پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 7 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

تاب برقی پریساجونم

سلام عشششششششششششششقم. قربونت برم فقط می گی دمرت کنیم هنوز چند دقیقه نمیشه خسته میشی و گریه میکنی.باز دوباره ..... حتی توی تختت : دیشب بعد از ٥ماه تاب برقی و میز غذات رسید.اونم همون رنگ دلخواه من .چون تختت سوسنی ،یاسی هستش  همون ترکیب رنگ رو می خواستم.خدارو شکر رنگش که خیلی شبیه تختته. فدای اون دهن پرخنددت بشم هنوز گذاشتمت او تو ،بلافاصله زبون زدی و کمربند ایمنی شو ...عکست گویا هست. نفس مامان هنوز نمیتونی خوب بشینی فعلأ گذاشتیم توی اتاقت تا ایشاله چند روز دیگه.آخه نمیخوام کمر ظریفت اذیت شه. واااااااااااایییییییییی پریسا خیلی دوستت داریم. خاله مریم جونت ک...
3 اسفند 1390

عکس های قدیم و جدید پریسای نازم

سلام گل مامان،شما که عاشق دمر شدنی از امروز وقتی دمر میشی،پاهات رو تو شکمت جمع میکنی تا خودت رو ببری جلو،میخوای سینه خیز بری ولی به چار دست وپا یشتر شبیه دیشب خونه خاله مریم جون بودیم،عمورضا(همسر گل خاله فاطی جون) شونت رو برداشتن وموهات رو مدل خروسی در می آوردن فدات بشم که هیچی نمیگفتی موهای به این نرمی که نمیشه مدل زد که عموجون. اگه ژل می زدین شاید بازم آفرین خوب در آوردین با کمی سعی و تلاش راستی هدیه ولنتاین که باباجونت قربونش برم واسمون سفارش داده بودن دیشب از مشهد رسیده بود کلی ذوق مرگ شدم بابایی مرسی همین مهربونیتون و اخلاق گلتون واسمون کافی بود عزیز دلم... اینم از روبه رو ...
27 بهمن 1390

22بهمن 83سالگرد نامزدی

                       سلام نانازم،٢٢بهمن سالگرد نامزدی من وباباجوادت بود.شروع یه عشق به تمام معنا که روز به روز بیشتر میشه.... باورم نمیشه ٧سال از اون زمانی که معنی عشق رو فهمیدم گذشته. واسه این دیرتر اومدم این پست رو بذارم،چون خیال ثبتش رو نداشتم اما به اصرار بابایی...که از آشنایی من و باباجون یادت نره...  در ٢٠ تیر ٨٤ازدواج کردیم.یاد اون ٥ماهه بخیر...که از این مدت ٣٧روزش یعنی ١ماه و یکهفته ما همدیگر رو ندیدیم دلیلش اینکه از ١٤فروردین ٨٤ به مدت ٢٣روز من دبی بودم کنار خاله مریم جونت.(البته با مامان ج...
26 بهمن 1390

پریساجون ولنتاین مبارک

                                           سلام گلم،ولنتاین مباااااااااااااااارک .این اولین ولنتاینت هستش . الهیییییییییییی ١٠٠٠ساله شی جییییییییییگر.ولنتاین ١٢٠سالگیتو..... میبوسممممممممممممممممممت.   ...
26 بهمن 1390

پریسا عروسک قشنگ 123روزه من

سلام عروسکم،خدارو شکر بهتر شدی. الان ساعت ١نیمه شبه وشما خانم ملوسم لالایی. خدارو شکر مژهای نازت که توی چشمت بودن بیرون اومدن. امروز صبح شنبه که از خواب پاشدی دیدم یه عالمه مژه وسط چشمتن فوری پلکت رو بالا اوردم وبا گوش پاکن که متخصص چشم گفته بود درشون آوردم.قربون شیرین کاریات دیگه مرتب حرف می زنی با همون الفاظ خودت،به حدی که اجازه صحبت به من و بابایی نمیدی.ماشالله به این همه انرژی. در حال سخنرانی کردنی بالاخره موفق شدی شست پات رو بگیری بعداز ٣یا٤روز تلاش طبق معمول لبتو میخوای بخوری فداااااات شم که لثت میخواره چه عجب ساکت شدی شیرین زبونم؟به چی فکر میکنی خد...
23 بهمن 1390

4ماهگیت مبارک پریسا جونم

سلام قشنگم،تولد حضرت محمد بر تو و همه نی نی های نی نی وبلاگ ومامان و باباشون مبارک باشه. الهی ١٢٠ ساله شی گلم. با یه روز تاخیر اومدم،دیروز ٥شنبه ساعت ١٠ ونیم که بیدار شدی قطه استامینوفن بهت دادم فدات شم که اصلأ دوست نداری و بیشتر پس میاری.ساعت ١١بردمت مرکز بهداشت خاله فاطی جونت اومد اونجا تا من تنها نباشم.موقعی که می خواستن واکسنت بزنن خاله جون می گفت حالا نمیشه به من بزنن تا به پریساجون؟طاقت دیدن این صحنه رو ندارم خندم گرفته بود بابا عجب معلم دل نازکی هستی... کمک کردم پای کوچولوت رو نگه داشتم تا واکسنت رو زدن قربون بشم چه گریه ای سر دادی.فدای صبوریت شم که همون لحظه واسه خاله جو...
23 بهمن 1390

سینه خیز کردن پریساجون

                     سلام گل دخترم،طبق معمول هر روزه ساعت ٥یا ٦ صبح بیدار میشی و موقعی که تعویضت می کنم کمی با بابایی بازی می کنی   نیم ساعت بعد می خوابی تا ساعت ١٠ امروز هم هنوز خواب بودی که خاله فاطی جون اومد خونه گفت آماده شو بریم خونه مامان پریسا رو هم لای پتوش می ذارم و میبریمش،گفتم نه خواهرجان گناه داره گلم بیدار بشه بعد بریم چند دقیقه بعد بیدار شدی وخاله فاطی جون خوشحال ..... امروز بیکاری خاله فاطی جون بود و نمی خواست بره مدرسه، میخواست بیشتر وقتشو با شما سپری کنه خلاصه رفتیم خونه ...
20 بهمن 1390

پریساجونم طلسم شکککککست

سلام شیرین زبونم،بالاخره طلسم حمام کردن شما توسط من و باباجونت شکست.امروز چهارشنبه ساعت ٣ونیم بابایی تصمیم گرفتن خودمون ببریمت حمام،تا حالا که مامان جونت زحمتش رو می کشیدن.من که جراتش رو نداشتم چند تا از  اسباب بازیات رو گذاشتیم توی وانت تا اول کمی بازی کنی اینجوری می خواستیم گریه نکنی اما وقتی بابایی گذاشتنت توی وان درنهایت شما توی بغل بابایی بودی منم شما رو می شستم.خنده دار بود از گریه های تو بابایی ناراحت بودن مخصوصأ موقع شستن سر و صورتت ،اما من با دقت مشغول شستنشون بودم. شب هم رفتیم خونه زهره دایی جان(دختر دایی خودم)،خیلی دخمل خوبی بودی دوستت داریم عزیزم. جدیدأ با...
20 بهمن 1390

دوقلوها و گذرنامه پریساجونی

سلام عشق من،توی این چند روزه دیدن کوچولوی محدثه(دخترعموی بابایی) که هنوز اسمش رو انتخاب نکرده بودن و دوقولوهای دوست بابایی رفتیم. محمد وعلی ٤٥روزه وشما دخمل نازم ١١٣روزه قربونت برم هرروز شیرین تر میشی عششششششششششششششششقم نمی دونم این اینترنت چی شده واسه آپ شدن مشکل دارم حتی عکسای تو گلم هم قبول نمی کنه یا مشکل از ماست یا از....   دیشب زنگ زدم عکاسی واسه عکس گذرنامه شما گلم،خوشبختانه گفت اگه دوربین پیشرفته دارین خودتون ازش عکس بگیرین چون برای گذرنامه سخت می گیرن، بعد واسه ما بیارین تا چاپ کنیم .همون موقع بابایی ازت عکس گرفتن وامروز مرخصی ساعتی گرفته و کارای ...
19 بهمن 1390