بستن تبلیغات

خاطرات پریسا جون
خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان

سلام کوچولوی من...

93.1.16بردمت دارالشفا واسه گلودردت و شکم دردی که گاهی وقتا دچارش

میشدی..خوشبختانه مشکل خاصی نبود..

واسه اولین بار گریه نکردی خیلی ریلکس روی صندلی نشستی و اجازه دادی

آقای دکتر گوش و حلقت رو معاینه کنن..دست آقابیژن درد نکنه،خیلی با

مهربونی ازت خواستن که:"پریساجون ببینم مورچه رفته تو گوشت؟"

بعد گوش بعدی و همینطور گلوت رو معاینه کردن،از آخرم بهت چوب بستنی

بهت جایزه دادن. خندهاز قبل بهت قول داده بودیم اگه گریه نکنی و بهونه نیاری

به آقا دکتر میگیم بهت جایزه،چوب بستنی بدن.اینجوری پرتوقع نمیشیچشمک

در 93.1.21که بردمت نزد متخصص اطفال،اونجا هم همکاری کردی و هر چی

از آقای دکتر که با هم خیلیییییی دوستیم،خواستیم فقط بهت جایزه، چوب،

بستنی بدن اما بازم بهت دو تا مداد خیلیییییییییی خوشگل دادن.

تو مطب متخصص اطفال،بعد از اینکه شکمت رو معاینه کردن..

           

امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشی..هیچوقت،هیچ دردی سراغت نیاد...

میبووووووسمت دوستتتتتتتت دارم جیگرمادر...





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:23 | چهارشنبه 27 فروردين 1393 توسط مرجان

سلام عشقم...

دیگه فوق العاده شیرین زبون و دوست داشتنی شدی...کلی هم بهمون

محبت میکنی...

اینقده منو بوسه بارون میکنی و از کلمات محبت آمیز نثارم میکنی که

اکثرأ میگن ما تا حالا همچین بچه ای که اینجوری نسبت به مامانش

اینجوری ابراز محبت کنه،ندیدیم.....جالب اینه که من اصلأ در ظاهر

نسبت بهت این رفتار رو ندارم چون دوست ندارم لوس باشی...

از دو خصلت بدم میاد1-بچه لوس باشه..2-بچه بی ادب باشه.....

اگه کسالتی داشته باشم موقع داروهام که میشه یادآوریم میکنی..

بیشتر وقتا هم میخوای خودت بهم دارو بدی...

بعضی موقع ها دست میزاری زیر گردنم میگی:"ببینم تب نداری"نیشخند

از کلمات تو نازنینمی..توعشقمی..دوستت دارم..تو عزیزمی..دربیشتر

وقتا واسم بکار میبری..

نسبت به نی نی کوچولوهایی که بغلشون میکنم و باهاشون بازی

میکنم حسادت نمیکنی...واین واسه من خیلی مهمه...اینکه حسود

نیستی  خدارو شکر...

کنار بلوار روبه روی خونمون...

 

خونه آقاجان..بدون اینکه من چیزی بگم،خودت ژست گرفتی..93/1/22

از پله هاشون داری بالا میری..

خونه خاله فاطی جونت...عاشق این عکستم..با خطکش داری خونه میکشی.مثلأچشمک

بابایی گلت واست وسایل پزشکی،خریدن اما جنسش زیادخوب نبود خودت هم خوشت نیومد...گفتی:"خوشم نیومد"..میگم:چرا مامان؟..میگی:"آخه نگاه کن میفته،ببین"...وقتی گوشیش رو میذاشتی تو گوشت،میافتادخنده

این هوشچین دو تیکه رو دوست داری و به سرعت باد هر 4صفحش رو میچینی...

دیشب93/1/26رفتیم باغ گلشن2...اما از قصربادی خبری نبود خواستی خاک بازی کنی یا بهتر بگم سنگ بازی،منم آزاد گذاشتمت...

دوستت دارم عزیزم..

میبووووووسمت گلم...




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:25 | چهارشنبه 27 فروردين 1393 توسط مرجان

سلام عسلکم...

امروز جمعه 93/01/22 وقتی داشتم دستاتو میشستم گفتی دستام میکروبیه؟

گفتم:آره...ازم پرسیدی:"مامان واسه چی میکربا (میکروب)دیده نمیشن؟"

نمی دونستم چی بگم....گفتم:چون خیلی ریز و کوچیکن...

بعضی موقع ها سوالاتی میپرسی که تعجب میکنم چطوری به ذهنت میرسه...

دوستت دارم عزیزمییییییی...

میبووووسمت...





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:08 | شنبه 23 فروردين 1393 توسط مرجان

سلام عزیزترینم...

                فرشته قشنگم٣٠ امین ماه زمینی شدنت مبارکتشویق

دوستت دارم دنیا دنیا....

                میبوسمت عزیزم.     

                                     1393/01/20     

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:34 | پنجشنبه 21 فروردين 1393 توسط مرجان

سلام تک گل زندگیم..

سفره هفت سین مون که روز هفتم عید شما و نوشین،کاری کردین تا جمع شه...

بلافاصله رفتیم خونه آقاجان(بابای بابایی)..کیک رو هم بردیم اونجا خیلی عالی

شده بود

سر سفره هفت سین خونه آقاجان نشستی و میخوای سر به سر ماهی بزاری

خونه مادرشوهر خاله فاطی جون.. مراحل آشنایی شما با ببعی تازه متولد شده  عمورضا  وخاله فاطی،عمو رضا در حال آموزش..خنده

                            

تو بلوار جلوی خونه همسایهمون...وقتی از بانک اومدم دیدم عموجون خاله ملم

وسط گلهات گذاشتن و دارن عکس میگیرن منم موبایل بدست اومدم..

با خاله معصومه(خالم)رفتیم سفرخونه سنتی که یه قسمتش وسایل بازی داره تا شما و نوشین بازی کنین..اما بجز توپاش بقیه رو جمع کرده بودن تا چشمت افتاد به میز هفت سین،رفتی واستادی بعد میگی مامان بیا ازم

عکس بگیر..

                       

از بازی کردن وسط توپ میترسی یه کوچولو رفتی جلو...

دیدیم کافی شاپ اونجا فوق العاده شلوغه...رفتیم باغ مجنون که اونجا هم

کافی شاپ نداشتنناراحتفقط از شما و نوشین جون عکس گرفتم...

اینجا داری میگی:این چیه؟

خونه مامان جون ژست گرفتنتو...

کفشامو پوشیدی تو خونه مامان جون راه میری..

تولد مرجان جون(دخترخالم)خونه خاله مهین(خالم)گرفتیم..شما بغل مرجان جونی...93/01/14

ایشاله 120سالگی دختر خاله گلم..پارساجونش داره باهات بازی میکنه...

                 

دوستت دارم....

میبوووووووسمت نازنینم.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:07 | چهارشنبه 20 فروردين 1393 توسط مرجان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خاص پریسای عزیزم




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:25 | سه شنبه 19 فروردين 1393 توسط مرجان

      

شد بهاران هر طرف گلها صدایت می زنند

نرگس و یاس و سمن هر جا صدایت می زنند

سبزه هم با بودن گلهای زیبا خنده لب

بلبلان را شادی است زیبا صدایت می زنند

سال نو مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:59 | جمعه 8 فروردين 1393 توسط مرجان

حلول سال نو مبارک...

دخترم ایشاله همیشه صحیح و سالم باشی ....

دوستت دارم عزیزم ....تا 8دقیقه دیگه سال نو میشه...

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:17 | پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام شکوفه بهارم...

تو این دو سه هفته ،تو کارای خونه کلی کمکمون کردی...با اینکه بعدازظهرا 

بابایی میرفت بانک اما من و شما تا همین الان که اینجام بهم کمک 

کردی....مخصوصأ موقع تمیز کردن شیشه ها..میز و...

اومدی میگی:مامان بهم شیرینی بده ولی از اون نرماش...سفتاش دندونام

خراب میشه..یعنی دلت قطاب میخواد...خیلی نفسیییییییی...

ایشاله که سال خوبی داشته باشی..عزیزمی...

دوستت دارم جیگررررررررررررم...              



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:02 | پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مرجان

«زردی من از تو، سرخی تو از من»

 جشن چهارشنبه‌سوري روز خاصي براي آتش‌افروزي و پريدن از روي آتش است  .

غروب آخرين سه‌شنبة سال يا همان شبِ آخرين چهارشنبة سال موعدي است كه

در آن همه براي برپايي اين جشن به تكاپو مي‌افتند .

 

سلام گل بهاریم...

مراسم چهارشنبه سوری رو رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم).....

کلی کیف کردی...مدام می گفتی ترقه بزنین...یه تیکه از اتیش رو دیدی افتاده،رفتی از روش بپری

البته پیشنهادش رو خودم دادم:پریساجون بپر از روی آتیش...فکرش نمیکردم اینقده شجاع باشی...

نزدیک بود شلوارتو بسوزونی....عکس آخری نشون از همین شجاعت...

 

اما...

شیرینی ها  رو قایم کرده بودم تا نبینی و گرنه .....

همین نیم ساعت پیش پیداشون کردی ولی حتی یه دونه هم نخوردی...حالا خودت نشستی میگی

مامانی ازم عکس بگیر....

دوستت دارم قد تموم دنیا...

 


 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:52 | پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام عشقم....

                    29 مین ماهگردت مبارک عزیزدلم

اولین عکس از آخرین لحظات 29 ماهگی و ورود به 30امین ماه زندگیت

میرفتیم بیرون که تو ماشین گفتی خوابم میاد و تا الان که ساعت12

شبه هنوز بیداری...

 می خوای بری پشت فرمون..

حالا داری بوق میزنی...میگی:بوق بزنم تا بابایی زودتر بیاد..

هم رانندگی،هم تماشای فیلم...

دوستت دارم عزیزم...ایشاله 120 سالگیت..ایشاله...

پی نوشت:تو پست قبلی تولد سپهرجون رو 26ماهه نوشتم..اما 14ماهه درسته عزیزم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:44 | سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام گل بهاریم...

نازنینم این پند رو در آخرین روز سال 92 واست گذاشتم:

مادری سه قابلمه به یک اندازه را روی سه شعله‌ی یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخم‌مرغ و در ظرف سوم چند دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان محتوای آن سه ظرف را حرارت داد. بعد بچه‌های خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ بچه‌ها در مقابل سوال مادر جواب قانع‌کننده‌ و با معنایی نداشتند. مادر توضیح داد: در این عالم آدم‌ها در غبار زندگی، در جوش و خروش‌ها و چالش‌ها و سختی‌های زندگی یکسان نیستند.

برخی از آدم‌ها مثل هویج هستند تا درون یک مشکل قرار نگرفته‌اند سفت و محکم‌اند ولی به‌محض اینکه در جوش و خروش زندگی قرار می‌گیرند شل می‌شوند و خود را می‌بازند. فرزندان عزیزم لطفا در مسیر زندگی مثل هویج نباشید.

 

............
برخی از آدم‌ها در زندگی عادی و روتین زندگی شل هستند به‌محض آنکه با مشکل یا مشکلاتی برخورد می‌کنند سفت می‌شوند و حداقل خود را نگه می‌دارند (مثل تخم‌مرغ). بچه‌ها مثل تخم‌مرغ نباشید.
...........

اما برخی آدم‌ها در بلاها و سختی‌ها نه‌تنها خود را نمی‌بازند، بلکه به محیط هم انرژی می‌دهند، آن‌ها از محیط اثر نمی‌گیرند بلکه محیط را عوض می‌کنند. آن‌ها مثل قهوه عمل می‌کنند.تمام محیط را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند، تمام محیط را معطر می‌کنند. به زندگی آب و رنگ و طعم می‌دهند و این‌ها هستند که زنده می‌مانند و زندگی‌ساز هستند. فرزندانم لطفا مثل قهوه باشید


امیدوارم هممون مثل قهوه باشیم....ایشاله.
پریساجونم دوستت دارم عزیزم.

  

 

 

 

 








موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:17 | پنجشنبه 29 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام عزیزم...

 دو سه روز پیش،بانک بابایی رفتیم تا موقعی که کارشون تموم شه

بعد سه تایی بریم خونه...جلو ماکت،واستادی تا ازت عکس بگیرم...

کنار بابایی مهربونت...منتظری زودتر کارشون تموم شه..

 نمایشگاه کاشی سرامیک یزد...

دخمل نازم که عشق شکلاته...قربونت شم با اون شکلات خوردنت.

دوستت دارم دنیا دنیا...





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:07 | دوشنبه 19 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام نازدونه من...

فعلأ چندتا عکس ازت میزارمایشاله تصمیم دارم تو یه پست دیگه از

شیرین کاریات واست بنویسم...

جمعه 25 بهمن92با همکارای بانک صادرات رفتیم جاده خرو واسه صبحونه...زهره جون زحمت کشیده

واسمون کله پاچه درست کرده بود...

 شما و بابایی...دلت میخواست بری ماهی های توی استخر رو ببینی...

 شنبه 3 اسفندماه 92....خونواده خرسی رو خیلی دوست داری...

 پنجشنبه 8 اسفند92 واسه دیدن نمایشگاه کاشی سرامیک رفتیم یزد...شب اونجا خوابیدیم و صبح

جمعه ساعت 10 رفتیم نمایشگاه که متأسفانه ساعت 3 عصر ساعت شروعش بود...

تو این فرصت رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب....14 تا کتاب با دفتر نقاشی و کتاب رنگ آمیزی و یه

دونه پازل خریدی..

تو نمایشگاه...اولین کتابی که خریدی بزبزقندی...

 تو غرفه کودکان...تازه پشت میز نشستی و داری یه چکی میکنی دور و برت رو...با اون طرز نشستنت

مثل یه رئیس... 

 حالا یخت باز شد...شروع به نقاشی کردن می کنی...نقاشیت رو هم به دیوار زدن...

 مسئول غرفه تو همین 10 دقیقه فرصتی که داشتیم خیلییییی ازت خوشش اومده بود کلی

قربون صدقه میرفت ..یه دفتر نقاشی قشنگ آورد هدیه کرد بهت...نقاشیت رو به دیوار زد....

ازم خواست از جایگاه غرفه ازت عکس بگیرم....

 واسه نهار رفتیم رستوران توت فرنگی...یه جایی تقریبأ سنتی و زیبا با گلهای طبیعی...

از اینکه با گل و گیاه طبیعی کار کرده بود خیلی خوشم اومد...

 تا خواست نهار بیاره کلی راه رفتی....اینجا یه استراحت کوچولو...

  خواب تو چشات نمایان شده...

 باز دوباره دور زدن،دور تختمون... 

 قربون لبات برم...مدام شعر میخونی..کتابای می می نی رو حفظی و همونا رو با خودت میخونی... 

  اداهاشو....

  4 روز بعد...عصر از خواب بیدار شدی میگی اینجوری ازم عکس بگیر...

 قربون چشمای نازت بشم...

 شب رفتیم جلسه خانودادگی(قرآن)...خونه دخترداییم زهره...مهساجون طوطیش رو گذاشت

رو دستش و شما هم ذوق زده بهش نگاه می کردی... 

شما و خاله فاطی جونت...عاشقانه دوستت داره...

 اینجا مثلأ ژست گرفتی تا ازت عکس بگیرم...

مدام از پله های خونشون میری بالا...

 میای پایین...

شما و سپهر کوچولو(پسرداییم)26ماهه..

داری قطاب میخوری..طفلی دهنش آب افتاد و چشم ازت برنمیداره... خیلی هم بامزه میخوری....

دوستت دارم تا ابد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:20 | دوشنبه 19 اسفند 1392 توسط مرجان

سلام عشقم...

ولنتاین،تنها "روز عشاق" نیست،بلکه روز عشق ورزیدن به تمام کسانیست

که دوستشان داریم و در قلبمان جای دارند...

عزیزم ،شما و بابایی رو دوست دارم و عاشقتونم...

 

          14 فوریه 2014 برابر با 26 بهمن ماه 1392 روز ولنتاین مبارک.

 

*ولنتاین 2014 مبارک*

کارت-پستال-ولنتاین-2013---سری-6

میبوسمت گلم....

 

                                                                                                                                                                                                                        

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:40 | جمعه 25 بهمن 1392 توسط مرجان

  

سلام عزیزدل مامان...

یه چندتایی عکس از قبل...

با خاله مریم و بابایی رفته بودیم امامزاده... 

  

 

تولد امیرحسین...شما و پسرخالم که شده ١٣ساله...

 

خونمون وقتی برف اومده بود١٥/١١/٩٢

پیاده رو خونمون..

باغ گلشن

از دید این بزرگ مرد سحرخیز جلو در باغ گلشن

 مسیر خور که رفتیم برف بازی

حالا اومدی یه دست به برف زدی و خوشت اومد

من و خاله معصومه رفته بودیم جنگ شادینیشخندشما و نوشین جون با بابایی..

٢١/١١/٩٢

 

راهپیمایی ٢٢بهمن

بعد از اوجا با خاله مریمت رفتیم خونه مامان جون...در حال خوردن شکلات..

یه گوشه که نبینمت...

نهار ماکارونی...با خاله مریم و خاله فاطی و مامان جون رفتیم جاده خور...

قبل از رفتن...طرز نشستنت تعجب

سنگ بزرگ ور میداری و پرت میکنی و از این بازی کلی شادی...

جمعه هفته گذشته،باغ گلشن...نگاه به خرگوشا...

شما و خاله مریم جون کنار جوی آب..

برگشتیم خونه مامان جون و شما در حال نقاشی کردن..

واییییی چه حرفه ای با هر دو دستت داری نقاشی میکشی..خنده

عکس ٢٨ ماهگیت در حال خواب...

اینم کیکی که خاله فاطی جون درست کرده بود آورد خونه مامان جون..

چون همزمان با روز ٢٢بهمن،سالگرد نامزدیمون،بود ٩تا شمع رو کیک

گذاشتیم.چشمک وقتی کیک رو دیدم،گفتم:امروز چون سالگرد نامزدیمون

 هست واسه همین شما کیک رو ببریتشویقاینقده عجله داشتی که نذاشتی

خاله فاطی جون روی کیک رو تزئین کنهلبخندواقعأ خوشمزه بودخوشمزه

همون شب رفتیم خونه مامان و بابای عمورضا(مادرشوهرخاله فاطی)..

اینم ژستایی که اونجا گرفتی...

وقتی میخوای بری بیرون،میگی کاپشنم رو تنم کن..شال گردنت رو دور

گردنت میندازم ازم میخوای دور دهنت باشه بعد خودت دستت رو میزاری

رو دهنت تا هوای سرد نره تو حلقت...مثل اولین عکسی که تو همین پست

گذاشتم...فقط چشات بیرونه...

دوستت دارم عزیزدلم...

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:08 | جمعه 25 بهمن 1392 توسط مرجان

سلام نازنینم...

                                        1392/11/20        

   28مین ماهگرت مبارک عزیزم...

دوستت دارم هوارتااااااااا.....   



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:05 | چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط مرجان

           

سلا گلم...

ذیروز ١١/١٥که واسه نماز صبح بیدار شدم هوا کمی تاریک بود بیرون که

نیگاه کردم هوا بارونی بود و بارون تا پشت در حال اومده بود....ساعت ٦ونیم

که واسه رفتن به بانک بیدارشدم وایییییییییییییی خداییییییییییی من"برف"..

باورم نمیشد یعنی بعد از چندسال تو شهرمون برف اومده؟...

کلیییییییییییییییییییییییی ذوق زده شدم...سریع بابایی رو بیدار کردم...

گفتم:پاشین بیدارشین برف اومده برف اومده...مثل این برف ندیده هاخنده

واقعأ هم ...از سال ٨٦ تا حالا برف نیومده...حتی بارون هم،کم باریده....

آماده شدیم و همین که پرستارت اومد دوربین رو ورداشتیم و راهی بانک...

ساعت ٧بود به بابایی گفتم حتمأ باغ گلشن خوشگل شده...همین که

نزدیک باغ گلشن رسیدیم بابایی منو بردن اونجا...چندتایی عکس گرفتم و

بعدش رفتیم سرکار.........میدون اصلی شهر که دقیقأ روبه روی بانکمونه

سفیدپوش شده بود و منظره قشنگی داشت ......تا قبل از اینکه ساعت

٧ونیم شه و بخوان مشتری بیان یکی دو تا عکس از اونجا گرفتم.....

به همکارای بانک صادرات(لیلا،زهره،مجیدآقا)زنگ زدم و قرار گذاشتیم واسه

رفتن به روستای خرو...اما ساعت ٢زهره جون زنگ زد که لیلا باجه عصر داره

و خانم مجیدآقا(ریحانه)عصر کلاس داره...قرار شد ساعت ٣ با زهره جون

بریم....اونم درست نشد و با خاله مهینم و خاله فاطی و خاله مریم و دایی

مصطفیم و مامان جون رفتیم طرف خرو ،تا راه افتادیم شد ٤عصر...

تو مسیر تصمیم گرفتیم بریم مسیر نیرو هوایی...چون از رفت و آمد ماشینا

معلوم میشد باید اونجا شلوغ باشه...ضمنأ این مسیر بخاطر کوههای زیادی

که داشت بهتر میتونستیم برف بازی کنیم...

کلییییییییییی با دایی مصطفی و خاله فاطی جونت و امیرحسین(پسرخالم)

و بابایی برف بازی کردیم و لذت بردیم و خیلییییییییییی خوش گذروندیم...

آقارضا شوهرخالمم که آتیش به پا کردن و ما هم بعد بازی خودمون رو گرم

کردیم...

امااااااا شمااااا....

از همون اول که از سرکار اومدیم تا آمادت کنیم واسه رفتن تا اسم برف بازی

بردیم کلی ناراحت شدی که :برف بازی نه""نریم برف بازی"....خیال باطل

آخه تا حالا برف ندیده بودی حالا با چه چیزی تو ذهنت اشتباه گرفته بودی

نمیدونم...دو ساعتی که ما اونجا بازی کردیم شما توماشین کنار مامان جون

و خاله مریمت سی دی نیگاه میکردی و حاضر نشدی بیای پایین..

بابایی هم واسه اینکه بدونی برف بازی چیه یه گلوله برف آوردن بهت نشون

دادن و ازت خواستن دست بزنی...اینجوری خیلی خوب شد و دیگه حساس

نبودی....یه دور رفتیم تو روستای خرو خیلی خوشم نیومد و تو مسیر برگشت

یه چند دقیقه پیاده شدیم و دست به برف زدی و حالا که هوا سرد شده بود

و برفی هم نمی بارید هوس برف بازی کرده بودیتعجب

واست توضیح دادم که هوا خیلی خنکه و ممکنه سرما بخوری..خیلی زود

قانع شدی....و تا خونه مامان جون برسیم یه خواب خوب کردی...

امروز هم یه برف دیگه بارید خیلی بیشتر از دیروز ،اما زود بند اومد...

امروز خاله معصومم زنگ زد بهم که نهار بریم اونجا...امشب هم قراره جلسه

خونوادگی اونجا باشه و خاله معصومه میخواد بهمون آش بده...

شما هم از ساعت ٥ که از اونجا اومدیم خوابی و هرچی صدات میزنم پا شو

عزیزم میخوایم بریم خونه نوشین جون اما بیدار نمیشی...

دوستت دارممممممم عزیزم...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:42 | چهارشنبه 16 بهمن 1392 توسط مرجان

سلام عزیزترینم....

شنبه١٢بهمن، بخاطر تهوع و تبت مرخصی بودیم....

روز جمعه یه کم کله پاچه واسه صبحونه درست کرده بودم و موقعی که

بابایی واسه گرفتن نون سنگگخوشمزهرفته بودن بیرون،دوستشون یه کم  حلیم

میده بابایی...

ساعت ٩ونیم یه تیکه از زبون و یه تیکه از گوشش خوردی...ساعت ١١خونه

مامان جون،یه نیمرو با تخم مرغ محلی و روغن حیوانی،خالی خالی خوردی...

ساعت ٢ واسه نهار،مامان جون خورشت بادمجون خیلیییییییییی خوشمزه ای

درست کرده بودن که شما هم دو کفگیر خوردیتعجب....

اماااااااااااااااااااااااااااااا................

از ساعت ٦عصر که از خواب بیدار شدی،بیحال بودی و یه تک سرفه میزدی

میگفتی:یه چیزیه تو گلوم...از خوردن نون یا آب هم فرار می کردی....

ساعت ٧ رفتیم خونه آقاجان،فقط تو بغلم بودی کمی بدنت داغ شده بوده

یه نیم درجه تب داشتی....ساعت ٧ونیم خاله عصمت بابایی با محبوبه،

دخترخالشون،که واسه ویزیت دندونشون اومده بودن مطب عموحمیدت

در خونه آقاجان رو زنگیدن...تا که دیدیشون چسپیدیم بهم و مشخص شد

که حوصله هیچ کس رو نداری حتی نوه خاله جون حسام کوچولو رو....

هنوز ١٠دقیقه از نشستنشون نگذشته بود که یهو بالا آوردی اونم خیلی

زیاد....بابایی گلت هم سریع خودسون رو بهم رسوندن و با کمک هم

لباسات رو درآوردیم و لباسای خودم که داغون شده بود و .....

خیلیییییییی نگرانت شدم و از طرفی خوشحال شدم چون اگه چیز ناجوری

توی معدت بود راحتت کرد...هوا خیلی سرد بود...داشتم از سرما با اون

لباسای خیسم یخ میزدم....سریع تو ماشین نشستیم اما جنابعالی دستور

خونه مامان جون رو دادی ...یه خورده سرحال شده بودی....اومدم تو خونمون

لباسام رو عوض کردم و لباسشویی رو هم روشن....شما و بابایی هم تو

ماشین منتظرم...رفتیم خونه مامان جون...کمی اونجا بازی کردی....

ساعت ١٠شب اومدیم خونهمون من و بابایی هم احساس تهوع داشتیم...

طفلی بابایی هم حالشون بد شد...هر چی خواستم بخوابونمت هنوز چشات

می افتاد روهم باز پا میشدی....دستمو گرفتی اوردی روی کناپه..خودت هم

تو بغلم...ساعت ١١ونیم دوباره کلیییییییییییی بالا آوردی...وای خدای من....

دیگه سرحال سرحال شدی...بابایی زنگ زدن دارالشفا تا ببینن پزشک کشیک

کیه...خوشبختانه عمو بیژن بودن...بابایی رفتن واست دارو گرفتن ....

ساعت ١٢ونیم درخواست کره و پنیر کردی...چون پنیرای خودت که شکل

سه گوشه تموم شده بود و چون میل به خوردن نداشتی بابایی زحمت کشیدن

و رفتم واست خریدن...یه کوچولو خوردی بدشم لالا...

اما خواب تو چشمام نبود با تموم خستگی و خواب الودگی که داشتم اما از

استرس اینکه نکنه تب کنی یا خدای نکرده تو خواب حالت بد شه...

مرتب چکت میکردم و واست درجه میزاشتم...ساعت ٣ یه شیاف...

ساعت ٥ از شدت تب تو خواب یه لحظه آروم نبودی و مدام دور خودت چرخ

میزدی..٣٩ونیم درجه تبت..بلافاصله بابایی بهت تب بر دادن و پاشویت کردن

که خودتم بیدار شدی....بابایی همینطور که پاشویت میکردن یکی دو بار هم

حاشون بهم خورد....باز ادامه پاشویه...تا اینکه بهتر شدی...قربون لپ سرخت

شم که از تب شده مثل برگ گل سرخ...

ساعت ٧ من و بابایی مرخصی گرفتیم و تا ساعت ١٠خوابیدیم....

خوشبختانه حال هر سه تاییمون بهتر بود...

ساعت حدود ٢خاله ملیحه و سماجون اومدن خونمون...با سماجون کمی

بازی کردی...خاله ملیحه جون هم واستون کتاب خوندن...

دوستت دارم عزیزمی میبوووووووسمت گلم....

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:43 | دوشنبه 14 بهمن 1392 توسط مرجان

سلام عشقم...

الان ساعت 12ونیم شبه که خاله فاطی جون بهمون پیام داد که بیان دنبال

پریساجون...واییییییییییییییی که دلتنگت بودم...بابایی اومدن دنبالت،منم

چشم به راهت...حدس میزدم که بدون ما نخوابی..

کوچولوی من دوستت دارم عزیزمیییییییییییییییی...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:28 | جمعه 11 بهمن 1392 توسط مرجان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ

كد ماوس























<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : Pichak