خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم...

                       41 ماهگیت مبارک

دوستت دارم تا ابددددددددد.....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:42 | چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم..

جمعه،اول اسفند رفتیم روستای خرو که درختانش غرق شکوفه بودن...

یه چند ساعتی که تو خونه اونجا بودیم،خانم پسردایی محمدم و زندایی سمیه م با پسر

گلشون،سپهرجون رفتین دور زدن و کلی هم عکس گرفته بودین..

طبیعت خرو..

اینجا خونه خرو هستش...هوا هم خیلی خنک شده بود..

عکسهایی که با سپهرجون و ..گرفته بودین...

خانم پسرداییم...شما...سپهرکوچولو(پسرداییم)...

دوستت دارم عزیزم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:08 | يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام نفس مادر...

روز 22 بهمن،دهمین سالگرد نامزدی من و بابایی گلت بود..اون روز مشهد بودیم و قرارمون

بر این بود که جشن 40 ماهگی شما و 10مین سالگرد نامزدی ما خونه خاله فاطی جونت

بگیریم...اما متاسفانه بخاطر کمبود وقت نتونستیم...ساعت 9 صبح،من و بابایی میرفتیم

بیرون واسه خرید یه سری از وسایل خونه جدیدمون،مثل کلیدپریز..لوستر..و....واسه نهار

میومدیم خونه خاله فاطی جون،ساعت 4 میرفتیم تا 10ونیم شب...وقتی میومدی از شدت

خستگی خوابمون میبرد...صبح 22بهمن رسیدیم مشهد و 26 ام هم برگشتیم...سفر خوبی

بود و بهت خیلی خوش گذشت...یه روز هم بابایی بردنت باغ وحش،آخه از قبلش خیلی اصرار

داشتی واسه رفتن به اونجا..

93/11/20...یه چند روزی مدام درخواست چوب کبریت میکردی اما بهت میگفتم خطرناکه

بعد فهمیدم میخوای با اونا شکل دربیاری..اینم خونه هایی که به قول خودت درست کردی..

93/11/22...تو آژانس،تو مسیر خونه خاله فاطی جون

93/11/25...باغ وحش

93/11/26...خونه خاله فاطی..عینک بابایی رو به چشم زدی

93/11/26....تو قطار...شما و بابایی دارین "نون بیار کباب ببر"بازی میکنین.

93/11/28...سعیدجون سه تا جوجه رنگی،سبز،زرد،صورتی،واست خریده بود که یکی رو

با خودت راه میبردی...رفتیم خونه مامان جون مجبورش کردی که جوجه بخوابه،به قول خودت

یه کم دراز بکشه..فک نمیکردم بهشون دست بزنی...احساس میکردم بترسی...اما مرتب

تو دستتن..آخه خودم میترسم نمیتونم بگیرمشون...

ببخشید دخترم این پست رو با تاخیر گذاشتم آخه نت مشکل داره..

دوستت دارم عشقم...عزیزترینم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:06 | جمعه 8 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم...

امروز 29 بهمن،روز عشق ايراني مبارك.

دوستت دارم... عاشقتم عشقم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:08 | چهارشنبه 29 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام گل قشنگ زندگیم...

این عکسها دقیقا مربوط به یه روزه،بهمن 92 و بهمن 93

بهمن 92

بهمن 93

جلو باغ گلشن...پارسال در همین روز برف بود و امسالغمگین

سوال

دوستت دارم عزیزم..

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:40 | سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

        

سلام نفسم...

               40مین ماهگردت مبارک عشقم

ان شاالله فرداشب قراره بریم مشهد و جشن 40 ماهگیت رو خونه خاله فاطی جون بگیریم.

دوستت دارم عزیزم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:36 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام دختر ورزشکار من...

امروز جمعه 93.11.17 رفتیم تو جاده خور..یه کم خاک بازی کردی،دیدم خاک بازی واست

تکراری شد ازت خواستم از کوه بری بالا...اولش ترس داشتی و چون خاکش خیلی نرم

بود و پات تو خاکها فرو میرفت کمی استرس داشتی منم واسه اینکه ترس از کوه تو دلت

نمونه،بردمت یه کوهی که خاک و سنگ داشت و کلا سطح محکمتری داشت...

بازم ترس داشتی و نمیرفتی بالا و ازم میخواستی دستت رو بگیرم،اما کمکت نکردم فقط

بهت میگفتم:تو میتونی پریساجون،تو خیلی قوی هستی،مطمئن باش تو موفق میشی

من دستت رو نمیگیرم اما پشت سرت میام،برو برو که داری به قله میرسی.

بالاخره بدون کمک من تونستی بری بالای کوه و موفق شدی...کلیییییی ذوق کردم

آفرین به تو دختر شجاع..

هوا هم بهاری بهاری..البته یه خورده گرم بود...امسال که اصلا هوا خنک نشد بغیر از

چند شب...

بالای کوه یه کم باد بود اما نه خیلی سرد

از روی لباس و کفش پر از خاکت میشه فهمید چقدر خاک بازی کردی...یه جاهایی از

کوه که شیب تند داشت چون کمکت نمیکردم و لیز میخوردی مجبور شدی چهاردست وپا

کنی....چقدر هم ذوق کردی وقتی بالا رسیدی...بابایی رو صدا زدی و ایشون هم واست

دست زدن...البته بابایی با بقیه در حال والیبال بازی کردن بودنچشمک

دوستت دارم عاشقتم کوهنورد کوچولوی من...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:15 | شنبه 18 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم...

پنجشنبه 93.11.16 نامزدی رضاجون(پسرخالت)بود...

خیلی بهت خوش گذشت...

ان شاالله خوشبخت باشن رضاجون و مهلاجون...آمین

شما و نوشین جون

دوستت دارم تا ابدددددددد...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:58 | جمعه 17 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام دلبندم...

93.11.07 واسه خرید رفتیم بیرون...من و شما بعد از کلاست،یه مقدار از خریدهامون رو

انجام دادیم..بعد رفتیم دنبال بابایی که بانک بودن..واسه خرید میوه رفتیم تره بار..

کلی واسمون خرید کردی...

دوستت دارم عزیزمی گل خوشبوی من..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:53 | جمعه 17 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم...

دیروز 93.11.14 ترم 4 هم با موفقیت تموم کردی...خداروشکر خیلی خوب به سوالات تیچرت

جواب دادی..تو سالن نشسته بودم و کلی هم استرس داشتم نمیدونستم آیا جواب سولات

رو خواهی داد یا نه؟خوشبختانه خیلی خوب جوابگو بودی...با اینکه کوچکترین عضو کلاسی

اما همه سوالاتی که بقیه نمیدونستن شما جواب میدادی..صدای تیچرت میومد که بچه ها

بغیر از پریساجون بقیه درس نخوندین؟

فدات شم گلم...ان شاالله همیشه همیشه تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی عزیزدلم..

دوستت دارم

میبوسمت..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:04 | چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:38 | دوشنبه 13 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:49 | يکشنبه 12 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم..

خاطرات نوزادیت از زبان خودتمحبت

روز 19 دیماه 93،که ولادت حضرت رسول(ص)بود،تلفنی با خانم امامی که از 6 ماهگیت

نزد ایشون بودی تا حدود 9 ماهگیت صحبت میکردم..وقتی تلفنم قطع شد گفتی:با کی

حرف میزدی؟گفتم:خانم امامی.گفتی:خانم امامی کی هستن؟همین خانمی که وقتی

کوچولو بودم کلید مینداختن،بهم میگفتن برو بردار؟

منم کلی تعجب کردم آخه خیلی کوچیک بودی اون زمانی که خانم امامی سوئیچ ماشین

مینداختن زمین که شما بری برداری،تا راه رفتن رو یاد بگیری....دقیقا 9 ماهگیت بود...

جالبه که خاطراتی از  یکسالگیت رو هم تعریف میکنیبوس

دوستت دارم عشقم...

میبوووووسمت گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:14 | يکشنبه 12 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

        

سلام نازنینم...

این پست رو بیشتر عکس میزارم و تو پست بعدی از کارای قشنگت و شیطونیات مینویسم.

اول دیماه

وقتی از بانک اومدم دیدم پبراهن پوشیدی و پرستارت گفت:پریساجون گفته لباس عروس

میخوام...اینم ژستت...کسی که میبینه به خیالش که غمگینیمحبت

93.10.02

با دایی مصطفی(دایی خودم)و محمد،پسرداییم و خاله مریم جونت رفتیم تو راه خور

واسه نهار...شما و سپهرجون(پسردایی مصطفی)کلی خاک بازی کردین..

بعد از نهار همه رفتن والیبال،بجز من که خورده خسته بودم

بابایی هم مشغول چای درست کردن،بعدش هم رفتن والیبال

بعد از بازی اونا،شما با خاله مریم و بابایی رفتین بالای کوه،تمام مسیر رو خودت بدون اینکه

بغل شی رفتی بالا..خاله مریم هم که دستت رو گرفته بود تو مسیر خسته شد اما شما

همچنان دست به دست بابایی رفتین بالای بالا...

کم کم به غروب نزدیک میشدیم که برگشتیم خونه..

کلییییییییییی به همگی،مخصوصا شما و سپهرجون خوش گذشت.

93.10.03

تو تمتم کارای خونه بهم کمک میکنی...اینم نمونش،گوشت چرخ کرده رو واسه فریز کردن

آماده میکنی...بالای کابینت میشینی..

93.10.05

اولین بار بود که از خواب بیدار شدی و موهات اینقده ژولیده بود...

93.10.05

از موقعی که رفته بودیم مکه،فقط میگفتی چادر عربی میخوام،یه روز که بابایی رفته بودن

مشهد این چادر رو واست خریده بودن..کلی ذوق کردی و بیشتر موقع ها تو خونه میپوشی

93.10.09

شب تولد دایی مصطفی(داییم)بود..رفتیم خونشون

شما و پویاجون(نوه داییم)بغل بابایی...

93.10.12

این دو تا نقاشی رو کشیدی و میگی :مامانی عکس شما رو کشیدمبوس

این واسه اولین بار بود که شکل آدم،میکشیدی..

93.10.15

اینم یه جور خوابیدنت...تا موقعی که خودم پاهات رو درست نکردم همینطور بودی..

تا حالا اینطوری نخوابیده بودی..

93.10.20

چون کاپ کیک دوست داری،واست درست کردم...که اونم نخوردیغمگین39 ماهگیت هم بود.

اینجا هم خونه مامان جون،قیچی خیاطی رو ورداشتی و داری پارچه برش میدی..

قیچی به این بزرگی و سنگینیتعجب

93.10.23

نقاشی میکشی..

میگی:این عکس دریا هستش که توش ماهی های خیلی بزرگ دارن شنا میکنن..

93.10.24

آماده شدی واسه رفتن به جلسه خونوادگی...چون شال گردن و کلاهت رو اول بار بود که

سرت میزاشتی خوشحال بودی و ژست میگرفتی...دست دخترداییم(زهره)درد نکنه،ممنون

که شال و کلاه خوشگلی رو واست بافته..


خوب دیگه برم بابایی رو بیدار کنم،نهار بخوریم...ایشاله سعی میکنم زودتر بیام..

دوستت دارم عزیزم...همیشه همیشه...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:47 | جمعه 26 دی 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عزیزدلم...

بخاطر شلوغی کارام  فعلا نمیتونم زیاد بیام اینجا...

الانم از موبایل دارم واست مینویسم....

                       39ماهگیت مبارک گلم 

دوست دارم عزیزم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:16 | شنبه 20 دی 1393 توسط مرجان مامان پريساجون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ