جدایی شبانه در 840روزگی پریساخانومم
سلام عروسکم... الان که دارم واست مینویسم ساعت ١٢شب جمعه هستش... عصز بعداز اینکه از خواب بیدار شدی با بابایی و خاله مریم رفتیم بیرون.. بعدش خونه مامان جون...چون عمورضا قرار بود واسه امتحاناتشون برن تهران،خاله فاطی جون،خونه مامان جون مستقر شد...ساعت ١١ که خواستیم بریم خونه،اما پیش خاله فاطی واستادی...چون خاله جون ازت خواسته بود که باهاش باشی...فکرش نمی کردم یه ربع بیشتر بمونی و منتظر تلفن بودم چون هر لحظه احتمال اینکه بهونه ما رو بگیری بود... تا اینکه نیم ساعت پیش خاله جون اس ام اس داد که دارین میخوابین دلم واست یه ذره شده...این اولین باری هستش که در ٨٤٠ روزگیت باید بدون تو بخوابم...خواب از سرم ...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
0:13


