خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم..

فدات شم بخاطر اینکه دوست داری بیشتر وقتم رو باهات باشم نمیتونم زود به زود بیام اینجا..

تا میشینم به یه بهونه ای میخوای منو بلند کنی تا با خودت باشم..البته حق داری...

از ساعت 7 صبح که میرم بانک تا 2 و نیم،زمان خیلی زیادی هستش واسه دوری ما....

الانم ساعت 6 و نیم صبح روز جمعه94.02.11 و شما خوابی...

کلی ازت خاطرات داشتم اما حضور ذهن ندارم...یه خلاصه خلاصه...

روز 29 اسفند 93 ساعت 10 و نیم شب،من و شما بدون حضور بابایی،راهی مشهد شدیم..

اکثر دور و بریا اونجا بودن و چون با اونا بیشتر خوش بودیم این تصمیم رو گرفتم تا اینکه بابا

دو روز بعدش به ما ملحق شدن...

ساعت 2 و ربع،موقع سال تحویل توی قطار،بودیم..شما خواب بودی منم قرآن میخوندم..

خوشبختانه بخاطر خلوتی،ما دو تا تو یه کوپه 4نفره تنها بودیم...

صبح عمورضا(شوهرخاله فاطی)با خاله فاطی جون اومدن دنبالمون..

خاله مهینم،خاله معصومم،مرجان خاله جون و ...همه دور هم جمع میشدیم و کلی خوش

میگذشت بهمون...

7فروردین هم برگشتیم طبس...تا شنبه 8 ام سرکار باشم...

وقتی از مرخصی اومدم رییس شعبه هم،عوض شده بود..

بیشتر روزهای تعطیل رو میرفتیم بیرون...فامیلا رو دور هم جمع میکردم،نهارشون رو

ورمیداشتن و میزدیم به تفریح..

خاله مریمت با عموجون و سعیدجون رفتن یه یکهفته ای،کربلا...مامان جونت هم با اونا

تا مشهد رفتن......حسابی تنها بودیم..روزها دیرتر از قبل میگذشت...

اما زهره دایی جون(دختر داییم)و خانم محمددایی جون،تو این مدت اصلا تنهام نذاشتن...

تقریبا هرشب با هم یه برنامه داشتیم...ممنونم ازشون...

یه روز رو کاناپه،تو فکر بودی..یهو بهم گفتی:مامان،چرا شما به محمدآقا دایی جون،میگین

"محمد"؟؟؟؟گفتم:خوب باید چی بگم دخترم؟گفتی:باید بگین:"آقا محمد""محمدآقا"...

آخه من با پسرداییم ها خیلی راحتم دخترم...با هم زیاد تفاوت سنی نداریم..ولی چشم..

قربونت شم که دیگه خیلی ریزبین شدی...به هیچ طریقی نمیتونیم سرت کلاه بزاریم...

گاهی اوقات که واسه موردی دلایل قانع کننده برات میارییم،قبول میکنی اما تا چند روز

بعد دلایلی میاری که تمام حرفهایی که واست گفتیم رو زیر سوال میبره...مثلا میگی شما

که اون روز فلان حرف رو زدین،پس چرا...چرا...چرا؟؟؟؟

چند روز پیش پسرهمسایه که چند ماهی از شما کوچیکتره،اومده بود خونه ما با هم بازی

کنین...توی چشمش یه نقطه خیلی کوچولو،قرمز بود...به حدی که ما متوجه نمیشدیم

چون خیلی مشخص نبود...روز بعد بهم گفتی:مامان چرا چشم محمدحسین خونی بود؟

مگه چیکار کرده بود که چشمش خونی شده بود؟

وقتی هم میخوای از گذشته بگی،مدام "یادته؟"رو بکار میبری..مامان "یادته"؟

خوب عزیزم بعدا میام خصوصی واست حرف دارم که اینجا نمیشه گفت....

برم صبحونه آماده کنم و زنگ بزنم به"محمدآقا"دایی جونم تا اگه دوست داشتن واسه

صبحونه بیان اینجا...بابایی هم خوابن، فک کنم باید خودم برم نونوایی...چه خواب عمیقی

گناه دارن بیدارشون کنم..

6ام اسفند 93...باغ گلشن

سه روز بعد..آماده شدی واسه رفتن به مهد..تو کوچه جلوی ماشین رضاجون منتظری

دوستت دارم گل همیشه بهارم...عاشقتم خوش زبونم..

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:46 | جمعه 11 ارديبهشت 1394 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام قلب مادر...

مقارن با 42ماهگیت و تولد حضرت فاطمه(روز زن)،و اون خبر مهمی که تو پست قبلی

گذاشتم،بعنوان بانوی نمونه شاغل در سال 93 انتخاب شدم...

خدا رو شاکرم بخاطر همه چی...خداجونم ممنونتم...

من نمیدونم چطور از خداوند بابت اینهمه لطف و نعمت تشکر کنم...

                 

دوستت دارم پریسای عزیزم ....

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:14 | جمعه 21 فروردين 1394 توسط مرجان مامان پريساجون

                                                                                   

                              

سلام عشقم...

امروز تولد حضرت فاطمه زهرا و روز زن بود...این عید بزرگ بر همه مادرا،مخصوصا مامان خودم

تبریک میگم...

امروز با دختردایی زهره(دخترداییم) واسه نهار رفتیم روستای خور...خیلی به همگیمون خوش

گذشت...

دوستت دارم عزیزم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:50 | پنجشنبه 20 فروردين 1394 توسط مرجان مامان پريساجون



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 5:46 | پنجشنبه 20 فروردين 1394 توسط مرجان مامان پريساجون

                    

       سلام گلم...

وقتی لبخند میزنی،

انگار تمام گلهای دنیا با هم باز می شوند

 

خوشبختی

رنگین کمان

لبخند توست!

که...

با هر ترنم باران شکل می گیرد!

«فقط خوشحال باش »

من اشک آسمان را در می آورم .

              

    

چه مغرور میشوم وقتی کنار منی !!

شاید برای با تو بودن آفریده شده ام....

شاید تمام تمامیتم از آن تو باشد....

تو که تکه ای از وجودم بودی و حالا تمامش...

چقدر با کلامت دلگرمم میکنی....

وچه زود بزرگ شدی!!!

در این مسیر همراهت خواهم بود

تا پای جان

خود را فراموش میکنم تا تو را دریابم...

ای دریای بی کران زندگی (پریساجونم)دوست دارم......

وقتی چشمانت تسلیم خواب میشود

کنارت می نشینم و غرق عطر تنت میشوم

گونه های گرمت را میبوسم.......

وباز زیر لب میگویم

دوستت دارمبوسبوس

        

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:28 | دوشنبه 10 فروردين 1394 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم...

                       41 ماهگیت مبارک

دوستت دارم تا ابددددددددد.....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:42 | چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم..

جمعه،اول اسفند رفتیم روستای خرو که درختانش غرق شکوفه بودن...

یه چند ساعتی که تو خونه اونجا بودیم،خانم پسردایی محمدم و زندایی سمیه م با پسر

گلشون،سپهرجون رفتین دور زدن و کلی هم عکس گرفته بودین..

طبیعت خرو..

اینجا خونه خرو هستش...هوا هم خیلی خنک شده بود..

عکسهایی که با سپهرجون و ..گرفته بودین...

خانم پسرداییم...شما...سپهرکوچولو(پسرداییم)...

دوستت دارم عزیزم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:08 | يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام نفس مادر...

روز 22 بهمن،دهمین سالگرد نامزدی من و بابایی گلت بود..اون روز مشهد بودیم و قرارمون

بر این بود که جشن 40 ماهگی شما و 10مین سالگرد نامزدی ما خونه خاله فاطی جونت

بگیریم...اما متاسفانه بخاطر کمبود وقت نتونستیم...ساعت 9 صبح،من و بابایی میرفتیم

بیرون واسه خرید یه سری از وسایل خونه جدیدمون،مثل کلیدپریز..لوستر..و....واسه نهار

میومدیم خونه خاله فاطی جون،ساعت 4 میرفتیم تا 10ونیم شب...وقتی میومدی از شدت

خستگی خوابمون میبرد...صبح 22بهمن رسیدیم مشهد و 26 ام هم برگشتیم...سفر خوبی

بود و بهت خیلی خوش گذشت...یه روز هم بابایی بردنت باغ وحش،آخه از قبلش خیلی اصرار

داشتی واسه رفتن به اونجا..

93/11/20...یه چند روزی مدام درخواست چوب کبریت میکردی اما بهت میگفتم خطرناکه

بعد فهمیدم میخوای با اونا شکل دربیاری..اینم خونه هایی که به قول خودت درست کردی..

93/11/22...تو آژانس،تو مسیر خونه خاله فاطی جون

93/11/25...باغ وحش

93/11/26...خونه خاله فاطی..عینک بابایی رو به چشم زدی

93/11/26....تو قطار...شما و بابایی دارین "نون بیار کباب ببر"بازی میکنین.

93/11/28...سعیدجون سه تا جوجه رنگی،سبز،زرد،صورتی،واست خریده بود که یکی رو

با خودت راه میبردی...رفتیم خونه مامان جون مجبورش کردی که جوجه بخوابه،به قول خودت

یه کم دراز بکشه..فک نمیکردم بهشون دست بزنی...احساس میکردم بترسی...اما مرتب

تو دستتن..آخه خودم میترسم نمیتونم بگیرمشون...

ببخشید دخترم این پست رو با تاخیر گذاشتم آخه نت مشکل داره..

دوستت دارم عشقم...عزیزترینم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:06 | جمعه 8 اسفند 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم...

امروز 29 بهمن،روز عشق ايراني مبارك.

دوستت دارم... عاشقتم عشقم..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:08 | چهارشنبه 29 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام گل قشنگ زندگیم...

این عکسها دقیقا مربوط به یه روزه،بهمن 92 و بهمن 93

بهمن 92

بهمن 93

جلو باغ گلشن...پارسال در همین روز برف بود و امسالغمگین

سوال

دوستت دارم عزیزم..

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:40 | سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

        

سلام نفسم...

               40مین ماهگردت مبارک عشقم

ان شاالله فرداشب قراره بریم مشهد و جشن 40 ماهگیت رو خونه خاله فاطی جون بگیریم.

دوستت دارم عزیزم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:36 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام دختر ورزشکار من...

امروز جمعه 93.11.17 رفتیم تو جاده خور..یه کم خاک بازی کردی،دیدم خاک بازی واست

تکراری شد ازت خواستم از کوه بری بالا...اولش ترس داشتی و چون خاکش خیلی نرم

بود و پات تو خاکها فرو میرفت کمی استرس داشتی منم واسه اینکه ترس از کوه تو دلت

نمونه،بردمت یه کوهی که خاک و سنگ داشت و کلا سطح محکمتری داشت...

بازم ترس داشتی و نمیرفتی بالا و ازم میخواستی دستت رو بگیرم،اما کمکت نکردم فقط

بهت میگفتم:تو میتونی پریساجون،تو خیلی قوی هستی،مطمئن باش تو موفق میشی

من دستت رو نمیگیرم اما پشت سرت میام،برو برو که داری به قله میرسی.

بالاخره بدون کمک من تونستی بری بالای کوه و موفق شدی...کلیییییی ذوق کردم

آفرین به تو دختر شجاع..

هوا هم بهاری بهاری..البته یه خورده گرم بود...امسال که اصلا هوا خنک نشد بغیر از

چند شب...

بالای کوه یه کم باد بود اما نه خیلی سرد

از روی لباس و کفش پر از خاکت میشه فهمید چقدر خاک بازی کردی...یه جاهایی از

کوه که شیب تند داشت چون کمکت نمیکردم و لیز میخوردی مجبور شدی چهاردست وپا

کنی....چقدر هم ذوق کردی وقتی بالا رسیدی...بابایی رو صدا زدی و ایشون هم واست

دست زدن...البته بابایی با بقیه در حال والیبال بازی کردن بودنچشمک

دوستت دارم عاشقتم کوهنورد کوچولوی من...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:15 | شنبه 18 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم...

پنجشنبه 93.11.16 نامزدی رضاجون(پسرخالت)بود...

خیلی بهت خوش گذشت...

ان شاالله خوشبخت باشن رضاجون و مهلاجون...آمین

شما و نوشین جون

دوستت دارم تا ابدددددددد...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:58 | جمعه 17 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام دلبندم...

93.11.07 واسه خرید رفتیم بیرون...من و شما بعد از کلاست،یه مقدار از خریدهامون رو

انجام دادیم..بعد رفتیم دنبال بابایی که بانک بودن..واسه خرید میوه رفتیم تره بار..

کلی واسمون خرید کردی...

دوستت دارم عزیزمی گل خوشبوی من..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:53 | جمعه 17 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم...

دیروز 93.11.14 ترم 4 هم با موفقیت تموم کردی...خداروشکر خیلی خوب به سوالات تیچرت

جواب دادی..تو سالن نشسته بودم و کلی هم استرس داشتم نمیدونستم آیا جواب سولات

رو خواهی داد یا نه؟خوشبختانه خیلی خوب جوابگو بودی...با اینکه کوچکترین عضو کلاسی

اما همه سوالاتی که بقیه نمیدونستن شما جواب میدادی..صدای تیچرت میومد که بچه ها

بغیر از پریساجون بقیه درس نخوندین؟

فدات شم گلم...ان شاالله همیشه همیشه تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی عزیزدلم..

دوستت دارم

میبوسمت..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:04 | چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط مرجان مامان پريساجون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ