدم هوا کمی تاریک بود بیرون که نیگاه کردم هوا بارونی بود و بارون تا پشت در حال اومده بود....ساعت ٦ونیم که واسه رفتن به بانک بیدارشدم وایییییییییییییی خداییییییییییی من"برف".. باورم نمیشد یعنی بعد از چندسال تو شهرمون برف اومده؟... کلیییییییییییییییییییییییی ذوق زده شدم...سریع بابایی رو بیدار کردم... گفتم:پاشین بیدارشین برف اومده برف اومده...مثل این برف ندیده ها واقعأ هم ...از سال ٨٦ تا حالا برف نیومده...حتی بارون هم،کم باریده.... آماده شدیم و همین که پرستارت اومد دوربین رو ورداشتیم و راهی...
16 بهمن 1392

بیماری خانوادگی

سلام عزیزترینم.... شنبه١٢بهمن، بخاطر تهوع و تبت مرخصی بودیم.... روز جمعه یه کم کله پاچه واسه صبحونه درست کرده بودم و موقعی که بابایی واسه گرفتن نون سنگگ رفته بودن بیرون،دوستشون یه کم  حلیم میده بابایی... ساعت ٩ونیم یه تیکه از زبون و یه تیکه از گوشش خوردی...ساعت ١١خونه مامان جون،یه نیمرو با تخم مرغ محلی و روغن حیوانی،خالی خالی خوردی... ساعت ٢ واسه نهار،مامان جون خورشت بادمجون خیلیییییییییی خوشمزه ای درست کرده بودن که شما هم دو کفگیر خوردی .... اماااااااااااااااااااااااااااااا................ از ساعت ٦عصر که از خواب بیدار شدی،بیحال بودی و یه تک سرفه میزدی میگفتی:یه چیزیه تو گلوم...از ...
14 بهمن 1392

پیامک خاله فاطی جون...

سلام عشقم... الان ساعت 12ونیم شبه که خاله فاطی جون بهمون پیام داد که بیان دنبال پریساجون...واییییییییییییییی که دلتنگت بودم...بابایی اومدن دنبالت،منم چشم به راهت...حدس میزدم که بدون ما نخوابی.. کوچولوی من دوستت دارم عزیزمیییییییییییییییی...
11 بهمن 1392