پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 6 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

جدایی شبانه در 840روزگی پریساخانومم

سلام عروسکم... الان که دارم واست مینویسم ساعت ١٢شب جمعه هستش... عصز بعداز اینکه از خواب بیدار شدی با بابایی و خاله مریم رفتیم بیرون.. بعدش خونه مامان جون...چون عمورضا قرار بود واسه امتحاناتشون برن تهران،خاله فاطی جون،خونه مامان جون مستقر شد...ساعت ١١ که خواستیم بریم خونه،اما پیش خاله فاطی واستادی...چون خاله جون ازت خواسته بود که باهاش باشی...فکرش نمی کردم یه ربع بیشتر بمونی و منتظر تلفن بودم چون هر لحظه احتمال اینکه بهونه ما رو بگیری بود... تا اینکه نیم ساعت پیش خاله جون اس ام اس داد که دارین میخوابین دلم واست یه ذره شده...این اولین باری هستش که در ٨٤٠ روزگیت باید بدون تو بخوابم...خواب از سرم ...
11 بهمن 1392

پایان دیماه شوم

سلام نازنینم. بالاخره دیماه با تمام بد یوم بودنش گذشت...خداروشکر... از بچگی از دیماه یه جورایی بدم میومد...امسال که دیگه بدترین ماهی بود که گذروندیم...تمام روز و شبش به مریضی و تیمارداری گذشت... هیچ خاطره خوشی از این ماه نداریم...مگه همون چند روز حج ... خدارو شکر بالاخره گذشت... خیلی شیرین زبون شدی و درک و فهمت،خیلی بالا رفته... دوستت دارم همیشههههههههههههههههههههههه..... ...
4 بهمن 1392

برگشت پریساجون از سرزمین وحی

                              بسم رب الکعبه                              سلام  حاجیه خانمم. روز دوشنبه٩٢/١٠/٩ساعت ٣بعدازظهر با بابایی و خاله فاطی جونت،راهی بیرجند شدیم.ساعت ٦واسه عفونت گوشم رفتیم نزد یه متخصص گوش،حلق وبینی،نتیجه اینکه،نیاز به نوار گوش و عکس از سرم بود..خوشبختانه نوار گوش مشکلی رو نشون نداد اما همچنان عفونت شدید....
23 دی 1392

کنجکاویها و یادگیری کلمات ناپسند دلبرکم

سلام گلم... دیشب با خاله فاطی جون رفتیم کمی خرید لوازم ضروری واسه مکه.... اول بابایی رفتن پمپ بنزین،تا بخوان برن اونجا من اومدم مغازه که طناب بگیرم وقتی پیاده شدم از خاله جون و بابایی پرسیدی: بنزین رو کجای ماشین میریزن وقتی شنیدم همچین سوالی کردی با اینکه هوا خیلی خنک و استخون سوز بود اما بغلت کردم و ماشین رو در حین بنزین زدن بهت نشون دادم و در مورد دستگاه و شلنگ و باک واست توضیح دادم کلی خوشحال شدی اما تو بیمارستان که بودیم تخت کناریت،مدام به بچش میگفت:دیوونه شما هم تکرار میکردی هرچند خواستم درستش کنم اما نمشد بهت میگفتم:پریساجون خانوم میگن"روونه" اما قبول نکردی... یه روزم بابایی کنارت بودن ...
6 دی 1392

دومین بستری شدن پریسای نازم

سلام عسلم...   اول اینکه کلی ازت عکس دارم اما برنامه ای که بتونم عکسات رو بزارم فعلأ خرابه...ایشاله در اولین فرصت،یه پست میزارم فقط عکس... شب دوشنبه ٩٢/١٠/٢ساعت ٣نیمه شب،تب کردی...قبلأ دکتر تصمیم داشت بستری شی اما ازش خواستم یکی دو روز دیگه صبر کنه ببینیم مشکلت با سفکسیم حل میشه یا نه؟چون فقط تب میکردی بدون هیچ علایم دیگه ای...تو آزمایش خونت عفونت بالا رو نشون میداد یعنی وقتی ماکزیمم باید ١٠ باشه تو ٨٧بودی...چون متخصص داخلی،گفت اشکالی نداره این نشونه ویروسه،حتی نیاز به آنتی بیوتیک هم نیست چون بچه خودم شرایطش حادتر از پریسا هم بوده بردمش مشهد،بهترین متخصص عفونت کودکان ، بهم گفته هیچ مشکلی ...
6 دی 1392

800 مین روز زندگی و سومین یلدای پریسای گلم...

                       شب یلدا همیشه جاودانی است                                         زمستان را بهار زندگانی است           شب یلدا شب فر و کیان است                       ...
1 دی 1392

پریسای شعرخون و واکسن مکه

سلام گلم... جدیدأ واسه خودت کلی شعر و آواز میخونی... هفته پیش،داشتی میزای خونه مامان جون رو تمیز میکردی بعد میبینم با خودت داری میگی: فاطی فاطی،تخمه تف دادی ،همه دادی،من ندادی،من تخمه تف میدم، همه میدم،تو نمیدم.. قربونت برم که هم خلاصه میخونی،هم با دقت... عمو زنجیرباف،زنجیرت رو بافتی؟کوه انداختی؟بابا اومده،چی آوده(آورده) کیشمش،بیا،صدای پیشی...مومو...هاپو،هاپ هاپ... یه بیت شعر ساختگی،از پرستارت..همینکه انار میبینی میگی: انار دونه دونه      پریسا شده نمونه و چندین شعر دیگه... دیروز قرار بود بریم هلال احمر،واسه واکسنی که مربوط به رفتنوم به مکه هستش اما چون نمیتونستم ...
29 آذر 1392

پیشرفت پریساجونم در این یکماهه

سلام  فرشته کوچولوی من. بلاخره یه فرصت،پیش اومد تا بیام اینجا خوشبختانه از روز ٩٢/٩/١ با وجودی که دیگه در مورد دستشویی رفتنت بیخیال شده بودم اما خودت دیگه اعلام میکنی و پوشک کردنت فقط در موراد خیلی خاصه .... روز ٩/٥:خونه مامان جون بودیم بابایی از بانک اومدن و خسته روی کاناپه خواشون برد منم بهت گفتم :پریسای مامان،واسه بابایی بالشت بزار... بالشت رو تا کنار سر بابایی بردی اما چون یه خورده واست سنگین بود و نمیتونستی بزاری بالا ،بالشت رو انداختی میگی:"فایده نداره". از روز ٩/٦ به چیزی که شک داری میگی:"فکر کنم". معمولأ سلام هم میکنی....بیشتر به اطرافیان که نزدیکترن.. میگی:"سلام خوبی؟"....ما:خوبیم ...
29 آذر 1392