خاطرات پریسا جون
تک ستاره آسمون عشقمون

سلام؛من پریسا سادات هستم در تاریخ ٢٠مهر ٩٠برابر ١٤ ذی القعده و ١٢

اکتبر٢٠١١ روز چهارشنبه ساعت ٢٢و٤٥دقیقه در استان یزد شهرستان طبس

متولد شدم.این خاطرات رو مامانم می نویسن،تا موقعی که انشاءلله خودم

بزرگ شم وادامه بدم.......تشویق 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:44 | پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم..

تاسوعا و عاشورای امسال خیلی عالی بود..چند شب من و شما و بابایی میرفتیم هیئت...

صبح زود در روز تاسوعا و عاشورا منو و خاله مریمت،میرفتیم بقعه سجادیه،بعدشم هیئت

حسینی...شب عاشورا هم امامزاده و سرمزار دایی جونت..

اینجا هئیت میارزه هستش و شماهم از طبل خوشت اومده بود و چون تازه می دیدی چطوری

طبل میزنن خیلی با دقت بهشون نیگاه میکردی...این عکس طبل ها هم از دید خودت گرفتم..

عکس دوم هم امامزاده،مزار دایی جونت...

عکس سوم دسته سینه زنی و زنجیر زن،جلو هیئت فاطمی..عکس چهارم هم نخل همین

هیئت هستش...

از نخل هیئت میارزه عکس ندارم چون صبح زود رفتیم و هنوز در حال تزئین نخل بودن...

  

تو بغلم خوابت برده--امامزاده

ایشاله عزاداری همگی مورد قبول حق واقع شه...ایشاله..

دوستت دارم عزیزم..                                                          



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:42 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عروسکم...

روز 20/07/93 تولد سه سالگيت بود...اما چون همون روز ما هم از مكه رسيده بوديم نشد

واست جشن بگيريم...اما خودت ميگفتي واسم كيك بخرين...خاله مليحه جون(دختر عمه

بابايي)زحمت كشيده بودن واست كادو آورده بودن...يه بسته از انواع مدادرنگي و شمعي

و ما‍ژيك و گيره كاغذ و ...خيلي خوشت اومده بود...دستشون درد نكنه هميشه شرمنده

محبتهاشون هستيم...

روز 26/07/93 كه همكار بانك صادراتم(ليلا) كه قرار بود بيان ديدن مكه مون،يه كيك سفارش

داديم تا در كنار اونا يه جشن كوچولو بگيريم...

وقتي كيان جون اومد كليييييي ذوق كرد آخه خبر نداشتن ميخوام واست جشن بگيرم..

 

شما و كيان جون ‍ژست ميگرفتين تا ازتون عكس بگيرم..

   اينم  دسته گل زيبايي كه ليلا جون زحمت كشيده بودن...

         



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:33 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه زندگیم...

روز جمعه 93.08.23 ساعت 12و نیم از کوه اومدم خونه مامان جون که شما هم اونجا

بودین..ساعت 1بردیمت متخصص اطفال،که فعلا در تشخیص اولیه لوزه سوم داری...

از همونجا رفتیم مزرعه عمو داوود(شوهرخالم)...لذت بردی...با تمام وجود کیف کردی..

با دیدن شتر مرغ،بوقلمون،ببعی،مرغ و خروس،ماهی،مرغهای شاخدار بینظیر و زیبا..

تو مسیر برگشت یه خواب خوب کردی..

      

عشقم با همه وجود دوستت دارم...

دلمی...نازنینمی..

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:07 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقمممممم...

                  

روزشنبه 24/08/93 بردمت مركز بهداشت واسه كنترلت،در واقع بايد 20/07/93ميبردمت...

يعني روزي كه از مكه اومده بوديم....نميدونستم كنترل داري،فكر ميكردم تا مدرسه نيازي

نداري..

تو تعذيه آقاجان،يكي از پرسنل مركز بهداشت بهم گفت:پريساجون رو بايد بيارينش...هر

سال،تاريخ تولدش بايد كنترل شه...

خلاصه ساعت 12ونيم مرخصي گرفتم و اومدم خونه،لباسات رو تنت كردم و دوتايي راهي

مركز شديم..تو ماشين يه كم واست توضيح دادم كه نبايد بترسي و بهونه بياري چون

ميدونستم بيناسنجي هم داري..ازت خواستم با اونا همكاري كني...

وقتي وارد اتاق شديم خيلي ريلكس،روي وزنه رفتي و قد و زنت رو خانوم گرفتن...

وزنت 13كيلو 200گرم كه متاسفانه 800گرم از خط زدي پايين...قدت 100كه نرمال بود...

بعد بردمت اتاق بيناسنجي،تا 5دقيقه اول جواب نميدادي يه خانم مهربون ،باهات كار کردن

تا جهت ها رو بگي اما...بالاخره گفتن ببرينش خونه باهاش تمرين كنين بعد بيارينش...

خوشبختانه به خودم جواب دادي و اين شد كه متوجه شديم ميتوني همكاري كني...

اون خانوم مهرون،يه چشمت رو بستن و شما خيلي عالي به سوالاتشون جواب دادي البته

نه با زبون شيرينت بلكه با اشاره دستت...اونم دستت رو گرفته بودي پايين...خيلي بامزه

بودي.

         

اینجا این خانوم مهربون دارن بهت یاد میدن که چطوری باید جواب بدی...

 

اینجا هم با اشاره دستت داری علامت پایین رو نشون میدیچشمک

 

 

دوستت دارم عزيزم..

ميبوووسمت گلم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:38 | دوشنبه 26 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عزیزم..

                                 از عرش صدای ربنا می آید

                     فریاد خوش خدا خدا می آید

                     فریاد که درهای بهشت باز کنید

                    میهمان خدا پیش خدا می آید

                                

در صبح 93.08.15 آقاجان بعد از تحمل چندین ماه بیماری،در بیمارستان..تهران،پیش خدا

رفتن و ما رو با یه دنیا غم تنها گذاشتن...غم دوری آقاجان واسه همگی ما سخته..خیلی

سخت...خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

وقتی عکس آقاجان رو شیشه پشت ماشینمون دیدی،کلی ذوق کردی،بهم گفتی:

"حالا فهمیدم،عکس آقاجان رو چرا اینجا زدین،چون میدونستین من دلم واسشون تنگ شده؟

خواستین هر وقت من عکسشون رو میبینم دلم وا شه؟؟؟"

فدات شم دخترک مهربونم... هرچند نمیدونی چه اتفاق بزرگ و غم انگیزی افتادهگریهگریه

دلتنگ آقاجانم حسابیییییییی...خدارحمتشون کنه...به هممون محبت می کردن خیلی خیلی

زیاد...همیشه مشتشون واست پر مغز پسته بود..تا میرفتیم خونشون یه کاسه پسته

می آوردن،پسته ها رو مغز میکردن و میدادن دستت...جاشون واقعا خالیه...

دوستت دارم گلم..

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:06 | سه شنبه 20 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام قشنگترینم..

                 فرشته قشنگم  37مین ماه زمینی شدنت مبارک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:21 | دوشنبه 19 آبان 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشق مامان و بابا...

عزیزم  روز چهارشنبه 93/06/19ساعت 8شب با هواپیمای سعودی،با ظرفیت 500نفر،دوطبقه،پرواز کردیم 

طرف مدینه،ساعت 11شب،رسیدیم..موقع فرود،شهر مدینه بینهایت زیبا بود..تا بازرسی انجام شد و رسیدیم هتل

حدودا ساعت 3نیمه شب بود..یه دوساعت استراحت،بعد زیارت حضرت رسول(ص)...جای شما خالی گلم...

یه استراحت دو ساعته هتل،دوباره زیارت،نماز ظهر خوندیم...هتل،استراحت...ساعت 5رفتیم زیارت و نماز...

ساعت 7ونیم شام خوردیم و رفتیم بین الحرمین(فاصله بین بقیع و حرم پیامبر)واسه دعای کمیل...واییییییییییییییی

خدای من،چه صفایی داشت،خداوکیلی نمیتونم احساس و حال و هوایی که تو این فضا داشتم رو بنوسم چه 

دعای کمیل پرفیضی بود...(شنیدن کی بود مانند دیدن)اصلا دلم نمیخواست از اون فضا خارج شم ،دوست داشتم

دعا تموم نشه...ساعت 1 شب رسیدیم هتل...یه دوش گرفته و بعد یه خواب شیرین 3ساعته...

ساعت 4با اذان عربستان،نماز شب خوندم بعد آماده شدیم واسه رفتن به حرم...ساعت 7و نیم هتل اومدین

صبحونه خوردیم...الان ساعت اینجا 8و ده دقیقه،من و بابایی تو لابی هتل نشستیم...من اینجام ایشونم وایبر...

سعی میکنیم ارتباط با شما برقرار کنیم..دلم واست یه ذره شده..عکسایی که عموجون میفرستن ازت رو

کلی بوس میکنم..دوست دارم عزیزم...به امید دیدار..

پی نوشت:با گوشیم واست مینویسم اگه خطاش بهم ریخته بود یا کلمه ای خراب،علتش اینه!!

اسم هتلمون:تهانی الزهرا----

هم اتاقیام هم خانم آقای دادرس و خانم آقای اسلامی،که همسراشون

همکاری من تو مدیریت هستن..هر دو خیلی خوبن...خانم دادرس هم دکترداروسازن،قراره با ایشون 

برم واست داروی تقویتی بگیرم!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:43 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

                               

سلام عشق زندگیم..

عزیز دلم،امشب ساعت 10 شب،من و بابایی میریم مشهد تا فرداشب ساعت7ونیم

پرواز کنیم طرف مدینه...

از اینکه میخوام 30 روز ازت جدا باشم،دلم خونه...حتی فکرشم نمیتونم بکنم..اشکم 

اجازه نمیده راحت بنویسم...امیدوارم اذیت نشی چون خیلیییییییی بهمون وابسته ای...

هرچند که میدونم خدا خودش صبرش رو میده اما...

خیلی گلییییییییییییییییی عزیزم...

صبح ها،پرستارت(خاله مرضی)میاد خونه مامان جون نگهت داره و عصرشم با خاله مریمت...

کارات روز به روز قشنگترمیشه...حرف زدنت که نگووووووو....قربونت برم...

دیشب به یکی از دوستامون رسیدیم،ایشون گفت:چرا پریسا لاغر شده؟

بعد از اینکه ازشون جدا شدیم سرت رو گذاشتی رو دستم،گفتی:"چرا خانم امامی

گفتن،واسه چی پریسا لاغر شده؟ "من و بابایی و خاله فاطی جونت اینجوری شدیمتعجب

دیروز با بابایی رفته بودی بیرون،وقتی داشتی حرف میزدی،بابایی ضبط ماشین رو کم

میکنن تا یواشکی بشنون چی میگی..بلافاصله گفتی لطفا صداشو کم نکن من دارم

واسه خودم قصه میگم...

خیلی نسبت به همه چی،دقت داری...بعضی وقتها جوابهایی میدی که اصلا به فکرمون

هم نمیرسه و کاملا هم درسته...

ایشاله سرفرصت میام واست مینویسم...الان خیلی عجله دارم کلی کار رو سرمه..

عصر جمعه من و بابایی یه روزه رفتیم اصفهان واسه خرید سنگ خونه...جات خالی بود

رفتیم خونه یکی از دوستای وایبرمون که ایشون هم کارخونه سنگ داره،بچه هاشون

از اینکه نبرده بودیمت کلییییی دپرس شدن...خیلی خونواده خوب و مهربونی بودن و

ایشون کارامون رو دو ساعته،انجام داد...

پریسای عزیزم بینهایت من و بابایی دوست داریم...مواظب خودت باش...ایشاله دختر

خوبی باشی و عاقبت بخیر شی..

میریم خونه خدا،امیدوارم با زیارت مقبول برگردیم...واسمون دعا کن...

دوست دارم خیلییییییی خیلیییییی...عاشقتممممممممممم...همه وجودمی گلم...

نمیدونم چطوری میخوام لحظه های بدون تو رو تحمل کنم..خدایااااااااا کمکم کن...

خداجونم از اینکه یکی از بهترین فرشته های مهربونت رو به ما سپردی ازت ممنونیم..

دوست ندارم ازت خداحافظی کنم واسه همین میگم به امید دیدار عزیزدلم

   93/06/20 35 ماهگیت مبارک عشقم قلبم نفسم

میبوسمت عشقمی...دوست دارم هوارتاااااااا...

خدایا به خودت سپردمش...حافظ و نگهدارش باش...از اینکه چنین فرزندی به ما

عطا کردی روزی هزاران بار شکرت...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:58 | سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام قشنگم..

این عکس رو الان ازت گرفتم که تو خواب نازی جیگمل مامان...خوابهای خوب ببینی گلم..

ببخشید که دیر اومدم...از نظر روحی حسابی بهم ریخته بودم...

از روز 93/05/19 که هواپیمای تهران طبس سقوط کرد،بعدش شرکت در مراسم تشییع

یه مراسم دردناک...نمیخوام بیشتر توضیح بدم...حقیقتش دوست داشتم یه پست بزارم

اما خداییش همین الانم قدرت نوشتنش رو ندارم...یه حادثه تلخ و دردناک،که همه شهر

رو تو غم و ماتم فرو برد...روز مراسم خاکسپاری،از روز تاسوعا و عاشورا شلوغتر بود...

بگذریم...

منتظرم زودتر بیدارشی بریم امامزاده...

مامان جون رفتن مشهد،پیش خاله فاطی جونت...واسه پاشون که شکرخدا نیاز به عمل

نداشتن...

ترم دو زبانت شروع شده...بازم روزای زوج از 7 عصر تا 8ونیم...

تنها مادری که تو سالن میشینه تا کلاس بچش تموم شه...چاره ندارم مرتب میای بهم

سر میزنی،ببینی هستم یا نه؟...نسبت به ترم قبل خیلی بهتر شدی...با مربیت و بچه ها

حرف میزنی..5 نفر بیشتر نیستین...یلدا،کیوان،النا،صبا و شما دخمل عزیزم...

خیلی خوشحالم که کلی تغییر اجتماعی کردی...تو جمع که وارد میشیم ناراحت نیستی

مهمتر از همه،دغدغه ای که داشت داغونم میکرد...از خودت حسابی دفاع میکنی،اگه

وسیله ای داری نمیخوای به کسی بدی یا برعکس از بچه ای،چیزی رو بگیری به خوبی از

عهدت برمیاد...فدات شم...جالبه از بچه های کوچتر از خودت ،اینجوری دفاع نمیکنی...

فکر میکنم متوجه میشی که اون کوچکتره باید رعایت کنی...

متاسفانه هنوز وابستگیت بهم زیاده خیلیییییییییی خیلیییییییییی هم زیاده...

بیشتر مواقع حرفها و جوابهایی که میدی بیشتر از سنته...

یه هفته بابایی ماموریت،بیرجند بودن...از موقعی که اومدن(یه هفته پیش)،حتی موقع

رانندگی،اجازه نمیدی ایشون پشت فرمون بشینن و مجبورم من رانندگی کنم تا تو  از

اینکه در آغوش بابایی هستی لذت ببری...

همچنان از حموم بدت میاد...به چیزایی که واست خوب نیست علاقه فراوون داری مثل:

نوشابه...اگه کسی چیزی رو ازت بپرسه،مخصوصا اگه غریبه تر باشه،جواب نمیدی...

همچنان خجالتی هستی...خدا رو شکر بازم نسبت به قبل خیلی بهتری...

بیشتر مواقع با اسباب بازیات سرگرمی و مثل قبل،بهم نمیچسبی و اجازه ندی به کارام

برسم...بدنت خیلی حساس شده،نمیدونم چرا یهو همه جونت میریزه بیرون؟منخصص میگه

پشه یا به قول ما کیک تو رو نیش میزنه...جالبیش اینه که همزمان با تو منم میشم مثل تو..

شاید یه چند ساعت بعدش...

خودت رو سرگرم کردی...یه هفته پیش..

میبووووسمت عزیزم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:07 | پنجشنبه 30 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام عشقم..

        34 مین ماهگردت مبارک گلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:34 | دوشنبه 20 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام همه وجودم...

قبل از اینکه عکس بزارم....آقای حیدرزاده،از اعضای گروه کوهنوردیمون،در 5/9موفق به

صعود به قله دماوند(بام ایران)شدن...همگی خیلیییی خوشحال شدیم..ایشاله شاهد

موفقیتهای بعدیشون باشیم..."ما هم میتوانیم"...ابشاله روزی شاهد بنر گروهمون در بام

ایران باشیم...اینجوری:من و مریم(دوستم)،البته اینجا کال تفتو هستشخندونک

      

اینم علی آقای حیدرزاده

ارتفاع 5000متری دماوند

اما عکسهای ماه رمضان...

پریساخانوم در حال نقاشی، قبل از رفتن به کلاس..

شب احیا..شب نوزدهم ماه مبارک ساعت 2شب خوابت برد...قرآن رو گذاشتم رو سرت..

شبهای آخر ماه،خونه رضاکوچولو...دوستم ریحانه جون،بعد رفتیم قصر بادی..

                        

کلی روی ترامبولین با رضاجون بازی کردین...

مچ گیری در هنگام نقاشی بر دیوار...

                          

اینم نتیجه اینجور کارات...واقعا متاسف شدم وقتی از سرکار اومدم با این وضع

روبه رو شدم:

  

در 93/04/31 با گروه کوه رفتیم فشاه..البته خانوادگی،واسه افطار..خیلییییی خیلییییی

خوش گذشت...شما هم با لباس صورتی کنارم نشستی...قربونت برم گلم...چون کلاس

نقاشی داشتی ما با تاخیر رفتیم..20 دقیقه به اذان..آقای تقوی،مسئول گروهمون کلی

زحمت کشیده بودن و عجب آش رشته ای درست کرده بودن،حرف نداشت...شما هم

یه بشقاب کامل خوردی،منم که علاقه به آش ندارم اما اینقدر خوب بود که یه کاسه

خوردم..دستشون درد نکنه..

اینم یکی از قابلمه های تزیین شده

جمعه 93/05/10 مسیر سد کریت تا روستای مودر...ساعت 5صبح حرکت کردیم و ساعت4

عصر به خونه رسیدیم...مسیر زیبا و بسیار سخت...گذشتن از وسط سنگهای صاف وبزرگ

که واقعا سخت و وحشتناک بود...اما خیلی شیرین...وقتی موفق میشی از همچین جایی

عبور کنی واقعا واست شیرین و زیبا میشه...گذشتن از سختیها  واقعا که دلچسپه...

گذشتن از شیبهای تند...منم بیشتر سعی میکنم پا به پای مسئول گروه،قدم ور دارم...

خوشبختانه،کم نمیارم...

شما و ثناجون(خواهرزاده خاله رویا) در مراسم عقد سمانه(خواهر خاله رویا)..

جمعه 5/10

               

دوستت دارم عزیزم..میبوسمت گل قشنگم...

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:32 | سه شنبه 14 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام جیگرم...

توی این یکماه رمضان،حسابی وقتم پر بود و نمیشد درست، حسابی بیام اینجا...

امروزم که دارم واست مینویسم،روز عید فطره...از صبح رفتیم خونه عموقاسم

(عموی مامان جون)که بزرگ فامیلن...بعدش خونه آقاجان...دیشب هم خونه مامان جون...

امروز نهار خونه خاله مریم جونت هستیم...

اما.....

روزهای زوج از ساعت 6عصر تا 7ونیم،میبردمت آکادمی...هدف اصلیم این بودش که با محیط

بیرون و جو بچه ها باشی تا کمی خجالت بریزه...هدف دیگم مهد بود که شانست آموزش

زبان بود...خودم دوست نداشتم از حالا بفرستمت مهد یا آکادمی...اما چون اگه خدا بخواد

امسال حج واجبمون هست و بیشتر از یکماه باید از هم دور باشیم باید برنامه ای میریختم

تا کمی به محیط دیگه هم عادت کنی در نتیجه ناخواسته به آکادمی کشیده شدی...

4جلسه اول کلاست(به قول خودت کلاس زبانم)من رو هم مجبور میکردی که باهات بیام

تو کلاس بشینم...یه جلسه با بایی فرستادمت شاید من نباشم اذیت نکنی که نتیجه نداد

روز بعد مربیت بهم زنگ زد که پریسا رو بیارین حتی اگه قراره خودتون هم تو کلاس باشین

آخه مسول آموزشگاه بهم گفتن که چند تا از مادرا اعتراض دارن،چرا مامان پریسا میرن تو

کلاس؟چون بچه های ما هم بهونه میگیرن...منم بهشون حق دادم و این شد که با بابایی

فرستادمت...خلاصه به مربیت ok دادم...خیلیییییی تلاش کردم،حتی روی زمین پشت در

کلاست نشستم...در کلاس رو باز گذاشتن تا منو ببینی...بهت قول بستنی پیچ پیچی دادم

(این اصلاح خودته...به بستنی رنگی)....در این جلسه های آخر کمی بهتر شدی....

طفلی مربیت و مسول آموزشگاه ازم خواستن بیام تو کلاست بشینم اما خودم گفتم:نه

اشعاری که بهتون یاد دادن رو خیلییییی خوب یاد گرفتی...هرچند تو کلاس اصلا جواب

نمی دادی..منم فیلمایی که داری شعرهای انگلیسیت رو میخونی ضبط میکردم بعدش

واسه مربیت میزاشتم...باورشون نمیشد تو یاد داشته باشی....

تو شعری که اعضای بدن رو بهتون آموزش میدن،انگشت پا رو گفته،ازم پرسیدی :مامانی

پس "دست"چی میشه؟گفتم"hand"..'گفتی:نه مامانی"انگشت دست چی میشه"؟

منمتعجب...آخه تا حالا فکر میکردم دست با انگشتاشهخندهنه که زبانم خیلی عالیهخندونک

گفتم:نمیدونم عزیزم باید از سعیده جون بپرسم وقتی رفتیم کلاس ازش میپرسیم..

وقتی در مورد سوالی که پرسیده بودی به تیچرت(سعیده جون)گفتم،کلییییی تعجب کرد

قربونت برم که حسابی کنجکاوی...

شعر رنگا رو هم که یاد گرفتی مدام هر جایی که باشیم ازم  سوال میکنی:

"اگه گفتی این چه رنگیه؟"خودت میگی :red  یا هر رنگ دیگه رو همینطور...

یه شب میرفتیم واسه افطاری خونه مامان عمو رضا،دیدم صدات در نمیاد فک کردم خوابی

گفتم:مامانی خوابی؟گفتی:نه..گفتم چرا ساکتی؟گفتی:مامانی رنگ چراغای تو جاده

چه رنگیه؟اونوقت فهمیدم غرق فک کردنی که بفهمی رنگ چراغ کنار جاده چیه؟واسه ما

هم سخت بود آخه هم به قرمز میخوره هم به نارنجیسوالاز وقتی شعر رنگین کمان رو

یاد گرفتی دیگه حاضر نیستی رنگای اطراف رو به فارسی بگیچشمک

روزای فرد از ساعت 6 تا 7 عصر هم میبرمت کلاس نقاشی..

خداروشکر کلاسها روت اثر مثبت داشته و کلیییییی تغییر کردی...با بچه ها بازی میکنی

وقتی جایی میریم بهونه نمیگیری که بریم بریم...

تو این یه ماهه مامان بزرگت چند روزی خونه ما بودن چون آقاجان واسه پرتو درمانی تهران

بودن...وقتی از خونمون رفتن خیلیییی دپرس شدیم...با هم روزای خوبی داشتیم...

درسته که مادرشوهرن اما مهربونن و ما هم با هاشون سرگرم بودیم...خوشبختانه رابطمون

با هم خوبهآرام...

موبایلم باهام نیست تا عکس واست بزارم ایشاله عکسای این پست رو تو پست بعدی

میزارم...

الان تو اتاقت با نوشین جون در حال بازی هستین...

کلیییییییی نصیحتش میکنی...اونایی که ما بهت یاد میدیم و اجرا نمیکنی حالا داری به

نوشین یاد میدیقه قههمثلا:خودت غذا نمیخوری،بعد به نوشین میگی:نوشین جون واسه

اینکه بزرگ شی باید غدا بخوری....خندونک

یا...نوشین مواظب باش نیفتی...وای خدا رحمت کرد الان نزدیک بو بیفتیخندونک

خیلیییییی خیلییییییی قشنگ حرف میزنی....

نمیشه کلاه سرت بزاریم...دیروز خاله مرضی(پرستارت)بهم زنگ زدن:پریسا خیلی شکم درده

منم بلافاصله مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم خونه،بهم میگی:چرا اومدی خونه؟

منم نخواستم واقعیتشو بگم تا عادت نکنی هر روز بهونه بیاری،گفتم:گرمم بود اومدم

خونه جلو کولر باشم....میگی:مگه تو بانکتون کولر ندارین؟تعجب

صدام میزنی بیام یه سر بهتون بزنم....

دوستت دارم عزیزمی عاشقتم...

میبووووسمت گلم..

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:22 | سه شنبه 7 مرداد 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام جیگرم...

سه روز پیش،واسه اولین بار شروع کردی به ملق زدن..

        

دوستتتتتتتت دارم..میبووووووسمت...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام دختر قشنگم...

امروز جمعه 93.04.20...33ماهگی شما و نهمین سالگرد ازدواج من و بابایی...

                      قشنگترینم 33ماهگیت مبارک

                       

جواد عزیزم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی

می‌خواهم تا ابد در کنارم باشی و بدانی نبض من، بعد از عشق به خدا، برای تو می‌تپد

نهمین سالگرد زندگی مشترکمان رو بهت تبریک میگم.

عزیزانم عاشقانه دوستتان دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:06 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان مامان پريساجون

سلام زیباترین عشقم...

گذشت و .....گذشت و....گذشت...93.04.18

به همین سادگی...به همین قشنگی...به همین شیرینی....

اصلا واسم قابل باور نیست...چه زود و چه شیرین گذشت...

نازنینم باورم نمیشه 1000شب و روز رو با هم گذروندیم...خدایا ممنون و شاکرم از لطف

بیکرانت...از اینکه این فرشته کوچولو رو به ما دادی....متشکرم خدای مهربونم...

پریساجونم،تمام این لحظه های با تو بودن،واسم همش شیرین بوده..و حاضر نیستم حتی

یه لحظه با تو بودن رو با تمام دنیا عوض کنم..

دوست داشتم...دوست دارم..دوست خواهم داشت...همیشه همیشه...

          

زیباترین عکس...عاشق هر دوی شمام...ایشاله همیشه در کنارهم باشیم..

                          عاشقانه دوستتون دارم

             

تو عکس دوم،بهت گفتم:پریساجون بهم نگاه کن میخوام ازت عکس بگیرم..گفتی:پس دارم

چیکار میکنم؟دارم بهت نیگاه میکنم...

فدای خندهات عزیزدلم..

خودت خواستی اینطوری کیکت رو ببری..

 

 

ایشاله هزار ساله شی گلم...

دوستت دارم...میبوسمت عشقم..

 



 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:21 | جمعه 20 تير 1393 توسط مرجان مامان پريساجون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ابزار و قالب وبلاگ

كد ماوس























<-BlogTitle->

<-BlogDescription->

<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : Pichak