بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
خاطرات پریسا جون
خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون
تاريخ : شنبه 10 دی 1390 | نویسنده : مرجان
بازدید : مرتبه

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ بشم وادامه بدم.......تشویق 

  



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 1 مرتبه

سلام گل مامان،از ١٩اردیبهشت که اومدم شعبه امام،حسابی سرم

شلوغه،قربونت برم ،وقتی شیر میخوری،در همون حال خودت رو دمر میکنی و به

حالت دمر شیر میخوری.نوش جونت.حسابی بازیگوش شدی،فقط کافیه کوچکترین

صدایی بیاد شیرت رو محکم میگیری و برمی گردی ببینی چه خبره.

مثل هر روز صبح ساعت ٧ صبح،میبرمت خونه خاله شوکت،ساکت ١ونیم ظهر هم

میام دنبالت.ولی از بس به شیرت وابسته ای،هلاک یه مک زدنی.فدات شم که باید

گرسنگی رو تحمل کنی.

همش تقصیر این رئیس شعبه مرکزیه،من که به خدا واگذارش کردم،حتی نیمه شب

که بیدار میشم بهن شیر بدم،نگاه به اون صورت معصومانت که میکنم از خدا میخوام

که جدت به سزاش برسونن.

فقط به خاطر یه ساعت پاس شیر که بیام کنارت،نتونست حتی یه ماه تحمل کنه منو

منتقل شعبه شلوغ و ٤نفره کرد.

از موقعی که اومدم شعبه میدان امام،کمتر میتونم بیام بهت سر بزنم.ولی خدا جای حقه

من که به خودش توکل کردم.

فعلأ یه کارایی کردم که ایشاله اگه درست شه واسه آینده من و شما خوب میشه...

اگه درست شد توی همون پست واست میذارم.

هیچ موقع کسی رو نفرین نکن عزیز دلم فقط به خدا واگذارش کن خودش بهتر میدونه

چیکار کنه.من خیلی نتیجه دیدممممممم.......

خوب بگذریم دوست ندارم دیگه دربارش بیشتر حرف بزنم.....

شب ٥شنبه رفته بودیم خور با خاله رویا (دوست جونم)و حمیدرضاجون،از بعد از ظهر راه

افتادیم و شب هم شام درست کردیم اونم روی آتیش،یه شام حاضری ولی فوق العاده

خوشمزه(دل مرغ)به بهههههه.

توی باغی که مال عمه همکار بابایی بود رفتیم و یکی دو تا ازدرختهای آلبالوش رسیده بودن.

خیییییییییییییلی خیییییییییییییییییلی خوش گذشت.

از نظر غذایی،غذاهایی که واسه خودت و مخصوصه رو دوست نداری.اماااااااااااااا غذای خودمون

رو آنچنان با ولع میخوری که نمی ذاری قاشق بعدی رو واست غذا کنیم.

امرو بعداز ظهر که رفته بودم بانک،شما رو گذاشتیم خونه خاله مریم جون،وقتی اومدم

گفتن که کشک بادمجون،آب هندونه بهت دادن.بعدشم بستنی آوردن گفتم:پریسا نمیتونه

بستنی بخوره،اما خاله مریم جون دهنت کردن و شما هم خیلی ریلکس خوردییییییییییی.

نون ماست رو هم خیلی دوست داری.توی غذاهای خودمون مثل قرمه سبزی و .....نون

ریز میکنیم و شما هم نوش جان میکنییییی.

خیلییییییییییی دوستت دارم.الان شما خوابی منم پای لب تاب،طفلی بابایی شام درست

کردن با هم خوردیم.من اومدم واست بنویسم ایشون سفره و جمع کردن،الان هم توی

آشپزخونه در حال مرتب کردنه.ظرفهای توی ماشین رو سر جاش میذارن.

باباییییییییییییییییی ممنون دوسسسسسسسسسسسسسسسست داریییییییییییم.

خوب بهتره برم کمی کمکشون کنم گناه داره باباییییییییییییی جووووووون.

روستای ییلاقی زیبای خور.خاله رویا،شما و حمیدرضا.صورت خاله رویا رو اینجوری کردم

چون ازش اجازه نپرسیده بودم،شاید دوست نداشته باشه عکسش رو بذارم

زیر درخت آلبالو

اینجا هم دمر شیر خوردی،و خوابت برد

میبووووووووووووسمت عاااااااااااااااااااااااااااااااشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 4 مرتبه

سلام نازنینم،اولین روز ورود به ٨ ماهگیت،رفتیم امامزاده علی ،

ساعت ٨شب با مامان جون و خاله فاطی راه افتادیم و ساعت ١٠ شب رسیدیم اونجا.

اول رفتیم زیارت،عمه جون هم از قبل اونجا بودن و ما هم به جمع عمه جون و خونواده

همسرشون اضافه شدیم.شب خوبی رو داشتیم.

بابای عرشیاجون،نذر حلیم داشتن من هم نذر گوسفند.تصمیم گرفتیم گوسفند نذری ما

رو تو  دیگ حلیم بندازن.

از کارای جدیدی که میکنی "بوووووبووووو".صدا درمیاری "ااااااااااااااههههههههههه"

از دیروز یه کم سرفه میزنی و موقع شیرخوردن،بینیت کیپه.

بردمت دار الشفاء پیش دخترعمه بابایی،معاینه ت کردن که خوشبختانه مشکل خاصی

نداشتی .

شب هم دعوت خاله ملیحه (دختر عمه بابایی) بودیم.رفتیم باغ رضوان،یه آش خیلی

خوشمزه هم درست کرده بودن که بعدش فهمیدیم به مناسبت تولد همسر گلشون

بوده.ایشاله ١٢٠ ساله شن.

شب شنبه هم سینا جون با مامان و باباش و مامان جون و باباجونش اومدن خونمون.

امشب هم رفتیم باغ مجنون،زنگ زدیم به خاله رویا (دوست جونم)و دو تا پیتزا سفارش

دادیم و شما هم کلی با حمیدرضاجون بازی کردی و محیط اونجا حسابی خوشت اومد

واسه اولین بار رفته بودیم باغ مجنون.

الان ساعت از ١٢ شب گذشته،شما لالایی،بابایی فیلم نیگاه میکنن.منم که پای لب تاب.

فشار کارم زیاد شده کمتر میتونم بیام واست بنویسم.

پاس شیرم رو هم ساعت ١٣وپانزده دقیقه میرم.

خیلی دوست دارم.عزیزمیییییییییییی.خیلی خوابم میاد تا بعد.

پریسای من توی حمام

اینجا با سیناجون

باغ مجنون

میبووووووووووووووووووسمت.

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 9 مرتبه

سلام قربونت بشم من.7ماه باهات بودم و باهات زندگی کردم.

و از این زندگی کردن لذت بردم.خیلی دوست دارم هم تو رو هم باباجونننننننت رو.

به عشق شماهاست که همه سختی ها و مشکلات کاری رو تحمل میکنم.

اینم شعری که خودم واست ساختم و هر موقع که میخونم در هر شرایطی لبخند میزنی و با هر

لبخندت،تمام غصه هام رو فراموش میکنم:

پریسای منی تو ، گل ناز منی تو ......عزیز،ملوس مامان،عزیز،جیگر مامان....

فدات بشم الهی،چه خشگلی،چه ماهیییییییییییی.

الان ساعت 12 شبه،شما لالایی و بابایی رفتن تا مامان جونت رو ببرن خونشون.

از دیروز "بوووبووووبوبو"میگی.همچنان بشکن میزنی و مدام به انگشتات نگاه میکنی و بشکنه رو میری.

میبوووووووووووووسمت گلم.

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 8 مرتبه

سلام مهربون مامان،حسابی گرفتارم.از صبح تا ظهر بانک،از

ظهر تا عصر خواب،از عصر تا شب دیدنااااااااا.غذا  درست کنم واسه شما.

هر روز دو نوع غذا......

دیشب رفتیم خونه رهاجون،که با مامان و باباش همکاریم .مامانش توی بانک صادرات و باباییش

توی بانک توسعه تعاون.کیان جون و مامان و باباش هم بودن،که مامانی اونم با مامان رهاجون

یه جا کار میکنن.

از اول که رفتیم اونجا شما شیرخوردی و خوابیدی.بعدش که بیدار شدی خیلی خانم بودی و

با خودت بازی کردی.

قبل از رفتن به خونه رها ،بعداز ظهر رفتیم خونه دختر خاله گلم ،مریم جون.

توی باغ نشستیم و آش خوردیم.همه فامیلا که توی جلسه قرآن خونوادگی هستن دور هم

جمع شده بودیم و حسابی خوش گذروندیم.

اینم عکس شما دخمل نازم با رها جون

خوب عزیزم الان ساعت 8ونیم بعداز ظهر شنبه 16/2/91دیگه نمیذاری چیزی بنویسم

فدات شم الهیییییییییییییییییییییییییی

میبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسمت عشقمممممممممممم.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 16 مرتبه

سلام جیگرم،توی این پست میخوام بیشتر عکس بزارم.

الان ساعت 12 و اندی شده و شما و باباجون ،لالایین.

خوردن انگشت پای راستت:

حالا خوردن انگشت پای چپت:

پریسای من توی باغ گلشن

خونه خاله فاطی جون،که ایشون هم میخواست خودش واست مراسم زیرگل کردن رو بگیره

بعد از بیدار شدنت نمی ذاشتی خاله جون گلها رو جمع کنه

اینم یه خواب راحت دیگه و پای نازت توی دستت

نازنینم امروز صبح که بردمت خونه خاله شوکت،مرجان جون (دختر گلشون )با همسر عزیزش

هم بودن ساعت 10 طبق معمول مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم بهت شیر بدم  توی بغل

مرجان جون بودی و صدای آهنگ تمام حیاط رو پر کرده بود وقتی توی حال رسیدم،به بههه...

دستت رو مشت کرده بودی و ادای مرجان رو در می آوردی که خودش گفت باهات داشته نای نای

میکرده بعدشم که انگشتای کوچولوت رو قربون اونا بشم روی هم میذاشتی تا بشکن بزنی....

با یه دست نای نای میکردی و تند تند مچ دستت رو میچرخوندی و اون دست دیگت رو هم بشکن...

حیف که امشب قراره مرجان جون بره مشهد.فقط همین 2 3 روزه رو اومده بود دیدنا.....

امروز دخمل گلی بودی و کمتر گریه کردی .خدا رو شکر..........

خوب منم باید بیام بخوابم خیلی خوابم میاد...

خدایا از این که این فرشته کوچولوی ناز رو به ما دادی ازت ممنونیم.خداجون دوستت دارم.

میبوسمممممممممممت.

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 15 مرتبه

سلام نازدونه من،الان ساعت حدودأ ١٢ شبه،شما و بابایی خوابین

ایشاله خوابهای خوب ببینین.

صبح ها آمادت میکنم و میبرم خونه خاله شوکت،هنوز عادت نکرده بودی که داماد خاله از مشهد

اومدن و یه ٣ ٤ روزی خاله مهمون داشت واسه همین شما رو گذاشتم پیش مامان جون.

روز ٥شنبه که خاله فاطی جون تعطیل بود اومد خونه مامان جون و با کمک هم شما رو نگه داشتن

زیاد بهونه نگرفتی بودی.ولی خاله فاطی حسابی از پا دراومده بود آخه مرتب شما رو راه میبرده.

روز جمعه با خاله مریم جون و خاله فاطی جون وخاله های خودم.....رفتیم خور.خیلی خوش گذشت.

روز شنبه ٩/٢ ساعت ٧ونیم عموجون(شوهر خاله مریم)اومدن خونه مامان جون تا ازت نگهداری کنن

از کنارت تکون نخورده بودن تا ساعت ١٠ که خودم اومدم خواب بودی ممنون از عموجون و خاله فاطی

وهمینطور مامان جون که میدونم چقدر اذیت شدن.آخه وقتی شروع به گریه میکنی دیگه کسی

نمیتونه نگهت داره چون فقط خودم رو میخوای قربونت بشم الهییییییی....عموجون که ازت خیلی

راضی بودن  شکلکهای جالب آروین

یه چندتا عکس هم داری که الان خیلی خستم توی پست بعدی می ذارم .از وقتی میرم بانک

دیگه کمتر فرصت دارم دوست دارم بیشتر باهات باشم.

از زرده تخم مرغ با شیر خیلی استقبال میکنی.  شکلکهای جالب آرویــــــــن

نوش جونت عزیزکم.وقتی میخوام که غذات رو بخوری فقط با خوندن "حسنی نگو یه دسته گل"شروع

به خوردن میکنی:

توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود حسنی نگو.....

از بس خوندم واست تا آروم بشی و موقع غدا هم اذیتم نکنی دیگه همشو حفظ شدم....

دوستت دارررررررم.عاشقتممممممممممممم.شکلکهای جالب و متنوع آروین

میبوسمتتتتتتتتتت.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 21 مرتبه

سلام  نفس مامان ،قربونت برم الان توی بانکم

فعلاأ کامی من بهم ریخته شده و دارن درستش می کنن.منم از فرصت استفاده کردم

اومدم واست بنویسم.الان خیلی خیلی دل نگرانتم نمیدونم داری چیکار می کنی؟

جرات ندارم زنگ بزنم حالت رو بپرسم نکنه صدای گریت رو بشنوم.

امروز صبح مامان جونت از مشهد رسیدن همون موقع رفتم دنبال مامان جون

و با هم رفتیم خونه خاله شوکت تا احساس غریبی نکنی

خوب میگن کامی راه افتاده باید برم فعلأ باییی

میبوسمتتتتتت



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 23 مرتبه

سلام عزیز دلم،امروز شنبه 2/2ساعت 9صبح بردم

خونه خاله شوکت (مربی مهد بود)،یه چد دقیقه که باهم بودیم گذاشتمت و خودم اومدم

خونه که واست لعاب برنج درست کنم .هوز نیم ساعت نشده بود که در حال صحبت تلفنی

 با خاله ملیحه جون(دخترعمه بابایی)بودم که دیدم پشت خطی دارم نمی دونم چرا دلم

ریخت پایین از خاله ملیحه خداحافظی نکرده رفتم روی پشت خطی که فقط از پشت خط تلفن

صدای گریه شما بود نفهمیدم چطوری از خونه زدم بیرون،با شلوغی خیابو ن از همه سبقت

گرفتم فکر کنم 1دقیقه نشد که خودم رو اونجا رسوندم.

خاله شوکت توی حیاط ،شما هم توی

بغلشون، با صحنه جیگرسوزی مواجه شدم تمام صورتت قرمز و اشک همه صورتت رو خیس

کرده بود تا چشمت بهم افتاد خودتو انداختی بغلم و گردنم رو محکم گرفته بودی و چنان دل

دلی داشتی که منم هم پای تو شدم و اشکام سرازیر شدن .....

از هر چی کاره متنفر شدم چطوری بزارمت و برم بانک؟همه حواسم پیش شماست و مدام

گوشی بدست ،جویای احوالت......

جالب بود میرفتی بغل خاله شوکت ،با اینکه خودم روبه روت بودم و دستت توی دستم اما

از گریه نفست پایین میرفت.همین که میومدی بغلم آروم میشدی و با خاله شوکت بازی

میکردی.چند بار خواستن سرت کلاه بزارن و یواشکی از پشت سر بغلت میگرفتن اما بلافاصله

گریهههههههه.....ما رو حسابی سرکار گذاشتی

دختر نازنینم از خدا بخواه به هر دوتامون طاقت و صبر دوری از هم دیگه رو بده....

                                          boy praying animated gif

امشب خونه خاله مریم جون بودیم ساعت 8ونیم واسه اولین بار انگشت شست پات رو

توی دهنت کردی

پریساجون خیلی دوست داررررررررررررررررررررم.

میبوسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 31 فروردين 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 30 مرتبه

سلام گلم مسابقه نی نی متفکر شروع شده

منم میخواستم شما رو شرکت بدم اما....شایدم شرکت کردی

با این عکس

خیلی دوست دارم .

میبوسمتتتتتتتتتتتت.این آدرس وبی که میشه به شما رای داد.

http://noruz1391.niniweblog.com/post644.php



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 31 فروردين 1391 | نویسنده : مرجان
بازدید : 30 مرتبه

سلام امید مامان و بابا.توی این چند روزه مامان بزرگ و زن عمو حمید

با سایناجون دخمل نازشون اومدن خونمون،چند دقیقه بعدشم هانیه جون و نفیسه جون

(دخترعموهای بابایی)به جمعمون اضافه شدن.و گفتیم و خندیدیم و خلاصه خوش گذشت

پروین خانم آبجی زن عمو آزاده واست یه تاب خوشگل از اندیمشک واست فرستادن

دستشون درد نکنه از زن عمو جون هم ممنون که زحمت آوردنش رو کشیدن

روز دوشنبه 28ام رفتیم خونه خاله ملیحه جون(دخترعمه گل بابایی) و تا شب که باباجونت

از بانک اومدن اونجا موندیم.شما هم دخمل خوبی بودی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

از اونا خداحافظی کردیم  و  اومدیم خونه مامان جونت.

شب سه شنبه خاله فاطی جون با همسرگلش راهی مشهد شدن گویا قصد خرید منزل

در اونجا رو دارن.روز بعد خاله مریم جون با عموجون(همسر عزیزش)راهی مشهد شدن.

مامان جونت هم دیشب(شب چهارشنبه)با اردو راهی مشهد شدن و نهایتأ شدیم تنهای

تنهااااااااااااا

دیشب مامان جون قبل از رفتن از بعدازظهر اومدن خونمون.ساعت 7با بابایی تصمیم گرفتیم

سماور زغالی رو ور داریم با کمی سیب زمینی و دل مرغ بریم کنار جوی آب.البته به خاله رویا

(دوست جونم)خبر دادیم تا باهم خوش بگذرونیم اما وقتی بابایی از بانک برگشتن و خاله رویا

هم اومدن یه خورده طوفان شد که مجبور شدیم توی خونمون بمونیم .واسه همین بابایی

زحمت کشیدن توی حیاط رو آب پاشی کردن و بساط زغال رو راه انداختن.

شما هم با حمیدرضا پسر خاله رویا کلی بازی کردی به حدی که جلوی کفشات پاره شدن

آخه شما رو گذاشتم توی ماشینت(روروئک)و حمیدرضا جون هم شما یسره راه میبرد از این

ور حیاط به اون ور حیاط....عاشق ماشینت هستی

اینقده غرق بازی باهاش بودی که اصلأ درخواست شیر نمیکردی.

 ساعت 10ونیم مامان جون رفتن راه آهن،و تا ساعت حدود 12شب با خاله رویا بودیم.

کلی خوش گذروندیم مخصوصأ چون ما خانما نشسته بودیم بگو بخند داشتیم و باباجونت با

عمو اسماعیل (شوهر مهربون و خجالتی خاله رویا)همه کارا رو انجام می دادن.

صبح امروز 4شنبه ساعت 10 زنگ زدم خاله رویا که از کلاس بیان خونمون تا از تنهایی دربیاییم

بعدشم رفتیم خونه خاله شوکت که قراره از شما نگهداری کنن (تا شنبه 2/2مرخصی گرفتم)

و گرنه باید 21/فروردین میرفتم بانک.....

ساعت 12ونیم رفتیم مدرسه دنبال حمیدرضاجون و از اونجا اومدیم خونه و با کمک خاله رویا

کتلت درست کردیم که البته بیشتر زحمتش رو خودشون کشیدن و منم بیشتر به شما نانازم

رسیدم.خدایااااا شکرت بابت دوست گلی مثل خاله رویا که همیشه باهامه.

بعداز ظهر ساعت 6 رفتیم کانون قلم چی که واسه مراسم دهه فاطمیه دعوت بودم بعدشم

که عمو اسماعیل اومدن دنبالمون و ما رو رسوندن خونه و با خاله رویا و حمیدرضاجون بایییییی

ساعت 9 شب رفتیم خونه خاله معصومه(خاله مامی)جلسه خونوادگی اونجا برگزار شد.

در همه این مدت خیلی خانم بودی.

قربونت بشم جدیدأ میخوای از کنارت تکون نخورم بماند میخوای مدام بغلم باشی

پریساجون خیلی دوستت دارمممممممممممممممم.خدایا ممنوننتم بخاطر چنین دخمل گلی

که بهمون دادی و باعث شده روز به روز زندگی شیرین تری داشته باشیم .خداجونم خیلی

دوست دارمممممممممممممم.

الان هم ساعت حدود 2نیمه شبه شما خوابی و باباجونت هم بازی با گوشی موبایل و بنده هم پای

لب تاب 

 اولین کتابی که پاره کردی "حسنی ما قوی شده"دومین کتاب هم"حسنی و شهرشلوغ"

عزیزم کتاب بخون پارش نکن فدات شممممممممممم.....

اما عسهای نازت توی این مدت

در حال کتاب خوندن روزی که خور رفته بودیم

با سایناجون دختر عموی خوشگلت

سایناجون،نفیسه جون(دخترعموی بابایی)

منزل خودمون،قبل از رفتن به مهمونی

بعد از اومدن از مهمونی

 

دختر گلم کتابت رو درست بخون پاره نکن

وقتی انگشتت رو میخوری بقیه انگشتات بازه...

توی حیاط خونمون با حمیدرضاجون

پریساجون:نی نی ها همتون رو دوست دارمممممم

شما و سایناجون

 میبوسممممممممت.

 

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 69 نفر
بازديدهاي ديروز : 85 نفر
بازدید هفته قبل : 233 نفر
كل بازديدها : 11162 نفر
امکانات جانبی

ابزار و قالب وبلاگ

كد ماوس