خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان

سلام قشنگم..

این عکس رو الان ازت گرفتم که تو خواب نازی جیگمل مامان...خوابهای خوب ببینی گلم..

ببخشید که دیر اومدم...از نظر روحی حسابی بهم ریخته بودم...

از روز 93/05/19 که هواپیمای تهران طبس سقوط کرد،بعدش شرکت در مراسم تشییع

یه مراسم دردناک...نمیخوام بیشتر توضیح بدم...حقیقتش دوست داشتم یه پست بزارم

اما خداییش همین الانم قدرت نوشتنش رو ندارم...یه حادثه تلخ و دردناک،که همه شهر

رو تو غم و ماتم فرو برد...روز مراسم خاکسپاری،از روز تاسوعا و عاشورا شلوغتر بود...

بگذریم...

منتظرم زودتر بیدارشی بریم امامزاده...

مامان جون رفتن مشهد،پیش خاله فاطی جونت...واسه پاشون که شکرخدا نیاز به عمل

نداشتن...

ترم دو زبانت شروع شده...بازم روزای زوج از 7 عصر تا 8ونیم...

تنها مادری که تو سالن میشینه تا کلاس بچش تموم شه...چاره ندارم مرتب میای بهم

سر میزنی،ببینی هستم یا نه؟...نسبت به ترم قبل خیلی بهتر شدی...با مربیت و بچه ها

حرف میزنی..5 نفر بیشتر نیستین...یلدا،کیوان،النا،صبا و شما دخمل عزیزم...

خیلی خوشحالم که کلی تغییر اجتماعی کردی...تو جمع که وارد میشیم ناراحت نیستی

مهمتر از همه،دغدغه ای که داشت داغونم میکرد...از خودت حسابی دفاع میکنی،اگه

وسیله ای داری نمیخوای به کسی بدی یا برعکس از بچه ای،چیزی رو بگیری به خوبی از

عهدت برمیاد...فدات شم...جالبه از بچه های کوچتر از خودت ،اینجوری دفاع نمیکنی...

فکر میکنم متوجه میشی که اون کوچکتره باید رعایت کنی...

متاسفانه هنوز وابستگیت بهم زیاده خیلیییییییییی خیلیییییییییی هم زیاده...

بیشتر مواقع حرفها و جوابهایی که میدی بیشتر از سنته...

یه هفته بابایی ماموریت،بیرجند بودن...از موقعی که اومدن(یه هفته پیش)،حتی موقع

رانندگی،اجازه نمیدی ایشون پشت فرمون بشینن و مجبورم من رانندگی کنم تا تو  از

اینکه در آغوش بابایی هستی لذت ببری...

همچنان از حموم بدت میاد...به چیزایی که واست خوب نیست علاقه فراوون داری مثل:

نوشابه...اگه کسی چیزی رو ازت بپرسه،مخصوصا اگه غریبه تر باشه،جواب نمیدی...

همچنان خجالتی هستی...خدا رو شکر بازم نسبت به قبل خیلی بهتری...

بیشتر مواقع با اسباب بازیات سرگرمی و مثل قبل،بهم نمیچسبی و اجازه ندی به کارام

برسم...بدنت خیلی حساس شده،نمیدونم چرا یهو همه جونت میریزه بیرون؟منخصص میگه

پشه یا به قول ما کیک تو رو نیش میزنه...جالبیش اینه که همزمان با تو منم میشم مثل تو..

شاید یه چند ساعت بعدش...

خودت رو سرگرم کردی...یه هفته پیش..

میبووووسمت عزیزم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:07 | پنجشنبه 30 مرداد 1393 توسط مرجان

سلام عشقم..

        34 مین ماهگردت مبارک گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:34 | دوشنبه 20 مرداد 1393 توسط مرجان

سلام همه وجودم...

قبل از اینکه عکس بزارم....آقای حیدرزاده،از اعضای گروه کوهنوردیمون،در 5/9موفق به

صعود به قله دماوند(بام ایران)شدن...همگی خیلیییی خوشحال شدیم..ایشاله شاهد

موفقیتهای بعدیشون باشیم..."ما هم میتوانیم"...ابشاله روزی شاهد بنر گروهمون در بام

ایران باشیم...اینجوری:من و مریم(دوستم)،البته اینجا کال تفتو هستشخندونک

      

اینم علی آقای حیدرزاده

ارتفاع 5000متری دماوند

اما عکسهای ماه رمضان...

پریساخانوم در حال نقاشی، قبل از رفتن به کلاس..

شب احیا..شب نوزدهم ماه مبارک ساعت 2شب خوابت برد...قرآن رو گذاشتم رو سرت..

شبهای آخر ماه،خونه رضاکوچولو...دوستم ریحانه جون،بعد رفتیم قصر بادی..

                        

کلی روی ترامبولین با رضاجون بازی کردین...

مچ گیری در هنگام نقاشی بر دیوار...

                          

اینم نتیجه اینجور کارات...واقعا متاسف شدم وقتی از سرکار اومدم با این وضع

روبه رو شدم:

  

در 93/04/31 با گروه کوه رفتیم فشاه..البته خانوادگی،واسه افطار..خیلییییی خیلییییی

خوش گذشت...شما هم با لباس صورتی کنارم نشستی...قربونت برم گلم...چون کلاس

نقاشی داشتی ما با تاخیر رفتیم..20 دقیقه به اذان..آقای تقوی،مسئول گروهمون کلی

زحمت کشیده بودن و عجب آش رشته ای درست کرده بودن،حرف نداشت...شما هم

یه بشقاب کامل خوردی،منم که علاقه به آش ندارم اما اینقدر خوب بود که یه کاسه

خوردم..دستشون درد نکنه..

اینم یکی از قابلمه های تزیین شده

جمعه 93/05/10 مسیر سد کریت تا روستای مودر...ساعت 5صبح حرکت کردیم و ساعت4

عصر به خونه رسیدیم...مسیر زیبا و بسیار سخت...گذشتن از وسط سنگهای صاف وبزرگ

که واقعا سخت و وحشتناک بود...اما خیلی شیرین...وقتی موفق میشی از همچین جایی

عبور کنی واقعا واست شیرین و زیبا میشه...گذشتن از سختیها  واقعا که دلچسپه...

گذشتن از شیبهای تند...منم بیشتر سعی میکنم پا به پای مسئول گروه،قدم ور دارم...

خوشبختانه،کم نمیارم...

شما و ثناجون(خواهرزاده خاله رویا) در مراسم عقد سمانه(خواهر خاله رویا)..

جمعه 5/10

               

دوستت دارم عزیزم..میبوسمت گل قشنگم...

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:32 | سه شنبه 14 مرداد 1393 توسط مرجان

سلام جیگرم...

توی این یکماه رمضان،حسابی وقتم پر بود و نمیشد درست، حسابی بیام اینجا...

امروزم که دارم واست مینویسم،روز عید فطره...از صبح رفتیم خونه عموقاسم

(عموی مامان جون)که بزرگ فامیلن...بعدش خونه آقاجان...دیشب هم خونه مامان جون...

امروز نهار خونه خاله مریم جونت هستیم...

اما.....

روزهای زوج از ساعت 6عصر تا 7ونیم،میبردمت آکادمی...هدف اصلیم این بودش که با محیط

بیرون و جو بچه ها باشی تا کمی خجالت بریزه...هدف دیگم مهد بود که شانست آموزش

زبان بود...خودم دوست نداشتم از حالا بفرستمت مهد یا آکادمی...اما چون اگه خدا بخواد

امسال حج واجبمون هست و بیشتر از یکماه باید از هم دور باشیم باید برنامه ای میریختم

تا کمی به محیط دیگه هم عادت کنی در نتیجه ناخواسته به آکادمی کشیده شدی...

4جلسه اول کلاست(به قول خودت کلاس زبانم)من رو هم مجبور میکردی که باهات بیام

تو کلاس بشینم...یه جلسه با بایی فرستادمت شاید من نباشم اذیت نکنی که نتیجه نداد

روز بعد مربیت بهم زنگ زد که پریسا رو بیارین حتی اگه قراره خودتون هم تو کلاس باشین

آخه مسول آموزشگاه بهم گفتن که چند تا از مادرا اعتراض دارن،چرا مامان پریسا میرن تو

کلاس؟چون بچه های ما هم بهونه میگیرن...منم بهشون حق دادم و این شد که با بابایی

فرستادمت...خلاصه به مربیت ok دادم...خیلیییییی تلاش کردم،حتی روی زمین پشت در

کلاست نشستم...در کلاس رو باز گذاشتن تا منو ببینی...بهت قول بستنی پیچ پیچی دادم

(این اصلاح خودته...به بستنی رنگی)....در این جلسه های آخر کمی بهتر شدی....

طفلی مربیت و مسول آموزشگاه ازم خواستن بیام تو کلاست بشینم اما خودم گفتم:نه

اشعاری که بهتون یاد دادن رو خیلییییی خوب یاد گرفتی...هرچند تو کلاس اصلا جواب

نمی دادی..منم فیلمایی که داری شعرهای انگلیسیت رو میخونی ضبط میکردم بعدش

واسه مربیت میزاشتم...باورشون نمیشد تو یاد داشته باشی....

تو شعری که اعضای بدن رو بهتون آموزش میدن،انگشت پا رو گفته،ازم پرسیدی :مامانی

پس "دست"چی میشه؟گفتم"hand"..'گفتی:نه مامانی"انگشت دست چی میشه"؟

منمتعجب...آخه تا حالا فکر میکردم دست با انگشتاشهخندهنه که زبانم خیلی عالیهخندونک

گفتم:نمیدونم عزیزم باید از سعیده جون بپرسم وقتی رفتیم کلاس ازش میپرسیم..

وقتی در مورد سوالی که پرسیده بودی به تیچرت(سعیده جون)گفتم،کلییییی تعجب کرد

قربونت برم که حسابی کنجکاوی...

شعر رنگا رو هم که یاد گرفتی مدام هر جایی که باشیم ازم  سوال میکنی:

"اگه گفتی این چه رنگیه؟"خودت میگی :red  یا هر رنگ دیگه رو همینطور...

یه شب میرفتیم واسه افطاری خونه مامان عمو رضا،دیدم صدات در نمیاد فک کردم خوابی

گفتم:مامانی خوابی؟گفتی:نه..گفتم چرا ساکتی؟گفتی:مامانی رنگ چراغای تو جاده

چه رنگیه؟اونوقت فهمیدم غرق فک کردنی که بفهمی رنگ چراغ کنار جاده چیه؟واسه ما

هم سخت بود آخه هم به قرمز میخوره هم به نارنجیسوالاز وقتی شعر رنگین کمان رو

یاد گرفتی دیگه حاضر نیستی رنگای اطراف رو به فارسی بگیچشمک

روزای فرد از ساعت 6 تا 7 عصر هم میبرمت کلاس نقاشی..

خداروشکر کلاسها روت اثر مثبت داشته و کلیییییی تغییر کردی...با بچه ها بازی میکنی

وقتی جایی میریم بهونه نمیگیری که بریم بریم...

تو این یه ماهه مامان بزرگت چند روزی خونه ما بودن چون آقاجان واسه پرتو درمانی تهران

بودن...وقتی از خونمون رفتن خیلیییی دپرس شدیم...با هم روزای خوبی داشتیم...

درسته که مادرشوهرن اما مهربونن و ما هم با هاشون سرگرم بودیم...خوشبختانه رابطمون

با هم خوبهآرام...

موبایلم باهام نیست تا عکس واست بزارم ایشاله عکسای این پست رو تو پست بعدی

میزارم...

الان تو اتاقت با نوشین جون در حال بازی هستین...

کلیییییییی نصیحتش میکنی...اونایی که ما بهت یاد میدیم و اجرا نمیکنی حالا داری به

نوشین یاد میدیقه قههمثلا:خودت غذا نمیخوری،بعد به نوشین میگی:نوشین جون واسه

اینکه بزرگ شی باید غدا بخوری....خندونک

یا...نوشین مواظب باش نیفتی...وای خدا رحمت کرد الان نزدیک بو بیفتیخندونک

خیلیییییی خیلییییییی قشنگ حرف میزنی....

نمیشه کلاه سرت بزاریم...دیروز خاله مرضی(پرستارت)بهم زنگ زدن:پریسا خیلی شکم درده

منم بلافاصله مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم خونه،بهم میگی:چرا اومدی خونه؟

منم نخواستم واقعیتشو بگم تا عادت نکنی هر روز بهونه بیاری،گفتم:گرمم بود اومدم

خونه جلو کولر باشم....میگی:مگه تو بانکتون کولر ندارین؟تعجب

صدام میزنی بیام یه سر بهتون بزنم....

دوستت دارم عزیزمی عاشقتم...

میبووووسمت گلم..

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:22 | سه شنبه 7 مرداد 1393 توسط مرجان

سلام جیگرم...

سه روز پیش،واسه اولین بار شروع کردی به ملق زدن..

        

دوستتتتتتتت دارم..میبووووووسمت...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان

سلام دختر قشنگم...

امروز جمعه 93.04.20...33ماهگی شما و نهمین سالگرد ازدواج من و بابایی...

                      قشنگترینم 33ماهگیت مبارک

                       

جواد عزیزم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی

می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو می‌تپد

نهمین سالگرد زندگی مشترکمان رو بهت تبریک میگم.

عزیزانم عاشقانه دوستتان دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:06 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان

سلام زیباترین عشقم...

گذشت و .....گذشت و....گذشت...93.04.18

به همین سادگی...به همین قشنگی...به همین شیرینی....

اصلا واسم قابل باور نیست...چه زود و چه شیرین گذشت...

نازنینم باورم نمیشه 1000شب و روز رو با هم گذروندیم...خدایا ممنون و شاکرم از لطف

بیکرانت...از اینکه این فرشته کوچولو رو به ما دادی....متشکرم خدای مهربونم...

پریساجونم،تمام این لحظه های با تو بودن،واسم همش شیرین بوده..و حاضر نیستم حتی

یه لحظه با تو بودن رو با تمام دنیا عوض کنم..

دوست داشتم...دوست دارم..دوست خواهم داشت...همیشه همیشه...

          

زیباترین عکس...عاشق هر دوی شمام...ایشاله همیشه در کنارهم باشیم..

                          عاشقانه دوستتون دارم

             

تو عکس دوم،بهت گفتم:پریساجون بهم نگاه کن میخوام ازت عکس بگیرم..گفتی:پس دارم

چیکار میکنم؟دارم بهت نیگاه میکنم...

فدای خندهات عزیزدلم..

خودت خواستی اینطوری کیکت رو ببری..

 

 

ایشاله هزار ساله شی گلم...

دوستت دارم...میبوسمت عشقم..

 



 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:21 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان

سلام گل بهارم...93.04.17     

نازنینم 999 روزگیت مبارکجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشن

                     
      

خدایا این فرشته مهربان کیست که از آسمان برایم هدیه کرده ای؟
این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟
این چه ماهی است که در روزها هم در آسمان است و نور میدهد؟
این چه چهره ای است که در آن پر از روشنایی و زیبایی است؟
این چه پروانه ای است که اینقدر رنگارنگ و زیباست؟
این چه ستاره ای است که در بین تمام ستاره ها درخشان تر است؟
خدایا این چه عشقی است که جانم دیوانه او شده؟
چقدر مهربان است مهر و محبت در وجود اوست.
هدیه خداوند برای من از بهشت است ، فرشته ای که مسافر بهشت است.
خدا برایم این مسافر را از بهشت فرستاده تا برای همیشه  این مسافردر قلبم بماند.او بهشت را دیده و می داند چقدر زیباست!
خدایا این مسافر کیست که اینقدر قلبش از محبت می تپد و او کیست که اینقدر از چشمانش مروارید می ریزد ، از دستانش گرما احساس می شود ، و از نگاهش عشق خوانده میشود؟
او کیست که آمده در قلبم و غوغا به پا کرده و مرا دیوانه خودش کرده؟
او از سرزمین رویایی آمده سرزمینی که همه آرزوی دیدن آن را دارند.
او از بهشت آمده با کوله باری از امید و آرزو آمده.
با ابرها همسفر بوده ابرهایی که رنگین کمان ریلهای آن بودند.
من افتخار میکنم عاشق فرشته و مسافری از بهشت خداوند شده ام!

عزیزترینم دوستت دارم

عاشقتمممممممممم

با آرزوی بهترینها واسه شما گلم

میبووووووووووووسمت

در اولین دقیقه های 999روزگیت

خواب بودی گلکم

     



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:01 | سه شنبه 17 تير 1393 توسط مرجان

سلام عزیزدلم...

پنجشنبه شب،دوستم مریم جون(مامان مهیا و محمد)واسه افطاری،منزل ما بودن...

چون مریم،آرایشگره،ازش خواستم راضیت کنه تا موهای جلوی سرت رو کوتاه کنه...

آخه بردمت آرایشگاه کلییییییی بهونه و گریه کردی....

طفلی تا ساعت 11شب تو اتاقت بازی کرد و موهای مهیا رو درست کنه که شاید شما

راضی شی...اما نشد که نشد...بالاخره گفتی بریم تو حیاط بازی کنیم...

منم گفتم به شرطی که اجازه بدی موهات کوتاه شه...قبول کردی اما مگه اجازه دادی؟؟؟

من و مریم،شروع کردیم به صحبت کردن در مورد کوه،که اونجا مار دیدیم و نزدیک بود ماره

بیاد زیر پای من و مریم و خلاصه شما هم که عاشق واقعیتهایی،آروم شدی و سوالاتت

طبق معمول شروع شدن،مریم جون هم از فرصت استفاده کرد و قیچی رو گذاشت رو

موهات...خیلی خوشگل شد..دستش درد نکنه بنظرم بزرگترین پروژه ای بود که به انجام

رسید...بابایی با محمد و باباش تو خونه گپ میزدن،من و مریم و مهیاجون با شما تو کوچه

قدم میزدیم تا بتونه موهاتو مرتب کنه...بالاخره گذاشتیمت رو ماشینشون و به هزار بهونه

کمی مرتب کرد....منم صبح جمعه،از خواب که پاشدی اومدم یه خورده مثلا بهترش کنم

اما یه خورده خرابتر شد...آخه اصلا آروم نمیشینی که....

اماااااا عکس...

روز 4 ماه رمضون،افطاری دعوت مامان جون بودیم...

وقتی دیدی بچه ها بدو بدو میکنن تو سالن تو هم کم نیاوردی و شروع کردی به بدو بدو

کردن...
 

شما و مهیاجون تو کلبت دارین بازی میکنن...

بالاخره راضی شدی واسه چند دقیقه تنها بدون من تو کلاس بشینی،منم کنار در کلاس باشم..

هنوز یه ذره میرفتم اونورتر،که بهم دید کامل نداشتی بلند میشدی...طفلی مربیت،

سعیده جون تا موقعی که کنارت بود مشکلی نداشتی همین که واسه تدریس بلند میشد

مامان مامان کردنات هم شروع میشد...خیلی زحمت کشید تا بتونه یه چند دقیقه ای رو

تو کلاس نگهت داره..

واییییی ساعت 6و 40دقیقه شده برم آماده شم بابایی رو هم بیدار کنم بریم بانک...

ایشاله باز دوباره میام...

دوستت دارم گلم...میبوسمت عشقم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:38 | دوشنبه 16 تير 1393 توسط مرجان

سلام دخترم..

93.03.30 ساعت 4و نیم صبح ،طبق معمول هر جمعه،دوستم مریم جون و شوهرش اومدن

دنبالم و رفتیم سرقرار...مقصدمون، طرف "کال تفتو"...که قدیما به تنگل کریت هم معروف بود.

یه مکان فوالعاده زیبا و بهتر بگم یه بهشت کوچیک...باورم نمیشد اینجا محلی باشه از اطراف

طبس..این زیبایی که خداوند در دل کویر قرار داده،هر کسی رو به تفکر میندازه...

بینهایت بهمون خوش گذشت...فقط 8نفر بودیم از همیشه کمتر..

ابتدای مسیر بعد از اینکه از کلی پله بالا اومدیم..

اولین آبشار

بعد از اینکه از کنار آبشار رفتیم بالا..

مریم دوستم،در حال بالا رفتن از این پله ها که واقعا سخت سخت سخت بود..از اون بدتر موقع پایین اومدنش..

رسیدیم به آبشار دومی...

ایشون هم آقای تقوی،رئیس گروهمون...

از وسط  کوهی که سنگهاش  ریزش کرده و کلییییییی گذشتن از این کوه سخت اما شیرین بود...یه کوه خیلی

بزرگ..

تا اینکه رسیدیم به این محل زیبا که به لهجه خودمون به"غرقو زهرا"معروفه..زیر پا همه نیزار...ببین چطوری

ما از اینجا گذشتیم...

      جمعه 93.04.06

مسیر"حمام مرتضی علی"...هدف "نی شکنو"...حدود یکساعت بعد از حمام ...

یه مسیر خیلی زیبا همه مسیر فقط آبه...تصورش در دل کویر خیلی جالبه...

طاق شاه عباس

رسیدیم به مقصد..یه خونواده اونجا زندگی میکنن...از مشک آب خوردیم...چه آب خنکی بود...به به..

برداشتن آب از یه چشمه خیلی کوچیک...یه آب زلال زلال..

آقایون در حال آماده کردن صبحونه...

جای شما و بابایی حسابییییی خالییییییی...چه کشک بادمجونییییییی..

یه تعداد تصمیم گرفتن ماهی بگیرن...

اینم حاصل ماهیگیرای تیم کوهنوردیخنده

خیلی خوشمزه شده بود..اینم عکس هنری منچشمک

در حال برگشت ...تو مسیر خربزه میل نمودیم...بازم عکس هنری گرفتمچشمک

دوستت دارم ...میبوووسمت ..عزیزمییییییی...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:08 | يکشنبه 8 تير 1393 توسط مرجان

                                 

سلام زیباترینم...

990 روزگیت و شروع ماه مبارک رمضان مبارک گلم..

ایشاله بهترین ایام رو در پیش رو داشته باشی...ایشاله 120 سالگیت قشنگم...

بار خدایا؛

وسوسه های نفس نگذاشت، جانم در نهر رجب تطهیر شود؛

از در آویختگان درخت طوبای شعبان هم که نبودم؛

ترحم فرما و در دریای رحمت رمضانت مستقرم نما ...

دوستت دارم..میبووووسمت گلم...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:54 | يکشنبه 8 تير 1393 توسط مرجان

سلام نازنینم...

بالاخره انتقالی خاله فاطی جون و عمو رضا درست شد تا واسه همیشههههه برن مشهد...

کلیییییییی دپرسیم...چطوری میخوای طاقت بیاری نمیدونم...یکشنبه راهی شدن....

مرتب میگی بریم مشهد ...بریم خونه خاله فاطی که مشهده...به زحمت حاضز میشی از

ماشین پیاده شی...ایشاله هرجا باشن موفق باشن...آمین

وقتی خاله فاطی جونت دارن وسالشون رو جمع میکنن کلیییی شما کمک کردیخنده

اجازه نمیدی خاله جون کاراشو انجام بده..فقط میخوای باهاش بازی کنی..

حدودا یه 10 روزی میشه که عصرا میبرمت آکادمی،هدفم اینه که با محیط بچه ها بیشتر

آشنا شی..

از شنبه هم رسما کلاسات شروع شده...روزای زوج...در هیچ شرایطی هم حاضر نیستی

ازم جدا شی...منم میام کنارت تو کلاس میشینم تا کم کم عادت کنی...

کوچکترین عضو کلاسی...فقط بچه های بالای 3 سال رو قبول میکنن..

در اولین جلسه،رنگین کمان رو رنگ زدی و تنها نقاشی بود که رفت روی تابلو..

این دخترخانومی که لباس زرد تنشه اسمش عسله...داشت بهت ایراد میگرفت که پریسا

داره خراب رنگ میزنه..از خطش بیرونه...طوری که متوجه نشی بهش گفتم:عسل جون

پریسا هنوز خیلی کوچیکه...طفلی دیگه هیچی نگفت..

نقاشیت در تابلو..اولین نفری بود که تموم کردی..

خوب گلم برم که موقع نماز صبح شده...

دوستت دارم عزیزمی میبوسمت..


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:50 | پنجشنبه 5 تير 1393 توسط مرجان

سلام عزیزم...

این روزا کمتر وقت میکنم بیام سرم حسابی شلوغه....

معمولا یه شب درمیون میریم پارک محلمون..اونجا رو خیلی دوست داری..بابایی با بروبچ

فامیل مشغول فوتبال میشن...من و شما هم مشغول تاب و سرسره....

سه شنبه شب هفته پیش که رفته بودیم پارک،موقع برگشت به همکارم رسیدم و همصحبت

شدیم و شما هم با بابایی مشغول...یهو صدای گریت بلند شد بمیرم برات،خورده بودی زمین

و اینم از پای کوچولوت،البته بعد اینکه بهتر شده

شب قبلش خونه خاله فاطی جون که داشت وسایلش رو جمع و جور میکرد...

شما توی اتاق مشغول لاک زدنی

خونه خاله ملیحه(به قول خودت،مامان سماجون و زهراجون)...

تو هفته گذشته،دوست و همکلاس دوران دبستان تا الان من و خاله ملیحه جون،از شمال

اومده بود...طی یه هماهنگی سریع،تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله ملیحه جون تا دیداری

تازه کنیم...و واقعا هم همینجور هم شد...کلی خوش گذروندیم تا 12 شب اونجا بودیم...

از راست:زهراجون..سماجون..شما دختر نازنینم...امیررضا(آقاپسر دوستم مریم)..

نزدیک برگشتمون تازه شروع کردی با سماجون به بازی کردن

                       

دوستت دارم گلمییییییی....میبووووسمت عشقم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 4:26 | پنجشنبه 5 تير 1393 توسط مرجان

سلام خانومم...

خواستم از همين جا از طرف خودم و شما و بابايي از خونواده عموجوادآقاي گل كه خيليييي

واست زحمت كشيدن،تشكر كنم....

مهمون نوازيشون خيلي خوب و عاليييييييي ...

طفلي عموجواد،تا ساعت 2..2ونيم نيمه شب تو اينترنت واسه كار شما تحقيق ميكردن تا اگه

راهي وجود داره واسه خوابيدنت،اقدام كنن...

علي جون و محمدجون،حسابي باهات دوست شده بودن و كليييي هوات رو داشتن...

بازم ممنونم...

دوستت دارم ميبوسمت عزيزم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:52 | شنبه 24 خرداد 1393 توسط مرجان

سلام عشقم...

سوالاتی که میپرسی روز به روز سختتر میشه...

تو راه برگشت از مس سرچشمه،بدون اینکه منم یا بابایی چیزی بگیم،بهم میگی:

مامانی،آمپول رو چطوری میسازن؟؟؟.....منمتعجبتعجبتعجب

مامانی،آینه رو چطوری درست میکنن؟با چی درست میشه؟؟؟....من و باباییتعجبتعجبتعجب

امشب تو خونه مامان جون،بازم بدون اینکه ما به چیزی اشاره کنیم...میگی:

جوجه فسقلی،یعنی چی؟؟؟؟

کلیییییی سوال میپرسی تا قانع نشی و باور نکنی بازم ازم میخوای توضیح بدم...

وقتی هم میخوای کاری که خیلی دوست داری واست انجام بدیم کلمه  خواهشا بکار

میبری...

خوب دیگه کلیییییی خوابم میاد شب بخیر گل دخترم...

دوستت دارم میبوووووسمت...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:55 | شنبه 24 خرداد 1393 توسط مرجان

        32 ماهگيت مبارك عزيزترينم

1393/03/20شما دختر نازم 32ماهه شدي....مباركهههههههه....

بهترين هديه اي كه خداوند بهمون داد شما نانازم بودي...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:31 | چهارشنبه 21 خرداد 1393 توسط مرجان

سلام  عزیزدلم...

ساعت 8صبح 93.03.14 حرکت کردیم طرف مس سرچشمه...ساعت 12و نیم نهار رو در یزد خوردیم...ساعت 1ونیم ادامه مسیر...

ساعت  5و نیم  رسیدیم به مقصد...رفتیم خونه عموجوادآقا(پسرعمه بابایی)..که قرار بود

دندونات رو درست کنن...هوا فوق العاده عالیییییییی...از نظر مهمون نوازی،توپ توپ...مخصوصا

سیدعلی،با اینکه 11سالشه،خیلی خوب تونست باهات ارتباط برقرار کنه...اولش یه خورده

غریبی کردی اما زود راه اومدی...ساعت 7با بابایی و عموجوادآقا و علی و محمد رفتین پارک..

تا اینطوری شما با عموجواد رابطه و آشناییت بیشتری پیدا کنی و اصطلاحا،رفتاردرمانی

شروع شه...

ساعت 9و40دقیقه شب بهت،پرومتازین2قاشق و 1قاشق مرباخوری هم استامینوفن،منتظر

شدیم تا ببینیم کی داروها جواب میده...بعد از کلی تحقیق،پرومتازین بخاطر خواب آوربودن

و اینکه آدم رو گیچ میکنه ،انتخاب شد...

ساعت 11ونیم شب با کلی دور زدن تو ماشین خواب رفتی..ساعت 12 با عموجوادآقا رفتیم

دنبال دستیارشون،به این بهانه خواب تو هم سنگین تر شه....

خلاصه همین که گذاشتیمت روی یونیت،یهو بیدار شدی و اجازه ندادی کارت رو انجام بدن..

تا ساعت 1شب هم نخوابیدی..

93.03.15ساعت 8 صبح بیدار شدیم...صبحونه...شما و بابایی رفتین با بچه ها پارک...

عموجوادآقا هم رفتن مطب...ساعت 12و40همین داروها رو بهت دادم...ساعت 1 نهار..

بابایی و عموجواد ظرفها رو شستن،ما هم منتظر که دارو اثر کنه و بخوابی...

عموجوادآقا هم با چند متخصص صحبت کردن،نهایتش اگه با داروی خواب آور نشد با خارج

کردن والدین از اتاقتعجبو اینکه چند نفر بیان بچه رو محکم نگه دارن تا کارش تموم شهگریه

یا با خشونت پزشک...که عموجواد با همه این راهها مخالف بودن...چون در آینده از لحاظ

روحی بچه دچار آسیب میشه...منو بابایی هم با این روشها صددرصد مخالف بودیم...

با اینکه هر روز عصر میخوابیدی اما این روز رو اصلا...کلی هم شارژ بودی و با بچه ها بازی

میکردی...انگار نه انگار که دارو خوردیچشمک

ساعت 6عصر به دو تا از دکترهای داروساز شهرمون که باهاشون آشنا بودم زنگ زدم و از

اوضاعت شاکی بودم...اصلا باورشون نمیشد که حتی گیج هم نشدی چه برسه به خواب..

کلییییی خندیدن...گفتم:نمیدونم این داروها مشکل داره یا دخملی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بالاخره ساعت 8 شب خوابت برد همه،حتی علی و محمد هم از خوشحالی ذوق کردن..

مخصوصا علی جون که همش میومد تستت کنه ببینه خوابت حسابی سنگین شده یا نه؟

بعد از چند دقیقه که خروپفت بلند شد و متوجه شدیم که حسابی خواب خوابی،با آینه

دندونپزشکی و نور کم از طریق گوشی موبایل اومدیم سر وقت...اما همین که دست به

صورتت میزدیم بیدار میشدی و حتی اجازه نمیدادی دهنت رو یه کوچولو باز کنیم...

میگفتی:نمیخوام ولم کنین،خوابم میاد...این کار چند بار انجام شد اما موفق نشدیم که

نشدیم..غمگینغمگینغمگین

ساعت 9ونیم بابایی موندن کنارت،که اگه بیدار شدی احساس تنهایی نکنی...

من و عمو جوادآقا هم رفتیم مطبشون،وقتی اونجا رسیدیم دستیارشون خوشحال از اینکه

شما رو بردیمخندونکاما واسه دندونای خودم رفته بودم...

93.03.16ساعت 8ونیم بیدارشدیم و عموجوادآقا واسمون عدسی درست کردن..کلی دوست

داشتی و نوش جون کردی...ساعت 12ونیم راه افتادیم طرف سیرجان،تفریحی...

ساعت 1شب اومدیم خونه عموجوادآقا...خوابیدیم و صبح زود راهی یزد شدیم...

نتیجه این که:تا 6 ماه دیگه با مسواک زدن و استفاده از ژل مخصوص از پیشرفت پوسیدگی

دندونات،جلوگیری کنیم...

متاسفانه مسواک زدن بدون خمیردندون رو دوست داری...یه چد روزه که مرتب مسواکت

زدم اونم با خمیر کم کم داری عادت میکنی...

قرار مون این بود که دو سه روزی یزد باشیم واسه خرید بعضی از وسایل خونه که عموحمید

زنگ زدن تا ساعت 6عصر بیان که باید آقاجان رو ببرین تهران واسه پرتو درمانیغمگین

ساعت 6 طبس رسیدیم و ساعت 8 بابایی رفتن تهران..

الان ساعت حدود 6عصر جمعه 93.3.23هنوز بابایی تهرانن و منو شما هم حسابی دلتنگیم..

عموجوادآقا هر موقع که از مطب میومدن یا وقت آزاد داشتن واسمون آهنگ میزدن و ما هم

لذت میبردیم..

درحال بازی و شیطونی کردنی..

با علی جون و محمدجون تو حیاط خونشون بازی میکنین

ساعت 8 شب که بالاخره خوابت برد اونم اینجوری...

        

            

ساعت 12شب هرکی خودش رو یه جوری مشغول کرده...

پارک سیرجان

بدو بدو اومدی تو چادر و اجازه عکس رو ازم گرفتی..

داری چادر رو جمع میکنی..

حالا که جمع کردی (با کمک من)با خودت راه میبری..

دیگه خسته شدی نشستی..

کلییییی با خودت بعدش با من حرف زدی..

گرما اثر کرده جورابات رو درمیاری..

قربونت برم بدون اینکه من چیری بگم خودت گذاشتی تو کیفم..

حالا زیپ کیف رو هم میبندی..

مرتب هم کرم ضد آفتاب میزدی..

بازار بین المللی سیرجان

تو ماشین تو بغلم خودت رو زدی به خواب..

بیدار شدی باید بیام کنارت عسلم...

دوستت دارم عزیزدلمی..میبوسمت گلم.

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:07 | پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط مرجان

سلام نازگلکم....

احتمالا یه چند روزی نتونم بیام اینجا...مرجان جون(دخترخالم)چون قراره بره کربلا،از تهران

نمیاد اینجا...کلی تو ذوقمون خورد...دلتنگشون شدیم...

خاله مهین هم با هاش میرن...ایشاله سفر خوب و بی خطری داشته باشن..

خاله فاطی جون هم میره مشهد...همه یه جورایی این ور و اون ورن...

ما هم تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده..چشمک

دوستت دارم میبوسمت...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:09 | دوشنبه 12 خرداد 1393 توسط مرجان

سلام جيگرم..

توي ارديبهشت ماه،تونستي دعاي فرج رو بطور كامل،حفظ كني...خدارو هزاران بار شكر به خاطر

وجود نازنينت....سوره توحيد رو هم حفظي...

الان تو بانكم،كارم تمومه..منتظرم كار بابايي هم تموم شه...بعد بيام تو آغوشت بگيرم و هزاران

بوسه نثارت كنم..دلم واست يه ذره شده عشقم..لحظه شماري ميكنم تا 14وبيست دقيقه شه

بتونم از بانك بزنم بيرون،به اميد ديدن تو گلم...

دوستت دارم و عاشقتم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:18 | يکشنبه 11 خرداد 1393 توسط مرجان

سلام بر سیده خودم....

روز سه شنبه 6خرداد،روز مبعث پیامبر عزیزمون بود...

ساعت 6صبح،با خاله مریم جون و خاله فاطی جونت و مامان جون رفتیم بیابون(به لهجه

خودمون،سرگله)...همین که بغلت کردم رفتم تو حیاط بیدار شدی و وقتی هم به بیابون

و بعد به مرغ و گوسفندها رسیدی کلیییییییی ذوق کردی...خیلی زودتر از اونی که فکرش

رو میکردم،ترست ریخت...

اولین لحظه ورودمون با خاله فاطی رفتی طرف لونه مرغها...

اینقده ذوق کردی که اجازه ندادی لباساتو عوض کنم...گفتی:همینا خوبه،بذار بازی کنم..

رفتی وارسی لونه مرغها..

میخوای این ببعی کوچولو رو نازش کنی...

خاله فاطی جونت،آوردش تا باهاش بازی کنی اما مگه میذاشتی...دلت میخواد تو بغل

خودت باشه..بهت میگه:اجازه بده خاله جون فرار میکنه،اما کو گوش شنوا...هر چی من

به این چیزا حساسم و بدم میاد بهشون دست بزنم اما شما....

از بابایی میخوای سر ببعی رو بزاره رو پای شما...

تیکه های خیار رو آوردی تا به مرغها غذا بدی...

تو بغل خاله مریم جونت،دارین به گوسفندها نگاه میکنین...

دامدارای عزیزی که کلیییییی زحمت میکشیدن...

دوستت دارممممممممم...میبووووووسمت عشقم

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:44 | شنبه 10 خرداد 1393 توسط مرجان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ

كد ماوس























<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : Pichak