پریساسادات گلمپریساسادات گلم، تا این لحظه: 15 سال و 6 روز سن داره

خاطرات پریسا جون

همسر عزیزم در اولین سالی که پدر شدی روزت هزاران بار مبارک.

پریساجون: بابایی عزیزم روز تولد حضرت علی،روز مرد و روز پدر رو به شما بهترین بابای دنیا تبریک می گم. و از صمیم قلب کوچولوم میگم باباییییییییییییییییییییییی جووووووووووونم اندازه تموم دنیا دوووووووووووووووووووووووووست دارررررررررررررررررررررررم. و بر دستای مهربونت بوسه میزنم.                       همسر مهربانم لحظه هایی هست که دلم واقعا برات تنگ میشه! من اسم این لحظه هارو " همیشه" گذاشتم... متشکرم برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.  برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. ...
14 خرداد 1391

اولین مروارید پریساجون از صدف دراومد

سلام گلکم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  روز جمعه ١٢/٠٣/٩١در روزگی،اولین دندونت جیگرم از زیر پوست زد بیرون. مباررررررررررررررررررررررررررررررررکه عزیزم. خدایاااااااااااااااااااااااااااااا شکررررررررررررررررررررررت. بدون هیچ مشکلی بعد از یه چند روزی که لثه پایینت کمی سفید شده بود یه دفعه مروارید سفیدی زد بیرون. وایییییییییییییییی چه ذوقی کرده بودم وقتی دیدم دندون دراوردی. جالبه دیگه اجازه نمی دادی دست بزنیم هرچی میخواستن مامان جون و بابایی هم لمس کنن اون مروارید قشنگت رو،دستت محکم میگرفتی روی دهنت و مچ دستت رو می بردی توی دهنت.و دست ما رو پس میزدی تا تو ...
14 خرداد 1391

پریسای خنده روی من

            سلام گل مامان،بعداز ظهر جمعه،5/3بابای رها جون(مامان و باباش همکاریم،توی بانک صادرات و تعاون) زنگ زدن که باهاشون بریم روستای خور،ساعت 6 بعداز ظهر راه افتادیم. بابابزرگ(بابای باباش) رهاجون 6ماهه،یه باغ توی خور داشتن رفتیم اونجا که اتفاقأ همکار خوب  بانک خودمون هم با خانم گلشون اونجا بودن.چای ،با سماور زغالی  و  شیرینی و میوه  خوردیم.شما سرلاک  نوش جون کردی. دیروز خاله مریم جون از اداره اومد دنبالت و بردت خونشون وقتی یه ساعت بعد آوردنت لباست پر از چربی غذا بود که خاله جون گفت بهت آب خورشت داده و کمی نون ریزه کرد...
8 خرداد 1391

اولین شب آرزوهای پریساجون

سلام عشققققققققققققققققققققققققققققققم.                                         دیشب که شب آرزوها بود واسه نماز و زیارت با خاله جونا(مریم و فاطی )و مامان جون رفتیم امامزاده. چون شب جمعه و شب شهادت امام هادی و شب آرزوها بود امامزاده،فوق العاده شلوغ و نورانی بودش. دخمل خیلی خوبی بودی،بعدش چون کمی خسته بودی زنگ زدم بابایی بیان دنبالمون.واسه همین خاله فاطی جون و مامان جون اونجا موندن و ما اومدیم خونه.       &nb...
5 خرداد 1391

عشق من پریساجونم

سلام گل مامان،از ١٩اردیبهشت که اومدم شعبه امام،حسابی سرم شلوغه،قربونت برم ،وقتی شیر میخوری،در همون حال خودت رو دمر میکنی و به حالت دمر شیر میخوری.نوش جونت.حسابی بازیگوش شدی،فقط کافیه کوچکترین صدایی بیاد شیرت رو محکم میگیری و برمی گردی ببینی چه خبره.       مثل هر روز صبح ساعت ٧ صبح،میبرمت خونه خاله شوکت،ساکت ١ونیم ظهر هم میام دنبالت.ولی از بس به شیرت وابسته ای،هلاک یه مک زدنی.فدات شم که باید گرسنگی رو تحمل کنی. همش تقصیر این رئیس  جدید شعبه مرکزیه،من که به خدا واگذارش کردم،حتی نیمه شب که بیدار میشم بهن شیر بدم،نگاه به اون صورت معصومانت که میکنم از خدا میخوام که جدت به سزا...
4 خرداد 1391

اولین روز ورود به 8ماهگی پریساجونییییییی

سلام نازنینم،اولین روز ورود به ٨ ماهگیت،رفتیم امامزاده علی ، ساعت ٨شب با مامان جون و خاله فاطی راه افتادیم و ساعت ١٠ شب رسیدیم اونجا. اول رفتیم زیارت،عمه جون هم از قبل اونجا بودن و ما هم به جمع عمه جون و خونواده همسرشون اضافه شدیم.شب خوبی رو داشتیم. بابای عرشیاجون،نذر حلیم داشتن من هم نذر گوسفند.تصمیم گرفتیم گوسفند نذری ما رو تو  دیگ حلیم بندازن. از کارای جدیدی که میکنی "بوووووبووووو".صدا درمیاری "ااااااااااااااههههههههههه" از دیروز یه کم سرفه میزنی و موقع شیرخوردن،بینیت کیپه. بردمت دار الشفاء پیش دخترعمه بابایی،معاینه ت کردن که خوشبختانه مشکل خاصی نداشتی . شب هم دعوت خاله ملیحه (دختر عمه بابایی) بودیم.رفتیم باغ رضوا...
27 ارديبهشت 1391

7ماهگی پریساجونم مبارک

سلام قربونت بشم من.7ماه باهات بودم و باهات زندگی کردم. و از این زندگی کردن لذت بردم.خیلی دوست دارم هم تو رو هم باباجونننننننت رو. به عشق شماهاست که همه سختی ها و مشکلات کاری رو تحمل میکنم. اینم شعری که خودم واست ساختم و هر موقع که میخونم در هر شرایطی لبخند میزنی و با هر لبخندت،تمام غصه هام رو فراموش میکنم: پریسای منی تو ، گل ناز منی تو ......عزیز،ملوس مامان،عزیز،جیگر مامان.... فدات بشم الهی،چه خشگلی،چه ماهیییییییییییی. الان ساعت 12 شبه،شما لالایی و بابایی رفتن تا مامان جونت رو ببرن خونشون. از دیروز "بوووبووووبوبو"میگی.همچنان بشکن میزنی و مدام به انگشتات نگاه میکنی و بشکنه رو میری. میبوووووووووووووسمت گلم.   ...
19 ارديبهشت 1391

پریسای مهربونم

سلام مهربون مامان،حسابی گرفتارم.از صبح تا ظهر بانک،از ظهر تا عصر خواب،از عصر تا شب دیدنااااااااا.غذا  درست کنم واسه شما. هر روز دو نوع غذا...... دیشب رفتیم خونه رهاجون،که با مامان و باباش همکاریم .مامانش توی بانک صادرات و باباییش توی بانک توسعه تعاون.کیان جون و مامان و باباش هم بودن،که مامانی اونم با مامان رهاجون یه جا کار میکنن. از اول که رفتیم اونجا شما شیرخوردی و خوابیدی.بعدش که بیدار شدی خیلی خانم بودی و با خودت بازی کردی. قبل از رفتن به خونه رها ،بعداز ظهر رفتیم خونه دختر خاله گلم ،مریم جون. توی باغ نشستیم و آش خوردیم.همه فامیلا که توی جلسه قرآن خونوادگی هستن دور هم جمع شده بودیم و حسابی خوش گذروندیم. این...
16 ارديبهشت 1391

پریسا و عکس

سلام جیگرم،توی این پست میخوام بیشتر عکس بزارم. الان ساعت 12 و اندی شده و شما و باباجون ،لالایین. خوردن انگشت پای راستت: حالا خوردن انگشت پای چپت: پریسای من توی باغ گلشن خونه خاله فاطی جون،که ایشون هم میخواست خودش واست مراسم زیرگل کردن رو بگیره بعد از بیدار شدنت نمی ذاشتی خاله جون گلها رو جمع کنه اینم یه خواب راحت دیگه و پای نازت توی دستت نازنینم امروز صبح که بردمت خونه خاله شوکت،مرجان جون (دختر گلشون )با همسر عزیزش هم بودن ساعت 10 طبق معمول مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم بهت شیر بدم  توی بغل مرجان جون بودی و صدای آهنگ تمام حیاط رو پر کرده بود وقتی توی حال رسیدم،به بههه... دستت رو مشت کرده بود...
11 ارديبهشت 1391

پریسای 200روزه من

سلام نازدونه من،الان ساعت حدودأ ١٢ شبه،شما و بابایی خوابین ایشاله خوابهای خوب ببینین. صبح ها آمادت میکنم و میبرم خونه خاله شوکت،هنوز عادت نکرده بودی که داماد خاله از مشهد اومدن و یه ٣ ٤ روزی خاله مهمون داشت واسه همین شما رو گذاشتم پیش مامان جون. روز ٥شنبه که خاله فاطی جون تعطیل بود اومد خونه مامان جون و با کمک هم شما رو نگه داشتن زیاد بهونه نگرفتی بودی.ولی خاله فاطی حسابی از پا دراومده بود آخه مرتب شما رو راه میبرده. روز جمعه با خاله مریم جون و خاله فاطی جون وخاله های خودم.....رفتیم خور.خیلی خوش گذشت. روز شنبه ٩/٢ ساعت ٧ونیم عموجون(شوهر خاله مریم)اومدن خونه مامان جون تا ازت نگهداری کنن از کنارت تکون نخورده بودن تا ساعت ١٠ که ...
9 ارديبهشت 1391