خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام فرزندم..

گلكم امروز 93.09.20 سه سال و دو ماهه شدي و 1093روزه ...ايشاله 120ساله شي فرزندگلم..

    شکلکهای جالب آروین شکلکهای جالب آروین  شکلکهای جالب آروین     شکلکهای جالب آروین

                    شکلکهای جالب آروین شکلکهای جالب آروین شکلکهای جالب آروین

 

عاشقتم دوستت دارم عزیزمییییییییی....

 

                   

                                مبارکه و مبارکه

                           

                  

           



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:29 | پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام گلم..

دیروز 93.09.17 تیچرت،سعیده جون،ازت امتحان گرفتن و خوشبختانه تمامی فلش کارتها

و سوالاتی که باید با جمله جواب میدادی رو خیلی عالی پاسخ دادی...ترم 3 رو به خوبی

به پایان رسوندی فقط با یک جلسه غیبت...روز شنبه 93.09.15 بخاطر سرماخوردگیت

نبردمت کلاس تا بچه های دیگه هم مریض نشن...

بعدش بردنت تویلند(زمین بازی)...

 

             

امیدوارم همیشه و همیشه موفق و سربلند باشی نفس مادر...

دوستت دارم عزیزکم..

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:20 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم...

دوشنبه شب ساعت 11شب من و شما و مامان جون و عموجون(شوهرخاله مریمت)با

قطار رفتیم مشهد...چون همیشه با ماشین خودمون میرفتیم سفر و این اولین مرتبه ای

بود که سوار قطار میشدی کلیییییییییی ذوق زده شده بودی...صبح ساعت 6ونیم رسیدیم

رفتیم خونه خاله فاطی جونت...خاله مریمت که سفری به تهران داشت با پرواز خودشو

رسونده بود مشهد...روز 5شنبه هم بابایی و سعیدجون(پسرخالت) به جمعمون اضافه شدن..

اما دلیل سفر:

یه دو ماهی میشد که تو خواب خیلی اذیت میشدی،دهان باز،خرخر...طوری که نمیتونستی

راحت بخوابی...تشخیص متخصص اینجا:احتمالا داشتن لوزه سوم بود که اونم ارثیه...

چند تا از بچه های طرف بابایی این مشکل رو دارنغمگین

خلاصه بردمت نزد دکتر سامی راد،یه سری آزمایش و عکس...

از نظر این دکتر ،شما 3 کیلو کم داشتی اما نمودار مرکز بهداشت 800گرمتعجب

همون روز بعد از 4 ساعت ناشتایی بردمت واسه آزمایش،ساعت 2 بعدازظهر...

وقتی خواستن  ازت آزمایش خون بگیرن گذاشتمت بغل خاله مریم و خودمم واست یه فیلم

از موبایلم گذاشتم تا حواست پرت شه اما در کمال ناباوری،بدون اینکه حتی کوچکترین

اخمی به ابرو بیاری،نگاهت به دستت بود و تا وقتی که کار اون خانوم تموم شد هیچی

نگفتی...با اینکه 3 نفر از کارکنان آزمایشگاه اومده بودن بالاسرت تا دستت رو تکون ندی

هر سه تاشون کلی ذوق کردن از اینکه اینقده آروم بودی بعدش واست چسب عروسکی

چسپوندن چون دخمل گلی بودیبوس

از اونجا هم رفتیم رادیولوژی واسه عکس،بازم خانوم بودی اما عکس دومی که باید دهانت

رو باز نگه میداشتی یه خورده همکاری نکردی...

روز بعد با عمورضا و خاله فاطی،عموجون و خاله مریم رفتیم پدیده شاندیز،واسه خرید..

که مبلغ 100 هزارتومن برنده شدمآرام

از دلقکهای اونجا میترسیدی و حاضر نبودی باهاشون عکس بگیری...

                

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم...

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:47 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام نازنینم...

                       پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه 
                            هوا شده کمی سرد
                          روی زمین پر از بــــرگ زرد
                             دسته دسته کلاغا
                             میرن به سوی باغا
                              همه باهم یکصدا
                             میگن قار قار قار قار

93.09.09 با خاله ریحانه(دوستم)و پسرگلش،رضاجون رفتیم روستای خور...خیلی بهمون

خوش گذشت...کلیییییییی بابایی زحمت کشیدن،دستشون درد نکنه...

خاله مرضی(پرستارت)هم یه آش رشته فوق العاده خوشمزه درست کرده بودن،ممنونیم

دوستت دارم عشقم...میبووووووسمت گلم...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:03 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عزیزکم..

شنبه 93.09.08 واسه نماز رفتیم امامزاده..بابایی رفتن جماعت..من و شما هم کناز ضریح..

آخه نمیزاری نمازم رو به جماعت بخونم کلیییییییی بهونه میاری...وقتی داشتم نماز میخوندم

رفتی واسه خودت قرآن آوردی و شروع کردی به خوندن...هر صفحه که ورق میزدی یه قسمت

از دعای فرج رو میخوندی...قربونت برم عشقم...قبلش هم دور ضریح راه میرفتی و بوس

می کردی..

دوستت دارم تا ابببببببببببببببببببببدددددد..

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:35 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم..

تاسوعا و عاشورای امسال خیلی عالی بود..چند شب من و شما و بابایی میرفتیم هیئت...

صبح زود در روز تاسوعا و عاشورا منو و خاله مریمت،میرفتیم بقعه سجادیه،بعدشم هیئت

حسینی...شب عاشورا هم امامزاده و سرمزار دایی جونت..

اینجا هئیت میارزه هستش و شماهم از طبل خوشت اومده بود و چون تازه می دیدی چطوری

طبل میزنن خیلی با دقت بهشون نیگاه میکردی...این عکس طبل ها هم از دید خودت گرفتم..

عکس دوم هم امامزاده،مزار دایی جونت...

عکس سوم دسته سینه زنی و زنجیر زن،جلو هیئت فاطمی..عکس چهارم هم نخل همین

هیئت هستش...

از نخل هیئت میارزه عکس ندارم چون صبح زود رفتیم و هنوز در حال تزئین نخل بودن...

  

تو بغلم خوابت برده--امامزاده

ایشاله عزاداری همگی مورد قبول حق واقع شه...ایشاله..

دوستت دارم عزیزم..                                                          



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:42 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم...

روز 20/07/93 تولد سه سالگيت بود...اما چون همون روز ما هم از مكه رسيده بوديم نشد

واست جشن بگيريم...اما خودت ميگفتي واسم كيك بخرين...خاله مليحه جون(دختر عمه

بابايي)زحمت كشيده بودن واست كادو آورده بودن...يه بسته از انواع مدادرنگي و شمعي

و ما‍ژيك و گيره كاغذ و ...خيلي خوشت اومده بود...دستشون درد نكنه هميشه شرمنده

محبتهاشون هستيم...

روز 26/07/93 كه همكار بانك صادراتم(ليلا) كه قرار بود بيان ديدن مكه مون،يه كيك سفارش

داديم تا در كنار اونا يه جشن كوچولو بگيريم...

وقتي كيان جون اومد كليييييي ذوق كرد آخه خبر نداشتن ميخوام واست جشن بگيرم..

 

شما و كيان جون ‍ژست ميگرفتين تا ازتون عكس بگيرم..

   اينم  دسته گل زيبايي كه ليلا جون زحمت كشيده بودن...

         



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:33 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه زندگیم...

روز جمعه 93.08.23 ساعت 12و نیم از کوه اومدم خونه مامان جون که شما هم اونجا

بودین..ساعت 1بردیمت متخصص اطفال،که فعلا در تشخیص اولیه لوزه سوم داری...

از همونجا رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم)...لذت بردی...با تمام وجود کیف کردی..

با دیدن شتر مرغ،بوقلمون،ببعی،مرغ و خروس،ماهی،مرغهای شاخدار بینظیر و زیبا..

تو مسیر برگشت یه خواب خوب کردی..

      

عشقم با همه وجود دوستت دارم...

دلمی...نازنینمی..

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:07 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقمممممم...

                  

روزشنبه 24/08/93 بردمت مركز بهداشت واسه كنترلت،در واقع بايد 20/07/93ميبردمت...

يعني روزي كه از مكه اومده بوديم....نميدونستم كنترل داري،فكر ميكردم تا مدرسه نيازي

نداري..

تو تعذيه آقاجان،يكي از پرسنل مركز بهداشت بهم گفت:پريساجون رو بايد بيارينش...هر

سال،تاريخ تولدش بايد كنترل شه...

خلاصه ساعت 12ونيم مرخصي گرفتم و اومدم خونه،لباسات رو تنت كردم و دوتايي راهي

مركز شديم..تو ماشين يه كم واست توضيح دادم كه نبايد بترسي و بهونه بياري چون

ميدونستم بيناسنجي هم داري..ازت خواستم با اونا همكاري كني...

وقتي وارد اتاق شديم خيلي ريلكس،روي وزنه رفتي و قد و زنت رو خانوم گرفتن...

وزنت 13كيلو 200گرم كه متاسفانه 800گرم از خط زدي پايين...قدت 100كه نرمال بود...

بعد بردمت اتاق بيناسنجي،تا 5دقيقه اول جواب نميدادي يه خانم مهربون ،باهات كار کردن

تا جهت ها رو بگي اما...بالاخره گفتن ببرينش خونه باهاش تمرين كنين بعد بيارينش...

خوشبختانه به خودم جواب دادي و اين شد كه متوجه شديم ميتوني همكاري كني...

اون خانوم مهرون،يه چشمت رو بستن و شما خيلي عالي به سوالاتشون جواب دادي البته

نه با زبون شيرينت بلكه با اشاره دستت...اونم دستت رو گرفته بودي پايين...خيلي بامزه

بودي.

         

اینجا این خانوم مهربون دارن بهت یاد میدن که چطوری باید جواب بدی...

 

اینجا هم با اشاره دستت داری علامت پایین رو نشون میدیچشمک

 

 

دوستت دارم عزيزم..

ميبوووسمت گلم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:38 | دوشنبه 26 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عزیزم..

                                 از عرش صدای ربنا می آید

                     فریاد خوش خدا خدا می آید

                     فریاد که درهای بهشت باز کنید

                    میهمان خدا پیش خدا می آید

                                

در صبح 93.08.15 آقاجان بعد از تحمل چندین ماه بیماری،در بیمارستان..تهران،پیش خدا

رفتن و ما رو با یه دنیا غم تنها گذاشتن...غم دوری آقاجان واسه همگی ما سخته..خیلی

سخت...خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

وقتی عکس آقاجان رو شیشه پشت ماشینمون دیدی،کلی ذوق کردی،بهم گفتی:

"حالا فهمیدم،عکس آقاجان رو چرا اینجا زدین،چون میدونستین من دلم واسشون تنگ شده؟

خواستین هر وقت من عکسشون رو میبینم دلم وا شه؟؟؟"

فدات شم دخترک مهربونم... هرچند نمیدونی چه اتفاق بزرگ و غم انگیزی افتادهگریهگریه

دلتنگ آقاجانم حسابیییییییی...خدارحمتشون کنه...به هممون محبت می کردن خیلی خیلی

زیاد...همیشه مشتشون واست پر مغز پسته بود..تا میرفتیم خونشون یه کاسه پسته

می آوردن،پسته ها رو مغز میکردن و میدادن دستت...جاشون واقعا خالیه...

دوستت دارم گلم..

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:06 | سه شنبه 20 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام قشنگترینم..

                 فرشته قشنگم  37مین ماه زمینی شدنت مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:21 | دوشنبه 19 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشق مامان و بابا...

عزیزم  روز چهارشنبه 93/06/19ساعت 8شب با هواپیمای سعودی،با ظرفیت 500نفر،دوطبقه،پرواز کردیم 

طرف مدینه،ساعت 11شب،رسیدیم..موقع فرود،شهر مدینه بینهایت زیبا بود..تا بازرسی انجام شد و رسیدیم هتل

حدودا ساعت 3نیمه شب بود..یه دوساعت استراحت،بعد زیارت حضرت رسول(ص)...جای شما خالی گلم...

یه استراحت دو ساعته هتل،دوباره زیارت،نماز ظهر خوندیم...هتل،استراحت...ساعت 5رفتیم زیارت و نماز...

ساعت 7ونیم شام خوردیم و رفتیم بین الحرمین(فاصله بین بقیع و حرم پیامبر)واسه دعای کمیل...واییییییییییییییی

خدای من،چه صفایی داشت،خداوکیلی نمیتونم احساس و حال و هوایی که تو این فضا داشتم رو بنوسم چه 

دعای کمیل پرفیضی بود...(شنیدن کی بود مانند دیدن)اصلا دلم نمیخواست از اون فضا خارج شم ،دوست داشتم

دعا تموم نشه...ساعت 1 شب رسیدیم هتل...یه دوش گرفته و بعد یه خواب شیرین 3ساعته...

ساعت 4با اذان عربستان،نماز شب خوندم بعد آماده شدیم واسه رفتن به حرم...ساعت 7و نیم هتل اومدین

صبحونه خوردیم...الان ساعت اینجا 8و ده دقیقه،من و بابایی تو لابی هتل نشستیم...من اینجام ایشونم وایبر...

سعی میکنیم ارتباط با شما برقرار کنیم..دلم واست یه ذره شده..عکسایی که عموجون میفرستن ازت رو

کلی بوس میکنم..دوست دارم عزیزم...به امید دیدار..

پی نوشت:با گوشیم واست مینویسم اگه خطاش بهم ریخته بود یا کلمه ای خراب،علتش اینه!!

اسم هتلمون:تهانی الزهرا----

هم اتاقیام هم خانم آقای دادرس و خانم آقای اسلامی،که همسراشون

همکاری من تو مدیریت هستن..هر دو خیلی خوبن...خانم دادرس هم دکترداروسازن،قراره با ایشون 

برم واست داروی تقویتی بگیرم!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:43 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

                               

سلام عشق زندگیم..

عزیز دلم،امشب ساعت 10 شب،من و بابایی میریم مشهد تا فرداشب ساعت7ونیم

پرواز کنیم طرف مدینه...

از اینکه میخوام 30 روز ازت جدا باشم،دلم خونه...حتی فکرشم نمیتونم بکنم..اشکم 

اجازه نمیده راحت بنویسم...امیدوارم اذیت نشی چون خیلیییییییی بهمون وابسته ای...

هرچند که میدونم خدا خودش صبرش رو میده اما...

خیلی گلییییییییییییییییی عزیزم...

صبح ها،پرستارت(خاله مرضی)میاد خونه مامان جون نگهت داره و عصرشم با خاله مریمت...

کارات روز به روز قشنگترمیشه...حرف زدنت که نگووووووو....قربونت برم...

دیشب به یکی از دوستامون رسیدیم،ایشون گفت:چرا پریسا لاغر شده؟

بعد از اینکه ازشون جدا شدیم سرت رو گذاشتی رو دستم،گفتی:"چرا خانم امامی

گفتن،واسه چی پریسا لاغر شده؟ "من و بابایی و خاله فاطی جونت اینجوری شدیمتعجب

دیروز با بابایی رفته بودی بیرون،وقتی داشتی حرف میزدی،بابایی ضبط ماشین رو کم

میکنن تا یواشکی بشنون چی میگی..بلافاصله گفتی لطفا صداشو کم نکن من دارم

واسه خودم قصه میگم...

خیلی نسبت به همه چی،دقت داری...بعضی وقتها جوابهایی میدی که اصلا به فکرمون

هم نمیرسه و کاملا هم درسته...

ایشاله سرفرصت میام واست مینویسم...الان خیلی عجله دارم کلی کار رو سرمه..

عصر جمعه من و بابایی یه روزه رفتیم اصفهان واسه خرید سنگ خونه...جات خالی بود

رفتیم خونه یکی از دوستای وایبرمون که ایشون هم کارخونه سنگ داره،بچه هاشون

از اینکه نبرده بودیمت کلییییی دپرس شدن...خیلی خونواده خوب و مهربونی بودن و

ایشون کارامون رو دو ساعته،انجام داد...

پریسای عزیزم بینهایت من و بابایی دوست داریم...مواظب خودت باش...ایشاله دختر

خوبی باشی و عاقبت بخیر شی..

میریم خونه خدا،امیدوارم با زیارت مقبول برگردیم...واسمون دعا کن...

دوست دارم خیلییییییی خیلیییییی...عاشقتممممممممممم...همه وجودمی گلم...

نمیدونم چطوری میخوام لحظه های بدون تو رو تحمل کنم..خدایااااااااا کمکم کن...

خداجونم از اینکه یکی از بهترین فرشته های مهربونت رو به ما سپردی ازت ممنونیم..

دوست ندارم ازت خداحافظی کنم واسه همین میگم به امید دیدار عزیزدلم

   93/06/20 35 ماهگیت مبارک عشقم قلبم نفسم

میبوسمت عشقمی...دوست دارم هوارتاااااااا...

خدایا به خودت سپردمش...حافظ و نگهدارش باش...از اینکه چنین فرزندی به ما

عطا کردی روزی هزاران بار شکرت...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:58 | سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام قشنگم..

این عکس رو الان ازت گرفتم که تو خواب نازی جیگمل مامان...خوابهای خوب ببینی گلم..

ببخشید که دیر اومدم...از نظر روحی حسابی بهم ریخته بودم...

از روز 93/05/19 که هواپیمای تهران طبس سقوط کرد،بعدش شرکت در مراسم تشییع

یه مراسم دردناک...نمیخوام بیشتر توضیح بدم...حقیقتش دوست داشتم یه پست بزارم

اما خداییش همین الانم قدرت نوشتنش رو ندارم...یه حادثه تلخ و دردناک،که همه شهر

رو تو غم و ماتم فرو برد...روز مراسم خاکسپاری،از روز تاسوعا و عاشورا شلوغتر بود...

بگذریم...

منتظرم زودتر بیدارشی بریم امامزاده...

مامان جون رفتن مشهد،پیش خاله فاطی جونت...واسه پاشون که شکرخدا نیاز به عمل

نداشتن...

ترم دو زبانت شروع شده...بازم روزای زوج از 7 عصر تا 8ونیم...

تنها مادری که تو سالن میشینه تا کلاس بچش تموم شه...چاره ندارم مرتب میای بهم

سر میزنی،ببینی هستم یا نه؟...نسبت به ترم قبل خیلی بهتر شدی...با مربیت و بچه ها

حرف میزنی..5 نفر بیشتر نیستین...یلدا،کیوان،النا،صبا و شما دخمل عزیزم...

خیلی خوشحالم که کلی تغییر اجتماعی کردی...تو جمع که وارد میشیم ناراحت نیستی

مهمتر از همه،دغدغه ای که داشت داغونم میکرد...از خودت حسابی دفاع میکنی،اگه

وسیله ای داری نمیخوای به کسی بدی یا برعکس از بچه ای،چیزی رو بگیری به خوبی از

عهدت برمیاد...فدات شم...جالبه از بچه های کوچتر از خودت ،اینجوری دفاع نمیکنی...

فکر میکنم متوجه میشی که اون کوچکتره باید رعایت کنی...

متاسفانه هنوز وابستگیت بهم زیاده خیلیییییییییی خیلیییییییییی هم زیاده...

بیشتر مواقع حرفها و جوابهایی که میدی بیشتر از سنته...

یه هفته بابایی ماموریت،بیرجند بودن...از موقعی که اومدن(یه هفته پیش)،حتی موقع

رانندگی،اجازه نمیدی ایشون پشت فرمون بشینن و مجبورم من رانندگی کنم تا تو  از

اینکه در آغوش بابایی هستی لذت ببری...

همچنان از حموم بدت میاد...به چیزایی که واست خوب نیست علاقه فراوون داری مثل:

نوشابه...اگه کسی چیزی رو ازت بپرسه،مخصوصا اگه غریبه تر باشه،جواب نمیدی...

همچنان خجالتی هستی...خدا رو شکر بازم نسبت به قبل خیلی بهتری...

بیشتر مواقع با اسباب بازیات سرگرمی و مثل قبل،بهم نمیچسبی و اجازه ندی به کارام

برسم...بدنت خیلی حساس شده،نمیدونم چرا یهو همه جونت میریزه بیرون؟منخصص میگه

پشه یا به قول ما کیک تو رو نیش میزنه...جالبیش اینه که همزمان با تو منم میشم مثل تو..

شاید یه چند ساعت بعدش...

خودت رو سرگرم کردی...یه هفته پیش..

میبووووسمت عزیزم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:07 | پنجشنبه 30 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم..

        34 مین ماهگردت مبارک گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:34 | دوشنبه 20 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ

كد ماوس























<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : Pichak