جدایی من و پریساجونم
سلام عزیز دلم،امروز شنبه 2/2ساعت 9صبح بردم خونه خاله شوکت (مربی مهد بود)،یه چد دقیقه که باهم بودیم گذاشتمت و خودم اومدم خونه که واست لعاب برنج درست کنم .هوز نیم ساعت نشده بود که در حال صحبت تلفنی با خاله ملیحه جون(دخترعمه بابایی)بودم که دیدم پشت خطی دارم نمی دونم چرا دلم ریخت پایین از خاله ملیحه خداحافظی نکرده رفتم روی پشت خطی که فقط از پشت خط تلفن صدای گریه شما بود نفهمیدم چطوری از خونه زدم بیرون،با شلوغی خیابو ن از همه سبقت گرفتم فکر کنم 1دقیقه نشد که خودم رو اونجا رسوندم. خاله شوکت توی حیاط ،شما هم توی بغلشون، با صحنه جیگرسوزی مواجه شدم تمام صورتت قرمز و اشک همه صورتت رو خیس کرده بود تا چشمت بهم افتاد خودتو انداخت...
نویسنده :
مرجان مامان پريساجون
0:12








