پریساجون دراین روزها
سلام گل قشنگم. الان ساعت 3ونیم نیمه شبه...شما و بابایی لالایین.... امشب ،واسه مراسم قرآن به سر،مسجد شهید خالویی رفتیم.. دخمل خیلی خوبی بودی...آخرای دعای جوشن کبیر،بهت شیر دادم و لالا کردی....موقع قرآن به سر،یه قرآن هم گذاشتم رو سرت...یه خورده،گرمازده شدی،واسه همین،شیر گاو بهت نمیدم و جالب اینکه اصلأ علاقه ای نشون نمیدی و دوست نداری...اما موقغی که شیر آوردن اجازه،نمی دادی من بخورم...نصف لیوان رو نوش جون کردی...خوب چاره ای نبود خیلی علاقه نشون دادی منم ذوقیدم...مامان جون و خاله مریمت،مخالف خوردنت بودن... امااااااااا....به شیرت،همچنان وابسته ای،اونم خیلی زیاد..... خاله مریمت و خاله فاطی جونت رو بیییی...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
4:29








